تبليغاتX
باز تعریف

باز تعریف

نوشته هایی بی امید پول!

علی اصغر سید آبادی عزیز، دعوتم کرده به یک بازی وبلاگی جدید، که قرار است در آن هرکس بگوید چه کسانی بیشترین تاثیر را در شکلگیری شخصیتش داشته اند. اولا از او ممنونم به خاطر این دعوت و ثانیا:

پرسش پرسش سختی است،  جدا این برای خودم هم هیمشه سوال بوده که این ترکیب عجیب و غریب، که اسمش حسین شیخ لاسلامی است و به اندازه ی همه آدمهای اطرافش تک و تکرار نشدنی است چگونه حاصل شده و چه ترکیب شیمیایی دارد... اگر بخواهم فهرست کنم که خیلی طولانی میشود، با خودم تصمیم گرفتم اول نام پنج نفر از کسانی را که غیر مستقیم بر شخصیت من تاثیر گذاشته اند بنویسم و بعد هم پنج نفر از کسانی را که مستقیما از آنها تاثیر پذیر بوده ام نام ببرم:

پنج نفری که غیر مستقیم در شکل گیری شخصیت من نقش داشته اند:

۱) بابک احمدی: نویسنده و متفکری که نه تنها بر من، بلکه به گمانم بر تمام هم نسلیهایم تاثیری اساسی داشته است. در مورد شخص خودم، هیچگاه آن بعدازظهری را که «کتاب تردید» ش را خریدم از یاد نمیبرم، به گمانم دوم دبیرستان بودم، از مدرسه (فرهنگ میرفتم) بیرون آمدم و به عادت همیشه سری هم به کتابفروشی پنجره زدم. اگر درست یادم باشد عنوان کتاب بود که مرا جذب خود کرد، وگرنه هنوز احمدی را نشناخته بودم. صفحات اول کتاب را که در تاکسی خواندم، دیگر نتوانستم رهایش کنم... کتاب را که تمام کردم آدم دیگری شده بودم و همین حالا هم تقریبا ادامه منطقی همان آدم هستم.

۲) پینک فلوید، راجر واترز و دیوید گیلمور: آلبوم دیوار را قطعا بیش از پنجاه بار گوش داده ام. و «ناقوس جدایی» و «سرگرم تا سر حد مرگ» را هم به همین ترتیب. این سه آلبوم ملموس ترین بیان موسیقایی تنهایی و ناکامی ابدی انسان است. یادم می آید با دیدن فیلم «دیوار» برای نخستین بار درک کردم که میتوان از حزن درونی دستمایه ای ساخت برای بیان هنری. ترانه های  «ناقوس جدایی»، «هی، تو!»، «این جادوست»، و بالاخره «لغرش آنی در عقل»، قطعا بخشی از شخصیت من را ساخته اند. گویی توانسته ام خودم را با آنها تنظیم و بیان کنم.

۳) مارسل پروست: چه بگویم از این رمان جادویی و نقشی که در زندگی من بازی کرده است! اتفاقا این کتاب را هم کاملا تصادفی برای خواندن انتخاب کردم، جلد اولش را از یکی از دوستان سابق قرض کردم و بینوا را مجبور کردم هر روز یک جلدش را برایم بیاورد... ده روزه کل کتاب را تمام کردم و همین حالا هم هروقت دلم میگیرد به سراغ کتاب میروم.

۴) گابریل گارسیا مارکز و ایتالو کالوینو: ایندو نقش یکسانی در زندگی من داشته اند: مسیر حرفه ای زندگی من را تا حدودی مشخص کردند. مارکز با کتاب «پاییز پدر سالار» و کالوینو با کتاب «اگر شبی از شبهای زمستان مسافری» مرا به مسیری انداختند که هنوز هم در آن گیج میزن: از نظریه ادبیات شروع کردم و به فلسفه زبان رسیدم، از آنجا به سمت فلسفه ی ذهن هدایت شدم و بالاخره از هستی شناسی و انسان شناسی سر درآورده ام. در این لحظه فعلا اینجا هستم... آخرین اخبار متعاقبا اعلام میشود!

۵) احمدرضا احمدی عزیز: که آنقدر دوستش دارم که به خود حق میدهم با یکبار دیدن و بدون اینکه حتی مرا به یاد بیاورد با این لحن او را بنامم. زندگی من از ۱۷ سالگی تا همین حالا رنگ شعرهای او را دارد: « حقیقت دارد/ تو را دوست دارم.....»

۶) میلان کوندرا: نمیشود از او اسم نبرم، حتی اگر پنج نفرم تبدیل به شش نفر بشود...، آنقدر که از «زندگی جای دیگری است » و «جاودانگی» تاثیر گرفتم از هیچ کتاب دیگری تاثیر نگرفته ام... این دو کتاب دو شوک بزرگ زندگی من بوده اند. هنوز هم به وضوح تحت تاثیر بینش کوندرا به زندگی هستم.

۷) میشل فوکو: میدانم! این هفتمی است، ولی به خدا تاثیرش از آن شش نفر بیشتر نباشد، قطعا کمتر هم نیست! باید همینجا اعلام کنم که علی رغم تمام تلاشم هنوز نتوانسته بتی مثل میشل فوکو را بشکنم و او را با دیدی منطقی ببینم، بس که دیدگاههایش منسجم و تاثیرگذارند.

پنج نفری که مستقیما زندگی من را تحت تاثیر قرار داده اند:

اگر بخواهم از خانواده ام، خصوصا پدر و مادرم که بیشترین تاثیر را بر زندگی من داشته اند و گاه متعجب میشوم که چطور تا این حد با من مدارا کرده اند و آندر ازشان یادگرفته ام که هرچه دارم را مدیونشان باشم، و برادران و خواهرم که هرکدام برای خودشان یکجور متخصصند به خاطر شخصی بودن بگذرم، این اسمها را ردیف میکنم:

۱) بزرگمهر شرف الدین و سید مهدی یوسفی: دو دوست که هرکدام در یک دوره از زندگیم در کنارم بودند و حسابی هدایتم کردند. بزرگمهر، که رفاقتم با او از سال اول دبیرستان شروع شده، تا وقتی که دیگر آن رفاقت قدیمی از بین رفت و از هم دور شدیم، همیشه برایم یکجور مشاور و راهنمای خوب بود که اگرچه خیلی وقتها حرفش را قبول نداشتم، ولی در اکثر اوقات دست کم از راهنماییش چیز یاد میگرفتم، جدایی ما وقتی رخ داد که او در چلچراغ ماندنی شد و من از ترس هیولای ژورنالیسم که شنیده بودم اگر حواست نباشد تو را میبلعد و از بین میبرد چلچراغ را رها کردم. از آن به بعد دیگر هیچوقت آن رفاقت قدیمی زنده نشد. سید مهدی یوسفی شاید حتی برایم بیشتر از این حرفها بود، دوره ای از زندگی من بدون مهدی یوسفی قابل تصور نیست... شبهای بسیاری که تا صبح به احمدرضا احمدی گوش دادیم و سیگار دود کردیم، راجع به همه چیز دنیا حرف زدیم، نظریه پردازی کردیم و به این نتیجه رسیدیم که بزرگترین فیلسوفان دنیا هستیم، همه آن شبها در شکل گیری شخصیت من نقش دارند. با مهدی یوسفی هنوز رفیقم و امیدوارم این رفاقت هرگز از بین نرود.

۲) عشق اولم: که به دلایل امنیتی از بردن نامش معذورم... ولی خاطره انگیز ترین روزها و شبهای زندگیم را او بود که به یادماندنی کرد بی آنکه خودش خبر داشته باشد.. او، بی آنکه خودش بخواهد نقش دیگری هم در زندگی من بازی کرد: در یک بزنگاه که باید بین انتخاب احساساتی انتخاب او برای ازدواج و انتخاب عقلانی گذشتن از او به خاطر یک زندگی بهتر تصمیم میگرفتم، به من نشان داد که عشق نمک زندگی است، اگر زیادی تحویلش بگیری شورش را در می آوری... امیدوارم همیشه زنده و پاینده باشد و به آن خوشبختی ای که دوست دارد برسد (این را صادقانه و برادرانه میگویم)

۳) نیکی سیاه پوش: یکی از دوستان نه چندان نزدیک که دو عملش باعث میشود او را یکی از تاثیرگذارترین ها بدانم: هر دو کتابی که بالا از آنها اسم بردم یعنی «اگر شبی از شبهای زمستان مسافری » و «پاییز پدر سالار» را او به من معرفی کرد، آنهم در بهترین موقعیت، یعنی وقتی که اساسی در تئوری ادبیات غرق بودم. و این دین بزرگی است که او بر گردنم دارد، امیدوارم همیشه پایدار و خوشبخت باشد و همراه همسرش نوید رهبر، روزهای خوشی داشته باشد.

۴) برادران مهدوی: دو پسرخاله، که یکی از آنها یعنی محمد، زمانی کاپیتان ما بود و راه و رسم بازی کردن را به ما یاد می داد و آن یکی من را عمیقا تحت تاثیر مرام خود قرار داده است. به قطعیت میتوانم بگویم اگر این دو برادر نبودند  حسین شیخ آدم دیگری میبود.

۵) معلمان زندگیم: که هریک نقش خاص خود را در زندگی من ایفا کرده اند، اگر بخواهم توضیح بدهم خیلی طولانی میشود، اینست که اگر دوستان اجازه بدهند، صرفا از آنها نام میبرم، در دوره راهنمایی: آقایان فراهانی، فاتحی و ترکمن، در دبیرستان : آقایان دکتر رضا اکبری (که عمیقا مدیونشان هستم)، دکتر مهدوی، دکتر زیانی، آقای چینه کش، فرید حداد عادل (که کل کل هایم با او چیزهایی زیادی یادم داد)، بعد از دبیرستان و در کار نوشتن آنانی که بر من حق معلمی دارند و باید از آنها اسم ببرم: استاد مهدی حجوانی، سید علی کاشفی خوانساری (که مدتی واقعا معلمم هم بود و او بود که دستم را گرفت و به کتاب ماه آورد)، حسین بکایی (که ضرورت محافظه کار بودن را در کله من خنگ رادیکال فروکرد) ، علی اصغر سیدآبادی ( که در یاد دادن کمی خسیس است و باید خودت زرنگ باشی)

این خلاصه ی فهرست کسانی بود که غیر از خانواده و شخصیتهای مذهبی، در زندگی من تاثیر گذاشتند... خیلی خلاصه و نابسنده شد، افسوس میخورم که چرا اسامی ای مثل احمد شاملو، رضا براهنی، فروغ فرخزاد، ویتگنشتاین، کانت و .... را نمیتوانم بیاورم. به هر حال همین الان هم پست حسابی طولانی شد.

شرمنده!

برای ادامه بازی اینها را به بازی دعوت میکنم:

حسین فهیمی راد، محمد شیخ، علی مصلح حیدزاده،حدیث غلامی ،و بالاخره  لیلا تهرانی،

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 2:11  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

۱) در ایران چه اتفاقی افتاده است؟ انگار همه چیز را مهی غلیظ فراگرفته و یکجور سکون خاص حاکم شده است. "اتفاقی" نمی افتد، اگرچه اخبار زیاد است، ولی "اتفاق" پیدا نمیشود... چرایی این وضعیت محل اختلاف ارباب اندیشه واقع شده است، یک عده سخن از انباشت انگیزه ها میگویند و عده ی دیگر هم این سکون را توهم شکست خوردگانی میدانند که هنوز سیلی انتخابات سوم تیر، منگشان نگاه داشته است و حتی انتخابات شوراها هم علی رغم پیروزی قابل توجه بیدارشان نکرده است.

۲) برای آنکه به این توهم متهم نشوم، چند مثال میزنم: ۱) برقراری رابطه با مصر: وقتی محمد خاتمی قصد برقراری ارتباط با مصر از مخیله اش گذشت، طوفانی کشور را فراگرفت، و امروز رییس جمهور کشور اعلام میکند اگر مصر همین امروز به ایران جواب مثبت دهد، تا پایان وقت اداری سفارت ایران در مصر گشایش می یابد. ۲) در سال ۱۳۷۵ (یا یک چیزی تو همین مایه ها) تیم امید ایران، با تیم امید سوریه در ورزشگاه آزادی بازی داشت، ایران به یک مساوی احتیاج داشت تا به مرحله بعدی صعود کند، صدهزار نفر در روز بازی در ورزشگاه حاضر شدند، کل کشور را اضطراب فرا گرفته بود، این بازی، مثل آن خیال خام رییس جمهور خاتمی، یک "اتفاق" بود، ولی بازی دیروز ایران و استرالیا و گفته ی چند روز پیش آقای احمدی نژاد فقط "خبر" بودند. ۳) در ابتدای دوره دوم ریاست جمهوری آقای خاتمی، قیمت نفت بعد از گذشت مدتی طولانی، بالاخره کمی بالا می رود و به ۱۸ دلار به ازای هر بشکه می رسد،بورس به فاصله ۲۴ ساعت واکنش نشان میدهد، قیمت طلا پایین می آید، به فاصله یک ماه سر و صدا از تمام جناح ها برمیخیزد که این ۱۰ دلار اضافه شده به قیمت نفت کجا رفته است. رضایت عمومی بعد از شش ماه آنقدر پایین می آید که رییس جمهور ۱۸ ملیونی ناچار میشود رو به دوربین تلویزیونی به مردم توضیح دهد که صندوق ذخیره ارزی چیست و به چه دردی میخورد، کمی بیش از ۴ سال بعد، رییس جمهور جدید، بی نیاز از هرگونه توضیحی روزانه میلیونها بشکه نفت پنجاه و چند دلاری صادر می کند و به اتکای آنها تایید از بانک جهانی میگیرد که رشد اقتصادی ایران، در میان کشورهای جهان رتبه بیستم را کسب کرده است. ۴) حدود ۶ سال پیش یک بخاری در یک مدرسه روستایی آتش میگیرد، چند دانش آموز جان می سپرند و باز هم این "خبر" تبدیل به "اتفاق" می شود و رییس جمهور وقت را مجبور به توضیح میکند، چهار سال بعد اتفاقاتی می افتد که همه از آن خبر داریم و رییس جمهور وقت با لبخند به خودش و دولتش نمره بیست میدهد. چون اتفاقاتی که افتاده است، برعکس آن آتش سوزی در آن مدرسه روستایی صرفا "خبر" هستند و میان ما ایرانی ها این یک ضرب المثل است که "خبر را یکبار میگویند"

۳) این مثالها را به عمد از چهار حوزه اصلی اتفاقات  (یعنی سیاست، ورزش، اقتصاد و اجتماع) آوردم تا نشان دهم منظورم از آن سکون چیست... ایران کشوری شده است که در آن هیچ "اتفاقی" رخ نمیدهد، اگر چه اخبار"خوشحال کننده"، "عجیب"، "خنده دار"، "احمقانه" یا "ترس آور"  به وفور یافت میشود.

۴) تنها کشوری که پیش از این چنین وضعیتی را تجربه کرده، دشمن دیرینه ایران، یعنی آمریکاست... وضعیت کنونی ما،چیزی جز شکل دیگر (یه عبارت بهتر وضعیت وارونه)   آنچه در دهه نود در ایالات متحده رخ داد نیست. در آن زمان هم متفکرانی مثل "فوکویاما"، "هانتیگتون"، و "بودریار" از مرگ اتفاق خبر دادند. در آن زمان،درست مثل جامعه امروز ایران اخبار زیاد بود، اخبار هیجان انگیز و تیترهای درشت به وفور در ینگه دنیا یافت میشد. اما تمام اخبار، انگار در حجم متراکم و توده ای آنچه جامعه شناسان "اکثریت خاموش" می خوانند جذب میشد، تحلیل میرفت و در نهایت معنای خودش را از دست میداد. اخبار امروز کشور ما هم کمابیش همین حکایت را دارند: هر که را میبینیم بلافاصله میگوییم "شنیدی فلانی چی گفته؟" و بعد جواب میشنویم که "چه جالب!" و خبر تمام میشود، نه من خبررسان انتظار واکنشی دارم و نه آنکه خبر را میشنود واکنشی جز خنده و فراموشی نشان می دهد.

۵) بودریار، که آنقدر ایده به من داده که احساس میکنم تا سالها تمام نوشته هایم به او هم ارجاع خواهد داشت، در دو مقاله خواندنیش یعنی "جنایت کامل" و "شبح تروریسم"، تحلیل خوبی از این وضعیت دارد، او به نقل از کانتی، نویسنده ایتالیایی میگوید (نقل به مضمون) :" ما در نقطه ای بحرانی از تاریخ خارج شده ایم و تا وقتی باز به تاریخ برنگردیم، اتفاقی نخواهد افتاد" آیا ما در ایران از تاریخ بیرون نیفتاده ایم؟

۶) از تاریخ بیرون افتادن، به نظر من یعنی بی توجه بودن اکثریت خاموش به آنچه به سرش می آید، یعنی خارج شدن یک جامعه از سلسله وقایعی که برسازنده هویت جمعی او بوده اند، از تاریخ بیرون ماندن، یعنی تبدیل شدن جامعه به یک مرداب عمیق و خطرناک که نه خطر را احساس میکند و نه از موقعیت های مناسب استفاده میکند. یک توده ساکن که نه تنها جنبش ندارد، بلکه هر جنبده ای را هم در خود جذب میکند و به سکون میکشاند.

۷) آنچه تاریخ را به ینگه دنیا بازگرداند، یا به عبارت بهتر آمریکا را به تاریخ دوباره مهمان کرد، فاجعه ی بزرگی بود به اسم "یازده سپتامبر"، بودریار آنقدر زنده ماند که این اتفاق را ببیند و آن را "حادثه ناب" بنامد، حادثه ای که تمام اخبار و رسانه را در خدمت خود گرفت تا به جامعه آمریکا نشان دهد تاریخ هنوز وجود دارد. آنچه میتواند ما را به تاریخ برگرداند یا تاریخ را به ما بازپس دهد چه میتواند باشد؟

۸) تا پیش از آن نقطه بحرانی چه اتفاقی خواهد افتاد؟ آیا ما باید منتظر رسیدن به آن نقطه بحرانی باشیم؟ جواب پرسش نخست را نمیدانم، اما پاسخ پرسش دوم قطعا منفی است.این بی تاریخی نه مانع کنشهای اجتماعی ماست و نه باید فعالان اجتماعی را مایوس کند. شاید فقط بتواند در تحلیل اساتید بزرگ صاحبنظر ما (که قربان تک تکشان بروم با این تحلیل های شاهکار!)  تاثیر بگذارد و کمی این تحلیل ها را منطقی تر کند.

*******************************************************************

پی نوشت :

یک گفتگوی وبلاگی بین برادر گرامی محمد شیخ و همکار محترمم سرکار خانم پژوه  درگرفته که جالب مینماید، (باید کامنت های پستهای آخر را بخوانید اگر می خواهید از گفتگو سر دربیارید)!  این قضیه برای من از این جهت جالب بود که استدلالهای محمد شیخ، آنقدر به نظرم نادرست می آید که گاهی لجم میگیرد... دوست داشتم در این گفتگو شرکت کنم، و عمری اگر باقی بود پست بعدی را به این گفتگو اختصاص خواهم داد. این را از این جهت نوشتم که اولا اگر دوست داشتید بحث دوطرفه را بخوانید و نظرتان را بنویسید که میدانیم هر سه ما (من، محمد و خانم پژوه) از شنیدن نظرات شما خوشحال میشویم، از سوی دیگر هم خانم پژوه احساس نکند من بدقولی کرده ام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 5:37  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh