تبليغاتX
باز تعریف - روزهایی با طعم احمدرضای شاعر

باز تعریف

نوشته هایی بی امید پول!

آشنایان من خوب میدانند که احمدرضا احمدی برای من یک نام معمولی، یا حتی صرفا یک شاعر خوب نیست. به گمان درک متفاوت احمدرضا احمدی از شعر، و فاصله ی قابل توجهی که از شاعران هم نسلش و حتی شاعران سرزمینش دارد، به خوبی هر خواننده ی منصفی را به تحسین او وادار میکند.

این روزها - از نیمه اسفند تا نیمه اردیبهشت شاید- برای من طعم احمد رضا احمدی را دارد. و صدایش، هر روز، همراه با بوی بهار که  حتی در این روزهای سیاه کشورم (که البته به لحاظ زندگی شخصی خودم  اصلا روزهای بدی نیست که هیچ بلکه روزهای خوبی هم هست شکر خدا) هم ولم نمیکند، به یادم می آید....

نوشتن شعری که در این پست مینویسم دو دلیل دارد: نخست نزدیک است به همه آنچه نمیتوانم بگویم، و دوم اینکه این شعر را، که در یک مجموعه نه چندان قوی احمدی (یک منظومه دیریاب در برف و باران یافت شد) منتشر شده، هم به لحاظ زبان، هم از منظر روایت، هم به لحاظ غنای حسی و خلاصه از همه نظر شعری قوی میدانم (نظر شخصی است البته) چون میدانم هرازگاهی یکی دو نفری که شعر را جدی دنبال میکنند به این بلاگ سر میزنند، گفتم احتمالا این مجموعه را شاید ندیده باشند، و حیف است این شعر را نخوانند. همین، باقی باشد برای بعد...

شمع های من روشن مانده اند در باد-دوستان، یاران من در کنار شمع های روشن سراغ مرا دارند- چه زود اطلسی ها گل دادند-چه زود شاعر دفن شد- شاعر را تا ساعت ۱۲ دفن کردند- چه زود من به سراغ بنفشه های بهار می رفتم- نه دست کمک داشت- نه در راه عطر درختان کاج در باران را داشت- پس به خانه برویم-ساعت طلوع نزدیک است- یاد دارم- لیوان را که از آب پر بود و ما سراغ چشمه را می گرفتیم- یادش بخیر آن گلی که عطر داشت و نام نداشت.

 

همین سطر پایانی کافی است برای اینکه این روزهایمان طعم احمدرضا داشته باشد: "یادش به خیر آن گلی که عطر داشت و نام نداشت."

همین!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 1:41  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh