تبليغاتX
باز تعریف

باز تعریف

نوشته هایی بی امید پول!

۱) پست قبلی که منتشر کردم، نظرات مکتوب و غیر مکتوبی دریافت کردم که به نظرم رساند درست نتوانسته ام نگرانیم را منتقل کنم، اکثر ایرادها مربوط به مقایسه میان ایران و آمریکای جنوبی است، اکثرا تفاوتهای این دو منطقه را با هم ذکر کرده اند و قیاس را مع الفارق دانسته اند، قبل از اینکه بخواهم به این ایراد جواب دهم، دوست دارم به ایراد دوست عزیزم رضا بنی طبا بپردازم، او با مقایسه ی دو تعریفی که از  «بیرون افتادگی از تاریخ» داده ام، به من گفته این دو ناسازند. رضا جان من نفهمیدم چرا احساس میکنی ایندو ناسازند، در تعریف اول من سعی کردم رفتار توده را در این موقعیت توصیف کنم،به همین خاطر هم نوشتم «از تاریخ بیرون ماندن، یعنی تبدیل شدن جامعه به یک مرداب عمیق و خطرناک که نه خطر را احساس میکند و نه از موقعیت های مناسب استفاده میکند» اما در تعریف دوم، همین موقعیت را از منظر شبه جامعه شناسی تعریف کرده ام و نوشته ام «از تاریخ بیرون افتادن یعنی از دست دادن روایتی که هر فرد و هر جامعه از گذشته خود دارد و چشم اندازی که پیش رویش تا آینده دور کشیده شده است. جامعه ای که از تاریخ بیرون می افتد، به علت همین فقدان گذشته و آینده از تفسیر اعمال خود ناتوان است، چنین جامعه ای، تمام تلاشش مصروف این میشود که خودش را باز تعریف کند و مناسباتش را با دیگران بفهمد.» در واقع فرد و جامعه ای که چنین موقیتی را دارد و نه گذشته را میبیند و نه آینده را، تبدیل میشود به مرداب عمیق و خطرناکی که نه خطر را احساس میکند و نه از موقعیت های مناسب بهره میبرد. حله؟

۲) اما بحث دوم، که مقایسه بین آمریکای جنوبی و ایران است، احساس میکنم دوستان فکر کرده اند من میگویم وضعیت سیاسی-اقتصادی-اجتماعی ایران شبیه به آمریکای جنوبی خواهد شد، ولی حرف من این نبود، من میگویم هر جامعه ای برای بازگشت به تاریخ، نیازمند آنست که جایگاه خود را در نظام جهانی پیدا کند، به عبارت بهتر باید افراد و قشری، این ملت را دوباره برای خودشان تعریف کنند، یا به عبارت دیگر باید آن جامعه دوباره در ساخت جهانی هضم شود، خطری که ایران را تهدید میکند اینست که درست مثل آمریکای جنوبی، نویسندگان و ادبا دست به بازتعریف ایران دست بزنند... اتفاقی که برای آمریکای جنوبی افتاد همین بود، الان این کشورها با چه چیزهایی شناخته میشوند غیر از فوتبال و رمان و شعر؟ غیر از اینست که در نظام جهانی، آمریکای جنوبی منطقه تفریح های خطرناک، و عجایب و غرایب شده است؟ و غیر از اینست که مارکز و امثال او دلیل اصلی این اتفاق بوده اند؟ ترس من آنست که ایران هم به همین درد دچار شود، یعنی نه تنها دیگران به ایران همچون شهربازی نظام جهانی نگاه کنند، بلکه ایرانیان هم به خودشان همینگونه نگاه کنند... نگرانی من موجه نیست؟

۳) مگر غیر از اینست که احمدی نژاد موضوع سرگرمی ما شده است؟ مگر غیر از اینست که مینشینیم و با لذتی آمیخته با ترس، از فرزاد حسنی حرف میزنیم و تحسینش میکنیم؟ مگر غیر از اینست که فعال ترین قشر فرهنگی ما در حال حاضر تولیدگنندگان هنری- ادبی هستند؟ مگر شناخته شده ترین آدمهای ما سینماگرانی مثل کیارستمی و قبادی نیستند؟ آیا به نظر شما اینها خطرناک نیستند؟

۴) نمیدانم تا چه حد توانستم نگرانیم را منتقل کنم... نگاهی که ما به خودمان داریم، خیلی مهمتر از نگاهی است که دیگران به ما دارند، چون ما به واسطه ی نقشی که خودپنداره ما در رفتارمان دارد، به تفسیر خودمان دست میزنیم... و این یعنی اگر در این مهلکه بیفتیم، نجاتمان با خداست...

۵) امیدوارم مرا با کیهان یکی نکرده باشید، در همان پست هم نوشتم که من قصد بی ادبی به ساحت هنر و ادبیات را ندارم، کیارستمی را هم بسیار بسیار دوست دارم و معتقدم که مانع کار او شدن جنایتی در حق فرهنگ ایران است، نگرانی من آنست که فیلسوفان، جامعه شناسان و روشنفکران ما آنقدر منفعل بمانند که به ناچار، هنرمندان ما دست به کار بازگرداندن ایران به تاریخ شوند، و این خیلی خطرناک است.

 ۶) چه خوب میشد اگر خنده بر هر درد بی درمان دوا نبود و ما عادت میکردیم دیگر به مشکلاتمان نخندیم... همین!

۷) کاش منظورم واضح تر شده باشد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 23:15  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

۱) پیش از این نوشتم که ما در یک لحظه، از تاریخ بیرون افتاده ایم، این حرف را با اتکا به تحلیل بودریار از جامعه آمریکا پیش از یازده سپتامبر و به نقل از الیاس کانتی نوشتم، اما این نوشتن باعث نشد که دیگر به این موضوع فکر نکنم.

۲) از تاریخ بیرون افتادن یعنی چه؟ من آن را اینگونه معنا میکنم: از تاریخ بیرون افتادن یعنی از دست دادن روایتی که هر فرد و هر جامعه از گذشته خود دارد و چشم اندازی که پیش رویش تا آینده دور کشیده شده است. جامعه ای که از تاریخ بیرون می افتد، به علت همین فقدان گذشته و آینده از تفسیر اعمال خود ناتوان است، چنین جامعه ای، تمام تلاشش مصروف این میشود که خودش را باز تعریف کند و مناسباتش را با دیگران بفهمد.

۳) سه الگوی مشخص در مورد تفسیر تاریخ فعلی ایران (از انقلاب اسلامی به این سو) از سوی نخبگان معنا ساز به کار گرفته شده است: الف) ایران به مثابه دشمن اصلی چپ و راست و ارائه دهنده راه سومُ که انتخاب نهایی تمام جوامع جهان است. ب) انقلاب ایران به مثابه تعدیل و یا اصلاح  یا خیزش واپس نگرانه (رترواسپکتیو) در برابر موج مدرنیته و بازگشت تدریجی به سمت مدرنیسم (ایده جامعه در حال گذار) ج) تحلیل استعماری ایران در کنار سایر کشورهای نفت خیز و دارای منابع مادی (تحلیل چپ های قدیم و جدید و وبلاگ نویسان هوادار روایت کج و معوجُ عجیب و غریب پسا استعمار گرایی، که احساس میکنند کشف جدیدی کرده اند و پست کلنیال نامیده اند خودشان را.

۴) اما هیچکدام از این سه روایت هیچگاه نتوانسته اند به صورت موفق و کاملی جامعه را برای توده توجیه کنند، روایت الف، که روایت رسمی دستگاه حاکمیت در ایران نیز هست، شاید در سالهای نخستین انقلاب اسلامی بیشترین موفقیت را داشت، توانست دست کم تا نیمه ی جنگ تحمیلی به ایران تسلط خودش را بر ذهنیت توده ها حفظ کند، چرا که شواهد بسیاری دال بر صدق این روایت ارائه میشد، کمک های دولتهای غربی و شرقی به دولت صدام، ماجرای گروگانگیری ، درج عکس بنیانگذار انقلاب اسلامی روی جلد مجله تایم، ترجمه مقاله هایی با عنوان هایی از قبیل خمینیسم و ایرانیسم در روزنامه های یومیه، و بالاخره پارانویای ریشه دار قدم ایرانی، توده را مجاب میکرد که باور کنند ایران برای کشورهای غربی ذشمن بزرگ و کابوس شبانه ای است که شب و روز به این فکر میکنند که چگونه نابودش کنندُ هنوز سالهای ابتدایی دهه هفتاد را به یاد دارم که هر مسافری که از خارج به ایران می آمد بارها و بارها ناچار بود به این پرسش جواب دهد که : «اونجا راجع به ایرانیا چی میگن؟» گویی موضوعی جذابتر و هیجان انگیزتر از ایران برای مردم جهان وجود ندارد.

۵) روایت دوم اما از سالهای پیش از انقلاب حضوری همیشگی ولی کمرنگ داشته است و تا دوم خرداد ۱۳۷۶، که انتخاب تاریخی و به گمان حقیر ستودنی ملت ایران به وقوع پیوست، هیچگاه نتوانسته بود تا این حد تسلط نسبی پیدا کند، ایده جامعه گذار محور گفتمان اصلاح طلبی در ایران بوده است (محوری که به گمان من پاشنه آشیل رفرمیسم در ایران است که به لحاظ فلسفی اشکالاتی جدی بر آن وارد است)، ناگفته نماند که همین روایت، اما در بستری دیگر و با معنایی دیگر، از سوی حاکمان پیشین ایران نیز ترویج می شد، اما تفسیرهای صورت گرفته بر انتخابات نهم ریاست جمهوری، علی رغم پیروزی امیدوارکننده اصلاح طلبان، باعث تضعیف بی سابقه این روایت شده است. از سوی دیگر برخی نشانه های مداوم و آزاردهنده (که مهمترینشان همان انقلاب اسلامی است که طرفداران این روایت از آبراهامیان تا بشیریه هیچگاه نتوانسته اند به درستی از این منظر آن را توجیه کنند) باعث میشود که این روایت نزد توده از اعتبار ساقط شود و به عبارت بهتر نگاه به آینده مدرن (که در زبان روزمره با عبارت «یعنی میشه یه روز ایران مثل اروپا بشه؟» بیان میشد و اکنون تبدیل شده است به «یعنی میشه ایران یه روز مثل دوبی بشه؟») از بینش نگاه عوام حذف میشود.

۶) روایت سوم، اما همیشه همچون روایت منتخب شکست خوردگان عمل کرده است، کسانی را میشناسم که حتی برآمدن احمدی نژاد را ناشی از توطئه انگلیسی ها میدانند، این روایت زاییده اینرسی بالای جامعه ایرانی و مقاومت آن در ماقبل تغییر است، طبیعی است که این روایت هیچگاه (جز در حالت فقدان کامل انتخاب، که برخی به غلط احساس میکنند موقعیت کنونی نیز چنین موقعیتی است) هیچگاه نمیتواند روایت مسلط باشد، اگر چه همیشه نقشی محوری در تحلیل کنشهای سیاسی داشته است، اما قطعا و به علت تناقض های بدیهی و ساده اش، و غیر منطقی بودن و بالاخره فقدان شواهد (بگذریم از کودتای ۲۸ مرداد که هرچه میکشیم از همان کودتا است) نمیتواند به معنای واقعی کلمه مسلط باشد، به عبارت بهتر، این روایت شکلی انگلی دارد و در تاریخ معاصر ایران همیشه به روایت اصلی چسبیده است، این روایت به صورت مستقل نمیتواند وجود داشته باشد.

۷)اما در وضعیت فعلی ما، دقیقا به همین علت که کنشهای موجود در قالب هیچیک از این سه روایت قابل تحلیل نیست، تمام تاریخ در تعلیق قرار گرفته است، ما دیگر نه تحلیل مسلطی از انتخابات دوم خرداد داریم، و نه از جنگ تحمیلی. به عبارت دیگر همه چیز در خلا تاریخی رخ می دهد و این موقعیتی نادر و البته سخت و دردآور است.

۸) اما بازگشت ایران به تاریخ چگونه صورت خواهد گرفت؟ تمام آنچه تا کنون نوشتم، برای نوشتن این نکته بود... اخیرا یک الگوی جدید به ذهنم رسیده که به گمان من رفته رفته میرود که به قالب مسلط بازتعریف جامعه ایران تبدیل شود، الگویی که حتی تصور تسلطش بر ایران هم وحشتناک به نظر میرسد: بازتعریف جامعه ایران بر مبنای الگوی آمریکای لاتین!

۹) گمان میکنم اکثر خوانندگان این وبلاگ با نامهای از قبیل گابریل گارسیا مارکز، ماریو بارگاس یوسا و میگل آنخل آستوریاس آشنا هستند، بسیاری از ما آثار آنان را خوانده ایم و لذت برده ایم و حتی گاه به نظرمان آنقدر جالب رسیده که آرزو کرده ایم که کاش دوهفته ای به آنجا برویم و خودمان با عجایب و غرایب این ملل شگفت انگیز از نزدیک آشنا شویم... اما شاید کمتر به ذهنمان خطور کرده باشد که آنچه ما به مثابه یک داستان رئال جادو میخوانیم و با لبخند از آن میگذریم، برسازنده هویت یک قوم است... قومی که در ان نه فیلسوفان و جامعه شناسان، بلکه شعرا و نویسندگان جامعه را برای توده روایت میکنند و این یعنی فاجعه!

۱۰) دیکتاتورها برای جوامع آمریکای جنوبی، منبع الهام شاعرانه اند، انقلاب ها و شورش ها، کمتر از مسابقات فوتبال و کنسرتهای موسیقی برای آنها جذابیت دارد، تاریخ برای آنها شعر است... به همین خاطر هم همه از زندگی آنها لذت میبرند جز خودشان...

۱۱) ادبیات جایگاه ویژه خود را دارد، هرکسی هم بخواهد بر این نهاد مهم اجتماعی بتازد، نگارنده به عنوان کسی که بخشی از هویتش را وامدار این نهاد است قطعا چنین قصدی را ندارد، اما اگر بازگشت ایران به تاریخ، با استفاده از ادبیات صورت بگیرد، قطعا به گمان حقیر یک قاجعه اتفاق افتاد است.

۱۲)برگردیم به واقعیتهایی که هرروزه با آن روبروییم، اتفاقاتی که پنج سال پیش فاجعه تلقی میشد، امروز موضوع لبخند است، روزنامه ای هشت سال پیش توقیف شد و فاجعه ای اتفاق افتاد که همه را متاثر کرد، روزنامه دیگری با تیراژی دست کم سه برابر آن روزنامه چند ماه پیش توقیف شد و همه لبخند زدند که «عجب... خب! خدا رحمتشون کنه». مردم ما احمدی نژاد را دوست دارند... خصوصا جمله های تاریخی ش را «کی خسته است؟ دشمن!» مردم ما گابریل گارسیا مارکز را هم دوست دارند...

۱۳) شخصا به رضا شفیع جم به خاطر خلق شخصیت دوست داشتنی «هژیر فیلمی» ارادت خاص دارم

۱۴)این خطری است که از چند روز پیش (راستش را بخواهید با خواندن «گفتگو در کاتدرال») ذهنم را مشغول کرده است، این نوع خطرات، که ما کمتر هم از آنها جان سالم به در برده ایم، کمتر نظر کسی را به خودش جلب میکند، و اساتید مبرز ما، تازه وقتی متوجه میشوند چه بلایی سرشان آمده که آن اتفاقی که نباید می افتاد افتاده است.

۱۵) نگذاریم مردم به تاریخ مثل ادبیات نگاه کنند، ادبیات جایگاه خودش را دارد، تاریخ هم جایگاه خودش را، ذوق ادبی بی پایان ما نباید دلیل شود که ده سال دیگر، مثل کشورهای آمریکای جنوبی در گندآبی غلط بزنیم که کثافت بودنش نه ما را اذیت کند و نه دیگران را... نوبل ادبیات آنقدرها هم مهم نیست که بخواهیم با خلق یک مارکز، خودمان را در مهلکه ای بندازیم که درآمدن از آن با خداست.

۱۶) جویدگی بیش از حد! امیدوارم ایده ام قابل فهم باشد... هنوز خام است، نیازمند مشاوره، اگر ایده یا نکته ای به ذهنتان زد، حتما کامنت بگذارید.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 12:6  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

 You better make your face up,
In your favorite disguise,
With your button-down lips,
And your roller blind eyes.
With your empty smile,
And your hungry heart,
Feel the bile rising,
From your guilty past.
With your nerves in tatters,
As the cockleshell shatters,
And the hammers batter,
Down your door,
You better run.

You better run all day,
And run all night.
And keep your dirty feelings deep inside.
And if youre taking your girlfriend out tonight,
You better park the car well out of sight.
cause if they catch you in the back seat,
Trying to pick her locks,
Theyre gonna send you back to mother,
In a cardboard box.
You better run!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 12:45  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh