۱) ببین علی عزیز! این جار و جنجال ها که گفته ای، این هیاهوها، اگر نگوییم برای بازار کتاب حیاتی و ضروری هستند، دست کم باید اذعان کنیم که بودنشان بهتر از نبودنشان است! جناح بندی و تلاش برای بازارگرمی برای یک کتاب، نه تنها بد نیست، بلکه در همه دنیا هم امری طبیعی است. درست مثل جنجالهایی که بر سر یک فیلم ایجاد میشود و فیلم را، فارغ از کیفیتهای تکنیکیش و صرفا به مدد تلاشهای رسانه ای و ژورنالیستی پرفروش میکند! این خیلی خیلی خوب است که در ایران هم، برای بازار کتاب، چنین جریانهایی به وجود بیایند و مردم کتاب گریز ما را، حتی به دغدغه روشنفکر نشان دادن خودشان به کتابفروشی ها بکشانند. متصدی این امر هم معلوم است! در همه جای دنیا، منتقدان مطبوعاتی، این وظیفه را بر عهده دارند. آنها هستند که به هر علت، از علل فنی گرفته تا تکنیکی و محتوایی، به یکباره به سمت یک کتاب هجوم می آورند و آن را "پرفروش" می کنند. البته در همه جای دنیا، البته این یکی در ایران خیلی مصداق ندارد، منتقدان مطبوعاتی حد خود را میشناسند و هیچکدام هم احساس روشنفکر یا از ما بهتران بودن بهشان دست نمیدهد. خب الحمدلله در ایران هم، ما کم کم شاهد ظهور این افراد هستیم، چه عیب دارد که همه، یکدفعه از یک کتاب خوششان بیاید؟ خوش به حال آن کسانی که این قدرت را دارند که میتوانند در جامعه مرده ادبیات ما موج ایجاد کنند. من شخصا چه در مورد موج کافه پیانو (که البته فقط از طریق پست تو به وجودش پی بردم) و چه موجهای قبلی، از زویا پیرزاد و رضا قاسمی گرفته تا پل آستر، تلاش کرده ام خودم هم به این موج بپیوندم و از اوج گرفتن (هرچند موقتی) ادبیات لذت ببرم. البته اشکال کار ما آنجاست که تقریبا غیر از نقد مطبوعاتی، نقد جدی و واقعی در جامعه مان وجود ندارد، و فقط همین سطحی نگری و سطحی نویسی (که اتفاقا واقعا جایگاهش در روزنامه هاست) از نقد در جامعه ما باقی مانده است. اما در هیچ کجای دنیاُ نویسندگان نقدهای روزنامه ای را منتقد (به معنای جدی و واقعیش) به حساب نمی آورند. منتقد کسی است که در این رشته تحصیلات عالیه داشته باشد، و فارغ از موجهای موقتی، ادبیات را از بالا بنگرد. بنابراین عیب از این یا آن نویسنده روزنامه و هفته نامه نیست، که بنده خدا ماهی چند مطلب باید بنویسد که هم جذاب باشد، هم موضوع تر و تازه ای داشته باشد، هم بتواند موج بیافریند. آن بنده خدا در حد خودش، خوب عمل کرده است که توانسته است موج بیافریند، اما غیاب منتقدان جدی و غیر ژورنالیست است که مشکل ایجاد میکند.
۲) اما ای کاش، این پدیدآورندگان موج های ادبی، کمی در انتخابهای خود دقت میکردند، همانگونه که گفتم، من با دیدی مثبت به سراغ "کافه پیانو" رفتم، اما هر چه تلاش کردم، نتوانستم این نگاه مثبتم را تبعد از ۲۰-۳۰ صفحه از کتاب حفظ کنم، راستش را بخواهید، علیرغم احترامی که برای جامعه ادبی و شخص نویسنده (که از نگاه کمابیش منصفانه اش در جواب به علی لذت بردم) قائلم، ناچارم اعتراف کنم اثر را اثری تکراری، فاقد برخی از بنیادی ترین وجوه و ویژگیهای یک داستان، و از همه مهمتر کمی دربند کلیشه های رایج یافتم و به سختی، و فقط برای اینکه بتوانم منصفانه داستان را بنگرم، آن را تا پایان ادامه دادم.
۳) یکی از کمبودهایی که برخی از داستانهای ایرانی به جد از آن رنج می برند، غفلت از این سوال است: "چرا خواننده باید بخواهد داستان شما را بخواند؟"، به عبارت دیگر "این داستان چه نیازی از خواننده را برطرف میکند، و یا چه لذتی به او میبخشد؟" زندگی روزمره، با همه زیباییهایش، داستان نیست، زندگی روزمره برای داستان شدن، نیاز دارد به مخاطب خود احترام بگذارد، و او را به سمت خود جذب کند. آیا کافه پیانو در این امر موفق بوده است؟ باید کمی صبر کرد تا این موج بخوابد...
۴) انسجام، و حفظ ساختار بین عناصر داستانی، از ملزومات یک اثر داستانی است. البته من هم انواع و اقسام داستانهای نو . پست مدرن را، تا آنجا که به فارسی ترجمه شده و سواد انگلیسیم میکشیده، خوانده ام، و با تئوریهای آوانگارد ادبی هم، باز تا آنجا که در توانم بوده آشنا هستم، اما این دلیل نمیشود که داستانی با ویژگیهای کافه پیانو، انقدر مشوش، سردرگم، و چندگانه باشد.
۵) پاساژ، در داستانهایی که به تعویض خط روایی میپردازند، یک تفنن، یا نشانه ای از کهنه پرستی نیست! پاساژ، برای تغییر خط روایی یک ضرورت است( باور نمیکند کالوینو و کوندرا را ببینید) فقدان پاساژ، به شدت داستان را اذیت میکند.
۶) اصرار به ذکر نامهای خاص! پدرم را درآورد، احساس میکردم با نویسنده ای فضل فروش روبرویم که دوست دارد تمام تجربیات خواندنی و دیدنیش را، با حروف بلد به رخم بکشد!
۷) کمرنگ کردن خط رواییُ، و شکستن آن در جزئیات زندگی روزمره، و روایت کردن آنها با فاصله، قشنگ و جذاب است، کما اینکه خانم پیرزاد در "چراغها را من خاموش میکنم" آن را به خوبی انجام داد، ونتیجه هم گرفت. اما گم کردن خط روایی، خودشیفتگی (آنگونه که من فهمیده ام) در روایت جزئیاتی که هر کس مشابهش را هم دارد، احساس اینکه میتوان با ردیف کردن احوال خصوصیه ی واقعی یا فرضی یک راوی، و اضافه کردن پیاز داغ چند خط مختلف شبه روایت، و استفاده از فراروایت، و پیش بینی امکانات فرامتنی برای موج سازی در جامعه (همانگونه که گفتم با اصل موجسازی کاملا موافقم) میتوان داستان، آنهم از نوع موفق و شاهکارش نوشت! حکایت دیگری است.
۸) هیچکس اینگونه فجیع به مردن اثر خویش برنخواست که فرهاد جعفری دوست داشتنی با صفحه آخر رمانش برخاست!!!
۹) در کل، اینها نظر شخصی من بود، و البته از آنها دفاع هم میکنم. امیدوارم به کسی برنخورد، شاید اگر فرصتش بود، نقدی کامل و مفصل بر این اثر بنویسم و در ماهنامه ای جایی بدهم برای انتشار (اگر کسی چاپ کند البته!) اما از آنجا که احساس کردم، هم نویسنده اثر و هم طرفادارانش به خوبی ظرفیت انتقاد را دارند، گفتم نظرم را گفته باشم. هرچه باشد وبلاگ به همین درد میخوره دیگه، نه؟
****
پی نوشت: جهان بدون خسرو شکیبایی، جهان عجیبی میشود، مثل جهان بی قیصر امین پور. چه تلخ است که از این به بعد باید با حسرت به سالهایی فکر کنیم که هنگام جشنواره فیلم، دربدر سراغ ساعت اکران فیلمهایی را میگرفتیم که خسرو شکیبایی در آنها بازی کرده است. خدا رحمتش کند!
