تبليغاتX
باز تعریف

باز تعریف

نوشته هایی بی امید پول!

از ۱۸ آذر ۱۳۸۳، تا ۲۸ آذر ۱۳۸۶، دقیقا میشود سه سال و ده روز، و این یعنی سه سال و ده روز است که من صاحب این وبلاگ به آدرس www.az.blogfa.com هستم، و از این سه سالگی وبلاگم خوشحال هستم! دقیقا در سالروز تولد این وبلاگ پست آقای شین را گذاشتم (و اصلا هم حواسم نبود که آن روز روز تولد بلاگ است) اما امروز که یکهو یادم آمد، دقیقا بعد از گذشت سه روز از یک شوک مغزی و چند دقیقه بعد از دیدن یکی از فیلمهای آلمادوار، تصمیم گرفتم یک دور تمام کامنتهایی را که خوانندگان بلاگ گذاشته اند بخوانم و گلچینشان کنم. بگذارید به حساب یکجور تشکر از انسان های محترمی که وقت شریفشان را گذاشته اند و در این سه سال نه تنها سری به این بلاگ زده اند بلکه اظهار نظری هم کرده اند.

در نهایت هفت کامنت را انتخاب کردم، در ادامه آنها را خواهم آورد و در صورت امکان کمی توضیح هم خواهم داد، اما قبل از این کار شرعا و عرفا و عقلا و همه چی ان، لازم است از حسین نوروزی تشکر کنم، تقریبا در این وبلاگ حالا سه ساله، پستی وجود ندارد که کامنت حسین را پایش نبینید... بابا اراده، پشتکار، رفیق... دمت گرم! هر کی جای من بود با این تشویقهای حسین صاحب یکی از ده وبلاگ پربیننده ایرانی بود... شرمنده حسین جان، اشکال از بی استعدادی من است وگرنه تشویقهای تو حرف ندارد!

اما در ادامه کامنتهایی که به نظرم جالب آمد:

۱) یک کامنت شدیدا شورمندانه از ایمی:

در جواب : اولین پست بعد از دور دوم

دوشنبه 6 تیر1384 ساعت: 12:1

مرگ اصلاحات مبارک, تولد فاشیسم فرخنده باد!
از آنجا که این روزها دموکراسی از پشگل هم ارزون تر شده, به عنوان یکی از اعضای جامعه ی ایران پیشنهاد می کنم سرود ملی کشورمون رو به ترانه ای که متنش به زودی زبان حال همه مون خواهد شد تغییر بدیم

"
Look mummy, there's an aeroplane up in the sky"

Did you see the frightened ones?
Did you hear the falling bombs?
Did you ever wonder why we had to run for shelter when the
promise of a brave new world unfurled beneath a clear blue
sky?

Did you see the frightened ones?
Did you hear the falling bombs?
The flames are all gone, but the pain lingers on.

Goodbye, blue sky
Goodbye, blue sky.
Goodbye.
Goodbye

شرح ندارد... جو زدگی دوستمان از سر و روی کامنت میبارد. توضیح اینکه این کامنت پس از شکست سیاسی دوستان اصلاح طلب در انتخابان ریاست جمهوری در وبلاگ حقیر درج شده است.

۲) آخر کامنت ظریف:

در پاسخ به: تکه ای از سخنان فاطمه رجبی و یک نکته ی کوتاه! - 4 نظر

نویسنده: من نه منم                سه شنبه 26 دی1385 ساعت: 0:50

سلام عزیز
دغدغه های سیاسی را به سیاسیون واگدار حرمت شعر و شاعر بیشتر از این هاست
به ما سر بزن

ظریفی این را در جواب چند صفحه وراجی های من در مورد فاطمه رجبی گذاشته است... یکجورهایی کاملا حق با ایشان است.

۳) یک کامنت حیرت برانگیز:

در جواب :یلدا بازی ما - 8 نظر

نویسنده: سپیده سه شنبه 12 دی1385 ساعت: 2:9

 

آخه من چه بدی کردم به تو؟کارت به جایی رسیده که هم میری تو کفم هم تو بلاگفا اعلام می کنی؟خدا ازت نگذره که آبرو برام نذاشتی...

 

کلی با این کامنت حال کردم، در آن پست از دختری گفته بودم به اسم سپیده که گمش کرده ام از سالهای دور دبستان...

 

 

۴) وقتی جای دزد و مالباخته عوض میشود:

 

در پاسخ به : هاشمی رفسنجانی، علی دایی و آمیختگی کارآمدی و سنت - 9 نظر

نویسنده: جنیفر لوپز یکشنبه 4 آذر1386 ساعت: 22:56

 

میمون چرا تقلید می کنی این مطالب رو از روزنامه برداشت کردی مقلد دزد فرهنگی

 

قضیه این کامنت هم جالب بود، من یکروز پسنی روی وبلاگ گذاشتم در باب مقایسه دایی و هاشمی، تقریبا یک ماه بعد آقای قوچانی در یکی از سرمقاله هایش همین مقایسه را انجام داد. خانم لوپز بی آنکه به تاریخ مطلب من دقت کند مرا میمون و مقلد خطاب کرده است... خب اگر ایشان واقعا جنیفر لوپز بوده اند... عیب ندارد میبخشمشان!

 

 

۵) اظهار لطف شدید:

در پاسخ به : پیام نوروزی سید محمد خاتمی و چند نکته کوتاه - 15 نظر

نویسنده: آزاده                 پنجشنبه 30 فروردین1386 ساعت:

 16:22

یه کم به روز باش. و فقط خفه نشو.بنویس.

 

بدون شرح!!

 

 

۶) کامنتی که بیش از دیگر کامنتها مرا به فکر واداشت:

در پاسخ به: احمد رضا احمدی را در پاییز و بهار بیشتر دوست دارم!

نویسنده: یادگاری دوشنبه 19 آذر1386 ساعت: 23:3

 

تو با یادگاری سیگار دود کردی, من یه دل سیر توی جلسه شعر تالار شورا گریه کردم. تو سختی های تنهایی رو به یادگاری شنیدن توی شب بارونی بخشیدی, من دلم خوش بود مردم که وقت تنهایی بی یادگاری سیگار دود می کنه, امشب به عشق قرمه سبزی میاد خونه...

 

این کامنت تلخ ترین کامنت وبلاگ من است، بیش از ده بار این کامنت را خواندم... و هیچ نمیتوانم درباره اش بگویم. اگرچه لذت تنهایی انکارناپذیر است.

 

۷) وبالاخره شاه کامنتها:

نویسنده: حسین نوروزی یکشنبه 18 آذر1386 ساعت: 15:26

شین، روزنامه‌نگار خوبی خواهد شد: معلق میان زمین و زمان، و آسمان و دفتر روزنامه‌ها. در آینده، به حزب‌ها خواهد پیوست، و بعد از مدتی وزیر ارشاد خواهد شد. بعد، رمانی به نام فرضی «تهران برف می‌بارد رستم» خواهد نوشت. سپس با منشی‌اش درگیر شده و به یک کشور دیگر می‌رود و غلط‌های مارکز را می‌گیرد توی صفحهء شخصی‌اش. و در ادامه، به ساعت‌اش نگاه خواهد کرد: «آه عزیزم، دیروقته، بیا بگیر، و بخواب».
شین، به این نتیجه می‌رسد که هرگز به 3کس نیندیشد، چون 3کس، اصلا اندیشیدنی نیست. وی تا پایان عمر، از خواندن «پی‌یر ژان رِمی» {یک فرانسوی نویسنده} غافل نمی‌شود.
پایان یک شین، به‌شدت معمولی خواهد بود.

 

حسین نوروزی، خواننده منتخب این وبلاگ در پاسخ به پستی که در سومین سالروز تاسیس وبلاگم گذاشته بودم این کامنت را برایم گذاشت و من بسیار بسیار از هوش نهفته در این سطور معمولی و نیز صراحت حیرت آور آن لذت بردم.

 

 

                                                       ************

 

 

همین دیگه.... دم همه ی کامنت گذارها، گرم قبل از پایان این جشن تولد باید از محمد شیخ،    سید حسن روحانی، و  نازنین برادران (خواننده جدید ولی با پشتکار این وبلاگ!) که هیچگاه از توجه به این وبلاگ غفلت نکرده اند  و نیز انبوه!! خوانندگانی که با نامهای مستعار کامنت گذاشته اند، یا اصلا کامنت نگذاشته اند تشکر کنم....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 3:6  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

سکوت مقدر

سکوت محتوم

سکوت منحوس.............................................................

یادگاری بماند به تاریخ ۲۶ آذر ۸۶، شبی که نامجو در تالار اندیشه خواند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 0:14  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

شین قبلا ها میخواست نویسنده شود/شین بعدها فکر کرد نویسندگی کار او نیست/شین در جست و جوی زمان از دست رفته را خواند و دوباره احساس کرد میخواهد قصه بنویسد/ شین دوست دارد یکجوری بنویسد که همه خوششان بیاید/ شین مارسل پروست را خیل دوست دارد/ شین احساس کرد فهمیده که داستان نویسی در خونش نیست/ شین عاشق رمان خواندن است/ شین ایتالو کالوینو را خواند و مطمئن شد که هیچوقت نخواهد توانست داستان بنویسد/ شین فاکنر خواند و از این که یک روزی میخواسته داستان نویس شود خنده اش گرفت/ شین، مارگریت دوراس خواند و احساس کرد نه تنها اوُ بلکه هیچکس دیگر هم نمیتواند نویسنده شود/ شین شکستن امواج قون تریه را دید/ شین مطمئن شد که میتواند داستان بنویسد/ شین میداند چه میخواهد بنویسد ولی نمیداند چه طوری بنویسد/ شین ایرانی است/ شین وقتی خواست بنویسد مطمئن بود باید چیزی بنویسد که ایرانی باشد/ شین به مساله جنسیت برخورد کرد/ شین در این تصادف حسابی زخمی شد/ شین احساس کرد هر چه بخواهد بنویسد به جنسیت مربوط خواهد بود/ شین خواست بر اساس آنچه میبیند یک رمان بنویسد/ شین یک رمان سکسی نوشت/ شین از رمان خودش خوشش نیامد/ شین سکس را از تمام داستانها حذف کرد و به آن چیزی که مانده بود خندید/ شین تعحب کرد که همه چیز به سکس ختم میشود/ شین یک شعار قدیمی داشت: همه چیز یا به مدرنیته ختم میشود یا به سکس/ شین از این شعار خیلی خوشش می آمد/ شین از این شعار بدش آمد/شین از وفور سکس در ایران خسته شده/ شین احساس میکند همه دارند به سکس فکر میکنند/ شین دوست دارد یک چیزی بنویسد که در آن سکس نباشد/ شین میداند که موفق نخواهد شد/ شین برای خلق نمیخواهد بنویسد/ شین کمونیست نیست/ شین خسته شده است/ شین دوست دارد رمان بنویسد/ شین دوست دارد رمان هایش مثل فیلمهای فون تریه باشد/شین احساس میکند یک جای شعارش می لنگد/ شین از عصبانیت و عصبی نویسی  در رمان خوشش نمی آید/ شین از متالیکا هم متنفر است چه برسد به سپولترا/شین عصبانیت را ناقض کهنرمندی میداند/ شین ویرجینیا ولف خواند/ شین تلاش ویرجینیا ولف در "خانم دالاوی" را ستود/ شین خانم دالاوی را کار موفقی نمیداند/ شین معتقد است کار ولف در خانم دالاوی خیلی رو است/ شین عاشق به سوی فانوس دریایی است ولی معتقد است امواج و دالاوی کارهای مهمتری هستند/ شین میخواهد یک کار جدید در رمان انجام دهد/ شین نمیداند این کار جدید چطور در رمان اجرا میشود/ شین مطمئن است که دیگران باید در انتظار رمان جدیدش باشند/ شین خسته است/ شین اعصابش خرد است/ شین ایرانی ها را دوست دارد ولی از اخلاقشان بدش می آید/ شین خودش به خودش همیشه یادآوری میکند که ایرانی است/ خر شین در گل گیر کرده است....

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 15:11  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

باران است، پاییز است.

مینویسی

تلخی دوست داشتنی دود سیگار را علاوه کن

به سبکی آزاد بودن

و آقای شاعر که صدایش از سالها پیش همچنان طنین دارد:

حقیقت دارد

تو را دوست دارم

میخواستم در این باران

تو در انتهای کوچه نشسته باشی

من عبور کنم

سلام کنم

لبخند تو را در باران میخواستم

میخواهم تمام لغاتی را که میدانم برای تو به دریا بریزم

دوباره متولد شوم

دنیا را ببینم/رنگ کاج را ندانم

نامم را فراموش کنم

دوباره در آینه نگاه کنم

ندانم پیراهن دارم

کلمات دیروز را امروز نگویم

خانه را برای تو آماده کنم

برای تو یک چمدان بخرم

تو معنی سفر را از من بپرسی

لغات تازه را از دریا صید کنم

لغات را شستشو دهم

آنقدر بمیرم تا زنده شوم.(از کاست یادگاری)

تمام سختی های تنهایی یک آدم  تک می ارزد به اینکه یک شب بارانی بتواند با خیال راحت، سیگار دود کند و همانطور که با چشمان ریز شده دود را بیرون میدهد، احمد رضا احمدی شاعر، برای هزارمین بار شعرهایش را برای او، دکلمه کند.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 4:50  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh