<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>باز تعریف</title>
<link>http://az.blogfa.com/</link>
<description>نوشته هایی  بی امید پول!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 18 Jul 2008 21:50:59 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>درباره کافه پیانو و جریان سازی ادبی</title>
<link>http://az.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>&lt;A href=&quot;http:///&quot; target=_blank&gt;این پست &lt;/A&gt;علی مصلح، رفیق همیشه شاکی ما، و بازتابهایش که مهمترینش &lt;A href=&quot;http://www.alimosleh.blogfa.com/post-217.aspx&quot; target=_blank&gt;جواب نویسنده&lt;/A&gt; است، باعث شد که مشتاق شوم و بروم کتاب کافه پیانو را از کتابفروشی ... بخرم. اتفاقا مسئولین این کتابفروشی-ناشر هم دغدغه هایی از جنس علی داشتند و از جار و جنجال بیهوده بر سر این کتاب، و از همه مهمتر رواج شایعه نایاب شدن آن، دل پری داشتند. همین هم باعث شد که من این پست را بنویسم. در ادامه اول یک نکته کوتاه درباره حرفهای علی مینویسم و بعد هم چند نکته کوتاه درباره این داستان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱) ببین علی عزیز! این جار و جنجال ها که گفته ای، این هیاهوها، اگر نگوییم برای بازار کتاب حیاتی و ضروری هستند، دست کم باید اذعان کنیم که بودنشان بهتر از نبودنشان است! جناح بندی و تلاش برای بازارگرمی برای یک کتاب، نه تنها بد نیست، بلکه در همه دنیا هم امری طبیعی است. درست مثل جنجالهایی که بر سر یک فیلم ایجاد میشود و فیلم را، فارغ از کیفیتهای تکنیکیش و صرفا به مدد تلاشهای رسانه ای و ژورنالیستی پرفروش میکند! این خیلی خیلی خوب است که در ایران هم، برای بازار کتاب، چنین جریانهایی به وجود بیایند و مردم کتاب گریز ما را، حتی به دغدغه روشنفکر نشان دادن خودشان به کتابفروشی ها بکشانند. متصدی این امر هم معلوم است! در همه جای دنیا، منتقدان مطبوعاتی، این وظیفه را بر عهده دارند. آنها هستند که به هر علت، از علل فنی گرفته تا تکنیکی و محتوایی، به یکباره به سمت یک کتاب هجوم می آورند و آن را &quot;پرفروش&quot; می کنند. البته در همه جای دنیا، البته این یکی در ایران خیلی مصداق ندارد، منتقدان مطبوعاتی حد خود را میشناسند و هیچکدام هم احساس روشنفکر یا از ما بهتران بودن بهشان دست نمیدهد. خب الحمدلله در ایران هم، ما کم کم شاهد ظهور این افراد هستیم، چه عیب دارد که همه، یکدفعه از یک کتاب خوششان بیاید؟ خوش به حال آن کسانی که این قدرت را دارند که میتوانند در جامعه مرده ادبیات ما موج ایجاد کنند. من شخصا چه در مورد موج کافه پیانو (که البته فقط از طریق پست تو به وجودش پی بردم) و چه موجهای قبلی، از زویا پیرزاد و رضا قاسمی گرفته تا پل آستر، تلاش کرده ام خودم هم به این موج بپیوندم و از اوج گرفتن (هرچند موقتی) ادبیات لذت ببرم. البته اشکال کار ما آنجاست که تقریبا غیر از نقد مطبوعاتی، نقد جدی و واقعی در جامعه مان وجود ندارد، و فقط همین سطحی نگری و سطحی نویسی (که اتفاقا واقعا جایگاهش در روزنامه هاست) از نقد در جامعه ما باقی مانده است. اما در هیچ کجای دنیاُ نویسندگان نقدهای روزنامه ای را منتقد (به معنای جدی و واقعیش) به حساب نمی آورند. منتقد کسی است که در این رشته تحصیلات عالیه داشته باشد، و فارغ از موجهای موقتی، ادبیات را از بالا بنگرد. بنابراین عیب از این یا آن نویسنده روزنامه و هفته نامه نیست، که بنده خدا ماهی چند مطلب باید بنویسد که هم جذاب باشد، هم موضوع تر و تازه ای داشته باشد، هم بتواند موج بیافریند. آن بنده خدا در حد خودش، خوب عمل کرده است که توانسته است موج بیافریند، اما غیاب منتقدان جدی و غیر ژورنالیست است که مشکل ایجاد میکند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲) اما ای کاش، این پدیدآورندگان موج های ادبی، کمی در انتخابهای خود دقت میکردند، همانگونه که گفتم، من با دیدی مثبت به سراغ &quot;کافه پیانو&quot; رفتم، اما هر چه تلاش کردم، نتوانستم این نگاه مثبتم را تبعد از ۲۰-۳۰ صفحه از کتاب حفظ کنم، راستش را بخواهید، علیرغم احترامی که برای جامعه ادبی و شخص نویسنده (که از نگاه کمابیش منصفانه اش در جواب به علی لذت بردم) قائلم، ناچارم اعتراف کنم اثر را اثری تکراری، فاقد برخی از بنیادی ترین وجوه و ویژگیهای یک داستان، و از همه مهمتر کمی دربند کلیشه های رایج یافتم و به سختی، و فقط برای اینکه بتوانم منصفانه داستان را بنگرم، آن را تا پایان ادامه دادم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳) یکی از کمبودهایی که برخی از داستانهای ایرانی به جد از آن رنج می برند، غفلت از این سوال است: &quot;چرا خواننده باید بخواهد داستان شما را بخواند؟&quot;، به عبارت دیگر &quot;این داستان چه نیازی از خواننده را برطرف میکند، و یا چه لذتی به او میبخشد؟&quot; زندگی روزمره، با همه زیباییهایش، داستان نیست، زندگی روزمره برای داستان شدن، نیاز دارد به مخاطب خود احترام بگذارد، و او را به سمت خود جذب کند. آیا کافه پیانو در این امر موفق بوده است؟ باید کمی صبر کرد تا این موج بخوابد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴) انسجام، و حفظ ساختار بین عناصر داستانی، از ملزومات یک اثر داستانی است. البته من هم انواع و اقسام داستانهای نو . پست مدرن را، تا آنجا که به فارسی ترجمه شده و سواد انگلیسیم میکشیده، خوانده ام، و با  تئوریهای آوانگارد ادبی هم، باز تا آنجا که در توانم بوده آشنا هستم، اما این دلیل نمیشود که داستانی با ویژگیهای کافه پیانو، انقدر مشوش، سردرگم، و چندگانه باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵) پاساژ، در داستانهایی که به تعویض خط روایی میپردازند، یک تفنن، یا نشانه ای از کهنه پرستی نیست! پاساژ، برای تغییر خط روایی یک ضرورت است( باور نمیکند کالوینو و کوندرا را ببینید) فقدان پاساژ، به شدت داستان را اذیت میکند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۶) اصرار به ذکر نامهای خاص! پدرم را درآورد، احساس میکردم با نویسنده ای فضل فروش روبرویم که دوست دارد تمام تجربیات خواندنی و دیدنیش را، با حروف بلد به رخم بکشد! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۷) کمرنگ کردن خط رواییُ، و شکستن آن در جزئیات زندگی روزمره، و روایت کردن آنها با فاصله، قشنگ و جذاب است، کما اینکه خانم پیرزاد در &quot;چراغها را من خاموش میکنم&quot; آن را به خوبی انجام داد، ونتیجه هم گرفت. اما گم کردن خط روایی، خودشیفتگی (آنگونه که من فهمیده ام) در روایت جزئیاتی که هر کس مشابهش را هم دارد، احساس اینکه میتوان با ردیف کردن احوال خصوصیه ی واقعی یا فرضی یک راوی، و اضافه کردن پیاز داغ چند خط مختلف شبه روایت، و استفاده از فراروایت، و پیش بینی امکانات فرامتنی برای موج سازی در جامعه (همانگونه که گفتم با اصل موجسازی کاملا موافقم) میتوان داستان، آنهم از نوع موفق و شاهکارش نوشت! حکایت دیگری است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۸) هیچکس اینگونه فجیع به مردن اثر خویش برنخواست که فرهاد جعفری دوست داشتنی با صفحه آخر رمانش برخاست!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۹) در کل، اینها نظر شخصی من بود، و البته از آنها دفاع هم میکنم. امیدوارم به کسی برنخورد، شاید اگر فرصتش بود، نقدی کامل و مفصل بر این اثر بنویسم و در ماهنامه ای جایی بدهم برای انتشار (اگر کسی چاپ کند البته!) اما از آنجا که احساس کردم، هم نویسنده اثر و هم طرفادارانش به خوبی ظرفیت انتقاد را دارند، گفتم نظرم را گفته باشم. هرچه باشد وبلاگ به همین درد میخوره دیگه، نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;****&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت: جهان بدون خسرو شکیبایی، جهان عجیبی میشود، مثل جهان بی قیصر امین پور. چه تلخ است که از این به بعد باید با حسرت به سالهایی فکر کنیم که هنگام جشنواره فیلم، دربدر سراغ ساعت اکران فیلمهایی را میگرفتیم که خسرو شکیبایی در آنها بازی کرده است. خدا رحمتش کند!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Jul 2008 21:50:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=az&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>az</dc:creator>
<guid>http://az.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>....</title>
<link>http://az.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>طلبی از دنیا ندارم
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دنیا داران نمیگذارند خودم باشم... دلم یکجو آسودگی میخواهد.... امنیت ذهنی میخواهم... حق انسان بودن... حق انتخاب کردن... حق فکر کردن و نوشتن....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من که از دنیا چیزی نمیخواهم &lt;A href=&quot;http://hesse.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;برادرم، محمد شیخ&lt;/A&gt;، همکار سابقم، &lt;A href=&quot;http://www.m-gharib.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;حاج مهدی خداجویان&lt;/A&gt;، چرا بعضی در مورد فکر من، تصمیم های من، رفتار من، احساس مسئولیت میکنند؟ دوست دارم دست کم جواب بشنوم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به خدا ما چیز زیادی نمیخواهیم..... یعنی نمیتواننند همین &lt;A href=&quot;http://uk.youtube.com/watch?v=IETJpbjg1PI&quot; target=_blank&gt;اندک&lt;/A&gt; را هم بر ما ببخشایند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما هم دوست داریم بدون ترس زندگی کنیم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 May 2008 22:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=az&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>az</dc:creator>
<guid>http://az.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همین</title>
<link>http://az.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>من بسیار گریسته ام 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنگام که آسمان ابری است &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرا نیت آن است که از خانه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدون چتر بیرون باشم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من بسیار زیسته ام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما اکنون مراد من است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که از این پنجره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای باری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جهان را&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آغشته به شکوفه های گیلاس&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بی هراس &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به محابا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببینم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(این سکوت را بگذارید به حساب یک داستان، یا رمان، یا یک کوفت و زهرمار دیگه که دوست دارم به زودی متولد شود)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این &lt;A href=&quot;http://hoseinnorouzi.com/post-339.aspx&quot; target=_blank&gt;متن&lt;/A&gt; لعنتی را از حسین نوروزی بخوانید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 May 2008 22:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=az&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>az</dc:creator>
<guid>http://az.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزهایی با طعم احمدرضای شاعر</title>
<link>http://az.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>آشنایان من خوب میدانند که احمدرضا احمدی برای من یک نام معمولی، یا حتی صرفا یک شاعر خوب نیست. به گمان درک متفاوت احمدرضا احمدی از شعر، و فاصله ی قابل توجهی که از شاعران هم نسلش و حتی شاعران سرزمینش دارد، به خوبی هر خواننده ی منصفی را به تحسین او وادار میکند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها - از نیمه اسفند تا نیمه اردیبهشت شاید- برای من طعم احمد رضا احمدی را دارد. و صدایش، هر روز، همراه با بوی بهار که  حتی در این روزهای سیاه کشورم (که البته به لحاظ زندگی شخصی خودم  اصلا روزهای بدی نیست که هیچ بلکه روزهای خوبی هم هست شکر خدا) هم ولم نمیکند، به یادم می آید....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوشتن شعری که در این پست مینویسم دو دلیل دارد: نخست نزدیک است به همه آنچه نمیتوانم بگویم، و دوم اینکه این شعر را، که در یک مجموعه نه چندان قوی احمدی (یک منظومه دیریاب در برف و باران یافت شد) منتشر شده، هم به لحاظ زبان، هم از منظر روایت، هم به لحاظ غنای حسی و خلاصه از همه نظر شعری قوی میدانم (نظر شخصی است البته) چون میدانم هرازگاهی یکی دو نفری که شعر را جدی دنبال میکنند به این بلاگ سر میزنند، گفتم احتمالا این مجموعه را شاید ندیده باشند، و حیف است این شعر را نخوانند. همین، باقی باشد برای بعد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;شمع های من روشن مانده اند در باد-دوستان، یاران من در کنار شمع های روشن سراغ مرا دارند- چه زود اطلسی ها گل دادند-چه زود شاعر دفن شد- شاعر را تا ساعت ۱۲ دفن کردند- چه زود من به سراغ بنفشه های بهار می رفتم- نه دست کمک داشت- نه در راه عطر درختان کاج در باران را داشت- پس به خانه برویم-ساعت طلوع نزدیک است- یاد دارم- لیوان را که از آب پر بود و ما سراغ چشمه را می گرفتیم- یادش بخیر آن گلی که عطر داشت و نام نداشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین سطر پایانی کافی است برای اینکه این روزهایمان طعم احمدرضا داشته باشد: &quot;یادش به خیر آن گلی که عطر داشت و نام نداشت.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Apr 2008 22:10:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=az&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>az</dc:creator>
<guid>http://az.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همینطوری...</title>
<link>http://az.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>یکی از بهترین کارهایی که تا کنون شنیده ام، به همراه متن ترانه اش، تقدیم به رهگذران...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;OBJECT height=355 width=425&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;movie&quot; VALUE=&quot;http://youtube.com/v/z4yVN5CKwJ4&amp;hl=en&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;wmode&quot; VALUE=&quot;transparent&quot;&gt;
&lt;embed src=&quot;http://www.youtube.com/v/z4yVN5CKwJ4&amp;hl=en&quot; 
type=&quot;application/x-shockwave-flash&quot; wmode=&quot;transparent&quot; width=&quot;425&quot; 
height=&quot;355&quot;&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/OBJECT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt; Don&apos;t Let Me Be Misunderstood &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;Baby, do you understand me now&lt;BR&gt;Sometimes I feel a little mad&lt;BR&gt;But don&apos;t you know that no one alive&lt;BR&gt;Can always be an angel&lt;BR&gt;When things go wrong I seem to be bad&lt;BR&gt;But I&apos;m just a soul whose intentions are good&lt;BR&gt;Oh Lord, please don&apos;t let me be misunderstood&lt;BR&gt;Baby, sometimes I&apos;m so carefree&lt;BR&gt;With a joy that&apos;s hard to hide&lt;BR&gt;And sometimes it seems that all I have do is worry&lt;BR&gt;Then you&apos;re bound to see my other side&lt;BR&gt;But I&apos;m just a soul whose intentions are good&lt;BR&gt;Oh Lord, please don&apos;t let me be misunderstood&lt;BR&gt;If I seem edgy I want you to know&lt;BR&gt;That I never mean to take it out on you&lt;BR&gt;Life has it&apos;s problems and I get my share&lt;BR&gt;And that&apos;s one thing I never meant to do&lt;BR&gt;Because I love you&lt;BR&gt;Oh, Oh baby don&apos;t you know I&apos;m human&lt;BR&gt;Have thoughts like any other one&lt;BR&gt;Sometimes I find myself long regretting &lt;BR&gt;Some foolish thing some little simple thing I&apos;ve done&lt;BR&gt;But I&apos;m just a soul whose intentions are good&lt;BR&gt;Oh Lord, please don&apos;t let me be misunderstood&lt;BR&gt;Yes, I&apos;m just a soul whose intentions are good&lt;BR&gt;Oh Lord, please don&apos;t let me be misunderstood&lt;BR&gt;Yes, I&apos;m just a soul whose intentions are good&lt;BR&gt;Oh Lord, please don&apos;t let me be misunderstood &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 31 Mar 2008 22:17:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=az&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>az</dc:creator>
<guid>http://az.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقوع سال یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت</title>
<link>http://az.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 11.0pt&quot;&gt;در این ایوان&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 11.0pt&quot;&gt;که اکنون ایستاده ام، سال تحویل می‌شود&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 11.0pt&quot;&gt;در آن غروب ماه اسفند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 11.0pt&quot;&gt;از همه یاران شاعرم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 11.0pt&quot;&gt;در این ایوان&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 11.0pt&quot;&gt;یاد کردم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 11.0pt&quot;&gt;مادرم در این ایوان&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 11.0pt&quot;&gt;در روزی بارانی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 11.0pt&quot;&gt;سفره را پهن کرده بود&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 11.0pt&quot;&gt;برای فهرست عمر من/ نا تمام&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 11.0pt&quot;&gt;گریه کرده بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 11.0pt&quot;&gt;همه‌ی عمر در پی فرصتی بود&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 11.0pt&quot;&gt;که برای من در این ایوان&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 11.0pt&quot;&gt;از یک صبح&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 11.0pt&quot;&gt;تا یک شب &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 11.0pt&quot;&gt;گریه کند.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 11.0pt&quot;&gt;(احمد رضا احمدی، یادگاری)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Mar 2008 15:19:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=az&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>az</dc:creator>
<guid>http://az.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درباره انتخابات (یا چرا و به چه کسانی رای میدهم)</title>
<link>http://az.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;در این ساعتهای آخر مانده به پایان مهلت تبلیغات انتخابات مجلس، حقیر سراپا تقصیر صاحب این بلاگ، بالاخره تصمیم خود را گرفتم. بیشتر جهت درددل با کسانی که شاید گذری هم از این صفحه داشته باشند، چند نکته ای را مینویسم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۱) هیچگاه تا این حد از انتخابات دلسرد نبوده ام، همه ما میدانیم که این انتخابات نه سرنوشت ساز است، نه مقطع خاصی را میسازد... یک انتخابات است: همین! شاید بزرگترین دلیل تردیدم در شرکت در انتخابات هم همین بود، نمیدانم به چه عللی، اصلا شور و شوق شرکت در انتخابات را نداشتم، به همین دلیل هم احساس میکنم تصمیم مبنی بر شرکت در انتخابات کاملا عقلانی است (یعنی از روی عقل گرفته شده است!) نتیجه این انتخابات هرچه باشد، اتفاق خاصی در این دیار نمی افتد. این را لازم نیست کسی به ما بگوید، اگر نگاهی به دوروبرمان، و روابط سست اجتماعی مردم با هم، ساختار از هم گسیخته جامعه و .... ام الفساد یعنی پدیده عفن و تهوع آور دروغُ که بر سراسر روابط اجتماعی!!! سلطه دارد، بیندازیمُ خواهیم دید زباله های اخلاقی آنچنان مشام ها را آزار میدهد که از یک انتخابات کاری برنمی آید، اما این دلیل نمیشود که ما یک حق را، به دلیل لجبازی با آنچه نمیدانیم چیست از دست بدهیم. من در این انتخابات شرکت خواهم کرد، به علت آنکه به من اجازه داده شده (دست کم ظاهرا) که میان دو الگو، یکی را انتخاب کنم، و این دو الگو آنقدر برای من متفاوت هستند که دست به انتخاب بزنم. در یکسو حداد عادل ، قالیباف و احمدی نژاد ایستاده اند و در سوی دیگر سید محمد خاتمی، محمدرضا خاتمی و کرباسچی و امثالهم. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲) اما از آن مهمتر اینکه، من سه انتخاب دارم: عدم مشارکت، انتخاب فهرستی مشابه فهرست نمایندگان مجلس ششم، و انتخاب فهرستی مشابه فهرست مجلس هفتم. هر کدام از این انتخابها را انجام دهم، اتفاق خاصی رخ نخواهد داد، اما سکوت و تحریم انتخابات مرا در میان کسانی قرار خواهد داد که یا کلا ناامیدند یا در انتظار کمک آن سوی آبها هستند، بنابراین این گزینه صرفا به همین دلیل حذف میشود، برای انتخاب میان دو گزینه دیگر باید آنها را با هم مقایسه کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۳) مجلس ششم، مجلسی ناموفق بود، به دلیل به سرانجام نرسیدن خواستهایش، آنها نخستین تلاششان را که اصلاح قانون مطبوعات بود ناباورانه، به دست خود از دستور هفتگیشان خارج کردند. مصوبه هایشان یکی یکی از سوی شورای نگهبان یا مجمع تشخیص رد شد. از سوی برخی (که شاید عوامل نفوذی خودشان بودند!!!!) کتک خوردند، فحش خوردند، آخر هم از رقابت بعدی محروم شدند و تحصن آرامشان هم خیانت محسوب شد، برای امضای یک نامه اعتراض آمیز، محکوم شدند و .... اما شخصا نمیتوانم تایید کنم که دست کم در مجلس، از آرمانهایشان دست کشیدند. آنها با شعارهای سیاسی رای آوردند و در راه تحقق همین شعارها هم اینهمه هزینه دادند و از همه جالبتر اینکه همین الان هم به خاطر پایبندی به آن آرمانها از سوی اصلاح طلبان کند رو، محکوم میشوند که چرا کندروی نکردند، چرا پای حرفهایی که به مردم زده بودند ماندند و کم نیاوردند. مجلس ششم مجلس صادقی بود، اگرچه کسی کمترین شکی در مورد ناموفق بودنش ندارد. اما این عدم موفقیت بیش از هرچیز به علت ساخت سیاسی خاص این دیار است ورنه آنان کمتر پا پس کشیدند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۴) اما مجلس هفتم، موفق بود، اما مجلس نبود!!!! به عنوان یک موکل، بی اینکه به هیچیک از افراد مجلس فعلی بخواهم  توهین کنم، ناچارم اینجا بگویم که جز دروغهای تهوع آور، بوی چندش آور باندبازی، و سردرگمی و بی تصمیمی، برون دادی از این مجلس به من نرسید. مهمترین فعالیت این مجلس موفقیت آنان در الزام دولت به کشیدن ساعت به جلو در آغاز سال ۱۳۸۷ بود!!! مگر غیر از اینست که همین آقایان با جار و جنجال طرح تثبیت قیمتها را رو کردند و حالا هم با همان جرات و جسارت از ناموفق بودن آن سخن میگویند؟ مگر نطق فلان نماینده که خاتمی را مینواخت یادم رفته که میگفت هر سال اول عید بنزین بیست درصد گران میشود و .... و همان فلان نماینده الان به مردم لطف کرده و بنزین را آزاد!!! و غیر کوپنی!!! به چهارصد درصد قیمت میخواهد بفروشد و تازه پشت چشم هم نازک میکند که ما به فکر مردمیم که بنزین را آزاد میدهیم! به عنوان یک موکل،احساس میکنم وکیلانمان در این چهار سال، خودشان را، و نه چندان ما را، سرکار گذاشته بودند، هی احمدی نژاد طرح میفرستاد، این دوستان اول میگفتند عمرا!!! تصویب نخواهیم کرد. بعد کم کم نرم میشدند و آخر هم رییس جمهور محبوب، با منت طرح را تصویب تحویل میگرفت و پشت سرشان هم صفحه میگذاشت که اینها طرحهای ما را عوض کرده اند و عدم کارآییش تقصیر مجلس است. مگر نطق آقای نماینده یادم رفته که نذر کرده بود پشت تریبون روضه بخواند؟  مگر یادم رفته که رای گیری ها چطوری بود؟ تهش هم که دیگر آخر بامزه شده! با خودشان هم دعواشان شده! خوش چهره ای دو سال پیش از فلانی دفاع میکرد، حالا انشعاب زده، اوضاع شیرتوشیر شده! خودشان هم نمیدانند چه کار میخواهند بکنند. تا یادم نرفته این یکی را هم بگویم که دو ساعت بهش خندیدم، در یکی از مذاکرات مجلس، یکی از نمایندگان می گفت (نقل به مضمون): آقا این نیم درصد بودجه مگه چقدر میشه؟ این رو بدیم به خانواده های کم درآمد فقر تموم میشه!!!!! خلاصه اینکه از وکیلان مجلس هفتم اصلا راضی نیستم! البته رای من فقط یک رای است و من هم حرفهای خود را فقط همچون نظرات یک آدم معمولی بیان میکنم و متکی به پژوهش خاصی نیست!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۴) حالا باید بین این سه انتخاب میکردم: مجلسی که شاید موفق نباشد، ولی مصمم است (فهرست یاران خاتمی)، مجلسی که موفق است اما مجلس نیست (لیست اصولگراها) و و مجلسی که دست کسانی است که تهیه کننده فهرستشان دوست دارد و  میخواهد رییس جمهور شود (لیست شیخنا کروبی!) شما بودید کدام را انتخاب میکردید؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۵) من جمعه رای میدهم، به لیست یاران خاتمی هم رای میدهم، اما امید اتفاق خاصی را هم ندارم! از فردا هم نق نمیزنم که اینها کار کردند یا نکردند! سهم من یک رای است، تقدیم آنان! اگر کمکی هم بعد از انتخاب شدنشان (اگر پیروز شدند) توانستم بکنم، در خدمتشان هستم! اما انتظاری جز صداقت و طرفداری از عقلانیت مدرن از آنها ندارم! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۶&lt;STRONG&gt;) حالا که این دوستان &lt;/STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://www.az.blogfa.com/post-89.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;این پیشنهاد&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;STRONG&gt; ما را جدی نگرفتند، ما هم به آنها رای میدهیم، یا وارد مجلس میشوند که فبها، به ما هم کمک میکنند که تلاش کنیم آکادمی ها و مجامع فرهنگی را به عقلانیت نزدیک کنیم، اگر هم رای نیاوردند، به قول دوستان فبهاها، خودشان از بیکاری می آیند سراغ مجامع فرهنگی و اصلاح طلبی فرهنگی (به جای اصلاح طلبی سیاسی) ، که بازهم مفید فایده است! &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 12 Mar 2008 21:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=az&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>az</dc:creator>
<guid>http://az.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درباره یک نوشته...</title>
<link>http://az.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>سلام 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول &lt;A href=&quot;http://www.rokhdaad.com/yaddasht-d.php?id=234&quot; target=_blank&gt;این نوشته&lt;/A&gt; و کلا نوشته های &lt;A href=&quot;http://www.rokhdaad.com/search.php?t=a&amp;n=2KfZhduM2K8g2YXZh9ix2q/Yp9mG&quot; target=_blank&gt;این صفحه&lt;/A&gt;  را، اگر دوست دارید، بخوانید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد اگر دوست دارید، از این به بعد وقتی اسم امید مهرگان به گوشتان میخورد یا نوشته ای از او میخوانیدُ به این نکاتی که مینویسم کمی فکر کنید، یا اگر او را دیدید از طرف من راجع به نکات زیر از او بپرسید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱) چرا این آقای مهرگان انقدر عصبانی است؟ چرا دوست دارد بلند و صریح و فریادگونه بنویسد؟ آیا به نظر شما احساس میکند اینطوری تاثیرگذارتر خواهد بود؟ آیا احساس میکند رمز موفقیت امثال ژیژک (اگر موفق بدانیم این بنده خدا را که خودش هم حکایتی است!!) را دریافته است؟ آیا پس چه؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲) چرا این  استاد، که انصافا من یکی دو تا از ترجمه هاش را خواندم و لذت بردم، وقتی از یک اثر یا اتفاق یا هر موجود دیگری خوشش نمی آید، سریع سعی میکند این بدآمدن را تئوریزه کند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳) چرا این برادر ما، انقدر از ابتذال میترسد؟ چرا به همه چیز چوب ابتذال میزند؟ مگر این دوست ما نمیداند، ابتذال هم خودش یکجور اهرم است در دست ایدئولوژی مسلط برای سرکوب صداهای مخالف؟ من که میدانم این نویسنده گرامی دست کم دو سه برابر ما کتاب خوانده و چند زبان هم بلد است، آیا به نظر شما هنوز معتقد است که ابتذال چیز بدی است؟ اصلا معتقد است چیز بدی وجود دارد؟ آنهم در عرصه هنر مثلا؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴) آیا این امید مهرگان عزیز، که دو تا از یادداشتهایش در شرق واقعا به دردم خورد، نمیترسد از به هم خوردن همین نظم نصف و نیمه ای که وجود دارد؟ آیا آنارشیست بازی در جامعه ای مثل ما، که خودش به اندازه کافی بدون نظم قابل فهمی است، امتیاز محسوب میشود؟ آیا در جامعه ما، هرکس برای خودش یک پا ژیژک نیست؟ آیا ژیژک بودن در جامعه ای که دیسیپلین و اردر در آن افسانه است، زیره به کرمان بردن نیست؟ آیا اندیشمند بودن با احمدی نژاد بودن فرق ندارد؟ آیا احمدی نژاد گونه ای ژیژک نیست برای خودش ؟ آیا امید مهرگان از احمدی نژاد (یا امثالش) حمایت میکند؟ آیا ممکن است؟ آیا نظر مراد فرهادپور در این باره چیست؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵) آیا به نظر آقای مهرگان، آکادمی چیست؟ آیا سامان تولید حقیقت (آنگونه که فوکو میگوید) کجای کار است؟ آیا روشنفکر؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۶) آیا امید مهرگان در این کشور زندگی میکند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۷) دوست دارم نظر این دوست نادیده ام (البته یکبار پای سخنرانی ایشان بوده ام) را درباره فرد، حقوق بشر، احترام به همنوع و پلورالیسم بدانم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این سوالات واقعا جدی بود، برای امید مهرگان، و تمام اهل قلم، احترام قائلم.  سعی کردم بپرسم برای اینکه جوابهای ایشان، و البته خیل کسانی که از همین ادبیات را به کار میبرند،را بشنوم، برایم درگیری ذهنی شده، البته نه خیلی جدی، ولی امروز که اتفاقی این نوشته مهرگان درباره فیلم مهرجویی را خواندم، فیلم (به فتح لام) یاد هندوستان کرد، گفتم سوالاتم را بپرسم شاید کسی جوابی برای آنها داشت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;----------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشتی کاملا بی ربط: &lt;STRONG&gt;علي اكبر جوانفكر تأكيد كرد: ايران به لحاظ فرهنگي، علمي، تمدني، برخورداري از انسجام ملي، رهبري حكيمانه و تأثيرگذاري عميق و ماندگار بر سياست‌هاي جهاني، بدون ترديد قدرت برتر جهان است.(لید یک خبر فارس)!!!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 01 Mar 2008 01:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=az&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>az</dc:creator>
<guid>http://az.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همین...</title>
<link>http://az.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;چند نکته کوتاه و مختصر و انشا الله مفید برای آنانی که احوال مرا جویا هستند و باقی دوستان...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;۱) فیلم جدید مهرجویی &quot;علی سنتوری&quot; را به لطف قاچاقچیان محترم دیدم. در دو مورد شک ندارم: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;الف) این فیلم فیلم چندان خوبی نبود یا لااقل در مقایسه با دیگر فیلمهای مهرجویی شاهکار محسوب نمیشد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;ب&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;) این فیلم میتوانست پرفروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران باشد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; واقعا متاسفم که امکان اکران &quot;علی سنتوری&quot; وجود ندارد. راستی هنوز وقت نکرده ام پول بلیط را به حساب آقایان مهرجویی و فرازمند واریز کنم! ولی قطعا این کار را خواهم کرد، هیچ منتی هم ندارم، اعتقاد هم ندارم که کاری فرهنگی میکنم، آن دو هزارتومان حق این بزرگواران است، و من اگر نخواهم دزد باشم، باید این حرکت را انجام دهم. هر فیلم مهرجویی، حتی بدترین هایش مثل &quot;بمانی&quot;، برای ما یک اتفاق است، و سنتوری هم با همه ضعفهایش همینطور بود، اما نمیتوانم مهرجویی را به خاطر یک جنایت ببخشم! او در سکانسی که رادان و گلشیفته فراهانی در حال سرودن ترانه مشترکی هستند، به نحو ترحم آوری از خودش در &quot;درخت گلابی&quot; تقلید میکند، با دیدن این سکانس (که بسیار هم به گمان من ضعیف و بی ربط از آب درآمده)، خاطره سکانس جادویی شعر گفتن گلشیفته فراهانی در درخت گلابی، نگاه عجیبش به دوربین، و لحن محشرش وقت خواندن &quot;دیر اومدی، مرد پری&quot; مخدوش شد... از بازی خوب رادان (باز هم به گمان من غیر حرفه و نا-متخصص) نباید بگذریم و ... خلاصه فیلم بدی نبود، ولی شاهکار هم نبود....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;۲) همانگونه که حدس هم میزدم، تقریبا همه کسانی که پست من درباره انتخابات مجلس را خواندند، گمان کردند که من هم به صف تحریمیان و منتظران حمله آمریکا پیوسته ام، به این دوستان اولا پیشنهاد میکنم که آن پست را دوباره بخوانند و ثانیا حواسشان باشد که من در آن پست فقط به سردمداران جریان اصلاح طلبی یک پیشنهاد دادم، و اصلا هم نمیخواهم به صورت تک نفره پیشنهاد خود را عملی کنم! بنابراین از همین جا اعلام میکنم که من هم منتظرم ببینم دوستان سران اصلاحات چه تصمیمی میگیرند و پس از آن در مورد رای دادن یا ندادن تصمیم خواهم گرفت! ضمن اینکه در مورد تک تک نظرات دوستان هم جوابهایی دارم که باشد برای بعد....&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;۳) به دو کتاب از نویسنده و تئوریسی فرانسوی &quot;ژرار ژنت&quot; با نامهای &quot;فیگورز&quot; و &quot;دیکشن اند فیکشن&quot; احتیاج مبرم دارم. البته طبیعتا ترجمه انگلیسی آنها، اگر کسی این کتابها را در اختیار دارد،  هرجور که میتواند مرا با خبر کند، تا قله قاف می آیم دنبالش تا کتابها را بگیرم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;۴) فکر کنم همه دوستان با هم همزبان باشند که در حال از سرگذراندن دوران عجیب و جالب و هیجان انگیزی هستند، روزهایی سخت که همه به نوعی از منحصر به فرد بودنشان مطلعند، چه خوب میشد اگر هر کدام از ما، روایتمان را از این روزهای عجیب (که از دو سال و نیم پیش آغاز شدند) بنویسیم....&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;۵) بهار آمده! خوشحالم! میتوانم نفس بکشم....بوی بهار میپیچد و صدای احمدرضا احمدی را، و شعرهای براهنی را،  صدای مارتیک و آصف و اندی را، امسال ترانه های محسن نامجو را، و تمام نداشته ها و فراموش شده های این سال را،  با خود به اتاقم می آورد، دود سیگار را در اتاق میپیچاند، دخترانی را که دوست داشته ام ردیف میکند جلوی چشمانم...این بیست و ششمین بهاری است که تجربه میکنم! و خودم باورم نمیشود....کاش درخت ها زودتر شکوفه دهند... روزهای خوبی است برای شروع دوباره یک رمان جدید...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;۶) به مرگ دقت کرده اید؟ که این روزها چطور دور و اطرافمان پرسه میزند؟ دقت کرده اید که دیگر چندان ترسناک نیست؟ انگار هیبتش را از دست داده است.... خبر مرگ بزرگان چند ثانیه ای در ذهنمان میماند و بعد، تمام! طرف میشود تازه از دست رفته و شادروان!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;۷) این روزها زندگی میکنم.... و خوش میگذرد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;همین دیگه، هقت عدد مقدسی است... نوشتم برای آنکه نوشته باشم&lt;/FONT&gt;.&lt;/STRONG&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 23 Feb 2008 00:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=az&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>az</dc:creator>
<guid>http://az.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من که این کتابها را نخوندم غلط میکنم اظهار نظر میکنم</title>
<link>http://az.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>بازی قشنگی است این بازی ای که &lt;A href=&quot;http://www.alimosleh.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;علی مصلح&lt;/A&gt; همکار و رفیق عزیز همیشه شاکی ما، به آن دعوتم کرده است. بیشتر یاد دوران دانشجویی در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران افتادم. آنجا ما با گروهی رفیق بودیم که عملا صحت حرف افراد را با تعداد کتابهایی که خوانده بودند و فیلمهایی که دیده بودند میسنجیدند. قشنگش هم اینبود که کتابها هرچقدر کمیابتر بودند، ارزشمندتر هم حساب میشدند. نتیجه این شد که بعضی از دوستان فقط رفتند دنبال کتابهای عجیب و غریب خواندن و آمار فیلمهای دیده شدشان را بالاتر بردن. دوران جالبی بود خلاصه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذریم. این کتابهایی که در ادامه فهرست میکنم، کتابهایی است که از گفتن اینکه آنها را یا نخوانده ام یا نیمه تمام رها کردم افسرده میشوم. ولی چه کار کنم دیگر؟ بازی است و صداقت لازم دارد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱) &lt;STRONG&gt;جاده فلاندر اثر کلود سیمون&lt;/STRONG&gt;: این کتاب یکی از کتابهایی بود که خواندنش همیشه افتخار محسوب میشد. نشر چشمه کتاب را درآورده است. همانطور که میدانید نوبل هم برده است. اتفاقا کتاب بسیار قوی ای هم بود. ولی من همیشه حداکثر تا صفحه ۲۰-۳۰ کتاب را میخواندم و آنقدر از فضای کتاب بدم می آمد و خسته میشدم که دیگر نمیتوانستم کتاب را ادامه دهم... کتاب، تا آنجا که من خوانده ام حکایت مطول یک لشگر شکست خورده است که  بوی کثافت و خستگی از سرورویشان میبارد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲) &lt;STRONG&gt;هزارویکشب: &lt;/STRONG&gt;روم به دیوار، میدانم که خیلی بد است، زشت است، من یک غربزده تمام عیارم که &lt;STRONG&gt;دن کیشوت ، کمدی الهی&lt;/STRONG&gt; و &lt;STRONG&gt;ژاک قضاقدری &lt;/STRONG&gt;رو خوندم ولی هزار و یکشب را نتوانستم تمام کنم. ولی چکار کنم که هیج علاقه ای به این کتاب ندارم. اتفاقا یکی از دوستان خیلی عزیز هم نسخه قدیمی این کتاب را به من هدیه داد. و انقدر از این هدیه ذوق کردم که خدا میداند. ولی هیچوقت نتوانستم از شب یازدهم جلوتر بروم، حوصله ام سر میرود، هیچ جذابیتی برایم ندارد خب... چیکار کنم؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳) &lt;STRONG&gt;کتابهای نیچه: &lt;/STRONG&gt;آخه به من هم میگن دانشجوی فلسفه؟ آخه مرتیک تو چطور جرئت میکنی هیدگر و فوکو و بودریار بخونی وقتی حتی یکدور یکی از کتابهای نیچه رو کامل نخوندی؟ راست میگویید، خیلی ضایعه! انصافا! ولی چیکار کنم؟ نمیتونم بخونم! من &lt;STRONG&gt;دجال، فراسوی نیک و بد و چنین گفت زرتشت &lt;/STRONG&gt;را شروع کردم، ولی نتوانستم تموم کنم! همیشه ترجیح دادم اینتروداکشن های زیادی بخوانم، که خیلی تابلو نشه! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;۴) تاریخ بیهقی: &lt;/STRONG&gt;گفتم که غربزده ام! حدیث حسنک وزیر را خوانده ام البته! ولی هیچوقت احساس نکردم باید برای داستان نوشتن بیهقی خواند! حاضرم سر این نکته با همه بحث کنم! ولی خب دیگر! بیهقی نخواندن برای یک دانشجوی ادبیات خیلی ضایع است! میدانم! اعتراف است دیگر ... و من با جسارت اعلام میکنم حتی یکدور هم تاریخ بیهقی نخوانده ام...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;۵) تراکتاتوس: &lt;/STRONG&gt;من عاشق و واقعا مرعوب ویتگنشتاینم، ولی اعتراف میکنم که سه چهار بار سعی کردم تراکتاتوس را بخوانم. حتی چندبار با بدبختی به صفحه بیست و سی هم رسیدم ولی کم آوردم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این بود اعترافات دردناک من! لطفا سوء استفاده نکنید از این اعترافات صادقانه، ضمن اینکه از نقد سوم کانت، و جلد دوم زمان و حکایت و انبوهی از کتابهای نخوانده دیگر  فاکتور گرفتم. شرمنده دیگه! البته مدتهاست از جو دانشکه ادبیات بیرون آمدم و فهم و سواد را با آمار کتابهای خوانده شده مقایسه نمیکنم، ولی میدانم هنوز خیلی ها هستند که هنوز در آن جواند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در ادامه &lt;A href=&quot;http://www.hfrad.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;حسین فهیمی راد&lt;/A&gt;، &lt;A href=&quot;http://lighten.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;نازنین برادران&lt;/A&gt;، &lt;A href=&quot;http://nimdaayereh.persianblog.com/&quot; target=_blank&gt;فاطمه شمس&lt;/A&gt;، &lt;A href=&quot;http://www.hanouz.com/&quot; target=_blank&gt;علی اصغر سیدآبادی&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://hesse.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;محمد شیخ &lt;/A&gt;را به این بازی دعوت میکنم. ضایعم نکنید لطفا و بازی را ادامه دهید. راستی چند تا موضوع دیگه هست (خصوصا در مورد پست قبلیم و سکوت سیاسی اصلاح طلبان) که یک پست را لازم دارد....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ضمنا بازهم باید از علی به خاطر دعوتش به این بازی تشکر کنم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 14 Feb 2008 09:25:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=az&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>az</dc:creator>
<guid>http://az.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
