تبليغاتX
باز تعریف

باز تعریف

نوشته هایی بی امید پول!

"چه باک! که اگر نه امروز، فردا تاریخ و نسلهای آینده،  اسناد را مرور کرده، اهداف و اغراض، اشخاص و گروهها، و ابزارها و منابع مالی و سیاسی پشت پرده شکست احمدینژاد را برملا خواهند ساخت. در آن روز ماهیت منتقدان، کارشناسان، دل سوزان و تحلیلگران نقابدار امروز، معرفی خواهند شد، و مظلومیت فریاد عدالتخواهی احمدینژاد که در محاصره شدید عدالتستیزان مقتدرانه سر داده میشود، به گوش جهانیان بهتر و بیشتر خواهدرسید" (از نامه ی خانم رجبی به مقام معظم رهبری ، تاکید از خودم است)

به نظر شما، وقتی خانم رجبی، که تا سال پیش سخن از اقبال تمام مردم به احمدی نژاد می گفت، و دوره ی اول ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد را صرفا مرحله اول موج اصولگرایی میدانست که قرار است کل جامعه ی ایران و سپس جهان را زیر و رو کند. اینگونه از شکست احمدی نژاد می نالند و رقیب را به قضاوت تاریخ حواله میدهد، معنایش چیست؟

آیا نباید دعوا را همین جا ختم کرد؟ آیا نمیتوان به جای ضربه های پیاپی به حریفی که شکستش حتمی است، به مبارزه با حریف قوی تری اندیشید که حالا حسابی پر و بال گرفته و می تازد؟ رقیب اصلی اصلاح طلبی چه جریانیست؟

گاهی وقتها دو حریف روبروی آدم قرار میگیرد....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 2:41  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

یک شعر از احمد رضا احمدی، به نقل از شرق و به لطف کافمیم:

برای مسعود كیمیایی

بر این رنگارنگی گل های پامچال بیفزایید
من شهادت می دهم كه گیسوان تو در باد آشفته بود
خروسان سحرخیز
آشفته و بال گسترده
پنجره های ما را با آواز كال نابود می كنند
جویبارهایی كه از ملافه های ما عبور می كنند
در یك فنجان چای خانه می گیرند
كجاست
دست های تو كه در مهمانخانه ای نمور و بی آسانسور
در پاریس گم شد
كاش بودی و می دیدی
كه چگونه گل های پامچال در دستان پیر من
یخ می بندند
جهانی گسترده داشتم:
خانه ای از كاغذ
قایقی از كاغذی الوان
نانی كه در آفتاب معنی خوشبختی می داد
ناگهان:
ابرها آمدند باران سیل آسا آمد
در سالن مهمانخانه ای در پایتخت گشوده شد
چشمان تو در قاب در بود
بر تن پیرهن الوان كه در زیر چشمانش گم می شد
پاییز مسافر بود
من تا آسمان را نگاه كردم، تا ساعتم را كوك كردم
من تا گل های پیرهن را از رویا و روز و شب رها كردم
رفت
دیگر به باران ایمان داشتم
نه سیبی در بشقاب بود
و نه تكه ای از آسمان آبی را در میان ملافه های سفید
جای می داد
پاییز رفت
با پاییز رفته بود
پاییزهایی دیگر آمدند
مرا پیر كردند و رفتند
بر تنم زخم پاییز دهان می گشود
صدای برگ ها را با صدای قلبم
گاهی اشتباه می گرفتم
دیگر در پیرهن و شب گم می شدم
هر كس مرا صدا می كرد
به بیرون از پاییز دعوتش می كردم
بیرون از پاییز باد بود
نقشی از پیرهن بود كه در باد پاییز با صاحبش گم شد
سنگ ها در پاییز از صدای پای من
شكسته می شدند و عتیقه می شدند
اما چه سود:
پیرهن الوان وقتی در پاییز بر درختان سرو شیراز ماند
و سپس با درختان سرو در زمان كه دهان گشوده بود
نیست شد
چه كسی شهادت می دهد:
كه من دوستش داشتم
و كبوتران می توانستند بی دغدغه و بی دانه در دستانش پناه بگیرند
كسی باور نمی كند لبخندش می توانست
پلی باشد كه جمعه را به همه روزهای هفته
پیوند بزند
از این جمعه به آن شنبه.
همه هفته را از شنبه تا جمعه از بته اطلسی و چشمان تو لبریز می شوم
زمین جمعه چون همیشه نمناك و تابناك است
در زمین جمعه دو سه بته اطلسی كه از مادرم به یادگار مانده است
می كارم
بوته ها تا غروب جمعه باید گل دهند
و در صبح شنبه پژمرده شوند
باد پاییز یاد پیرهن الوان كه با صاحبش در پاییز گم شد
بر دیوارهای اتاق می دود
در پاییز آخر بود كه این یاد از دیوار اتاق پوسته شد و بر بسترم ریخت
بر ملافه های سفید چكید
ملافه های سفید الوان شدند، رنگ پیرهنی را یافتند كه یك روز صبح
در پاییز گم شد.
-------------------------------------------------------------------------

چیزی که تقریبا همه در باره ی احمدی میگویند، اینست که احمدرضا احمدی شاعر پر احساس و تاثیرگذاری است، اما تقریبا همه هم میگویند که چندان شاعر تکنیکی نیست. یادم است بارها ناچار شدم با دوستان و همکاران درباره ی زبان احمدی جر و بحث کنم. حالا میخواهم تمام کسانی را که زبن احمدی ساده و بی تکنیک و خلاصه نه چندان قوی میدانند دعوت یکبار این شعر را از بالا تا پایین با دقت بخوانند و ببیند آیا یک سطر که فاقد تکنیک زبانی باشد یا جمله ای روزمره باشد پیدا میکنند؟

دست کم در این شعر خاص، لغات و واژه ها چنان در دستان احمدی نرم و تغییر پذیرند که مثلا حتی واژه ی به لحاظ مفهوم غنی ای مثل "شهادت" در شعر احمدی در بافت جا می افتد و خود را با شعر منطبق میکند. خلاصه اینکه همیشه افسوس خورده ام از دست کم گرفتن شاعر مدرن و جدی ای مثل احمدی. کسی که به گمان من از معدود شاعرانی است که زمانه ی خود را و معنای شاعری را خوب درک کرده است.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 0:4  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

بالاخره پای ما هم به لطف حدیث لزر غلامی به یلدا بازی باز شد. برعکس دیگران خانم غلامی نه پاپی من شد نه بهم گیر داد. خودم خوشم آمد از این بازی و وقتی دعوتش را تحویل گرفتم با روی باز استقبال کردم. اما پنج چیزی که دیگران در مورد من نمیدانند:

۱) بچه که بودم همیشه در اقلیت قرار داشتم. یک جوری همه انگار با من لج بودند، به همین خاطر هم من هم شروع کردم با آنها لج کردن. تقریبا هنوز هم در بیشتر موارد با بقیه مخالفم و دوست دارم ساز خودم را بزنم.

۲) در هشت سالگیمان یک دختر همسایه مان بود که چشمهای سبز و موهای روشن داشت. به طرز عجیبی چهره ی این دختر یادم مانده هنوز. اما اسمش را هزچه سعی میکنم یادم نمی آید. مهتاب بود؟ سپیده؟ سمیه؟ خلاصه اینکه هنوزهم هر دختری را میبینم که چشمهای سبز  و موهای روشن دارد و سنش هم در حدود ۲۲-۳۰ سال است، امیدوار میشوم همان دختر همسایه باشد.

۳)بخشی از سایتهایی که من روزانه به آنها سر میزنم، سایتهای تابلوئید هستند. در همینجا اعتراف میکنم گرایش خطرناکی به سمت خاله زنک (یا عمو مردک) بازی دارم.

۴) به طرز عجیبی از تصور ازدواج خودم  مشمئز میشوم.راستی اگر اتاقم را هم از من بگیرند میمیرم.

۵) شدیدا عاشق بندری های ساندویچی های میدان امام حسین هستم (آن ساندویچی هایی که بوی روغن از داخل میزند بیرون و دستهای آشپز، از شدت چربی برق میزند)، بهترین غذایی هم که خورده ام کوکتل بلغاری هایی است که بعد از مدرسه ی راهنمایی میخوردم. آن موقع ها هنوز سوسیس بلغاری معروف نشده بود و من به آنها میگفتم "سوسیس کبابی".

ببخشید اگه لوس شد. هرچه فکر کردم چیز دیگری به ذهنم نزد، فقط خواستم در بازی مشارکت داشته باشم. بازی را پاس میدهم به حسین فهیمی راد، آزاده تاجعلی، لیلا تهرانی، مصطفی معین و مسعود احمدوند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 23:31  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

۱) شاید الان مخاطبان این وبلاگ و علاقه مندان اوضاع اجتماعی-سیاسی ایران کمتر با این حرف حقیر مخالف باشند که حضور آقای احمدی نژاد در صدر نظام اجرایی کشور فرصت گرانبهایی است برای خردکردن کمر عوامگرایی و دوباره برپا کردن نهاد آکادمی و روشنفکری مدرن برای معناسازی جامعه. نمیدانم، شاید من درک و فهمم ایراد دارد که هر وقت همه با ناراحتی از شکست حرف میزنند، من از خوشحالی پیروزی لبخند میزنم و هروقت همه از پیروزی به دست آمده خوشحالند من نگران میشوم... به هر حال، علی رغم اینکه از شکست لیست رایحه خوشحالم، اتفاقاتی که در حال رخ دادن است عمیقا نگرانم کرده.

۲) نگاه دیگری بکنیم به انتخابات ۲۷ خرداد و سوم تیر ۱۳۸۴، آنجا که در دور نخست با پراکندگی وحشتناک آرا و در اوج غبارآلوده بودن فضای انتخاباتی محمود احمدی نژاد نخست موفق شد به دور دوم انتخابات راه پیدا کند و سپس با فاصله ای یک هفته ای، رقیب خود، هاشمی رفسنجانی را با نزدیک به ۷ ملیون رای فاصله پشت سر بگذارد و عنوان رییس جمهور ایران را به خود ببیند. اگر خاطرتان باشد، در آن روزگار (همین یک سال پیش را میگویم!!) همه از اشتباه اصلاح طلبان در گیر دادن به مباحث مدرن، فراموش کردن شعارهای اقتصادی و ... سخن میگفتند...اما واقعیت (به گمان من)، چیز دیگری بود، همانگونه که قبلا گفتم پیروزی دکتر احمدی نژاد در انتخابات صرفا یک پیروزی سیاسی حاصل اتفاقات خاص دوره ی انتخابات بود، پیروز اجتماعی آن انتخابات بیشک آقای دکتر معین بود که با انتخاب شعار دموکراسی خواهی توانست پنج ملیون رای جمع کند.

۳) اما بعد از انتخابات، اتفاقات زیادی افتاد. اولا دکتر احمدی نژاد با صداقت و جدیتی ستودنی، تقریبا شعارهای اصلی انتخاباتی خویش را (که تفاوت زیادی با حرف مردم عادی نداشت) دنبال کرد. به مردم وامهای کلان پیشنهاد داد. تقریبا تمام مدیران را جا به جا کرد. با صرف هزینه ی فراوان ماهی یک جلسه ی هیئت دولت را در یک استان برگزار کرد و در هر جلسه هم بیش از پنجاه مصوبه را تحویل مردم آن استان داد و ... از سوی دیگر، دوستان نه چندان قدیمی و صمیمی آقای رییس جمهور،(راست گرایان سنتی) به تدریج از او جدا شده و جبهه ای اگر چه نه رقیب، ولی متفاوت تشکیل دادند. در دیگر سو، اصلاح طلبان کار خاصی انجام ندادند غیر از تصفیه ی ناخالصی ها (اصغرزاده و ..) و ائتلاف دوباره. انتخابات ۲۴ آذر فضایی سه بعدی داشت، که اگر چه برخی تمام تلاششان را انجام دادند تا این انتخابات را دو بعدی کنند، اما موفیقتی حاصل نکردند.

۴) حال باید دید هر یک از این سه قطب، چه معنایی را حمل میکنند؟ به عبارت بهتر هر کدام نماینده ی چه شبکه ی مفاهیمی هستند؟

۵) قطب نخست را میتوان در دو فهرست رایحه ی خوش و نخبگان حوزه و دانشگاه (فهرست آیه الله مصباح) دید. این قطب، حامل معنایی جز مجموعه معناهایی که در طول ۵۰ سال نارضایتی مردم از حاکمیت و نیز شورش مردم بر علیه نظم موجود به وجود آمده است نیست. شخصا به دو نکته ی اساسی که کمتر در تحلیل این قطب مورد توجه بوده، باور دارم. یکی اینکه این جریان بیش از اینکه بنیادگرا باشد، انقلابی است. یعنی ضد نظم موجود است، و با شبکه معانی مدرن (در تمام وجوهش یعنی علم مدرن، جامعه ی مدرن، و نظم مدرن) مخالف است. و نکته ی دوم اینکه با توجه به تحلیل جالبی که جناب دکتر کاشی در باب گفتمان دوم خرداد ارائه داده، برآمدن این جریان را باید کمابیش نتیجه ی گفتمان اجتماعی دوران دوم خرداد دانست. بگذارید کمی توضیح دهم: آنچه در گفتمان مطبوعاتی و بدنه ی جریان اجتماعی این جنبش اتفاق افتاد، چیزی جز شورش روشنفکران، نویسندگان، روزنامه نگاران و دانشجویان بر علیه نظم مدرن نبود.در عصر اصلاحات  آنچه سرکوب شد، نظم سرکوبگر مدرن بود. اما آنچه در پس این ویرانی سر برآورد، اندیشه های پست مدرن نبود.

۶) اما دو قطب دیگر، که به پیروزی نسبی دست یافتند چه؟ آنها در چه معانی را برای اجتماع به ارمغان آورده اند؟واقعیت آنست که قطب پیروزتر این جریان (خصوصا در تهران) یعنی حامیان قالیباف، نماد آن راه و اندیشه ای هستند که دولت دوم هاشمی رفسنجانی شدیدا دنبال میکرد: یعنی توسعه ی اقتصادی بدون توسعه ی سیاسی، حاکمیت نظم از بالا و آنگونه خود قالیباف در مبارزات انتخابتی ریاست جمهوریش مطرح کرد " رضاخانی اسلامی".

۷) قطب سوم، یعنی اصلاح طلبان چه؟ میتوانم تقریبا با اطمینان بگویم اصلاح طلبان هنوز هیچ نقشی برای خود در نظر نگرفته اند (کسی اسمی از دموکراسی، یا دانش مدرن، آنگونه که دکتر معین مطرح کرد در این انتخابات شنید؟) و این خیلی خیلی خطرناک است.

۸) در مرحله ی سوم، میتوانیم کنش مردم در انتخابات ۲۴ آذر را تحلیل کنیم. مردم کدام قطب را انتخاب کردند و چرا؟

۹) قطب اول شکست خورد. چه خوب میشود اگر اصلاح طلبان هم مثل من، در این متن، دیگر در اینباره فکر نکنند.

۱۰) پیروزی تقریبا میان دو قطب دیگر تقسیم شد. در تهران سردار پیروز شد و در شهرستانها اصلاح طلبان به پیروزی نسبی دست یافتند.

۱۱) به گمان من، همانگونه که در متون دیگر +، + ، + و +، گفته ام، شکست قطب اول، اگر اصلاح طلبان، یا طرفداران عقل مدرن خوب عمل کنند، میتواند پایان قصه ی ملال آور و طولانی نبرد میان عوام گرایان و عقل گرایان باشد. میتوان به مردم بفهماند علم مدرن مهم است، آکادمی مهم است، روشنفکر مهم است، کتاب مهم است. و میتواند برای نخستین بار، به راننده تاکسی ها بفهماند تحلیل های آبکشیان، اگر قرار باشد روزی عملی شود، فاجعه به بار می آورد.

۱۲) مردم تقریبا این را فهمیده اند و شاید به همین خاطر هم به هاشمی رفسنجانی رجوع کرده اند، محمد علی نجفی را برگزیده اند و ...اما در کنار این اسامی، آنان عباس شیبانی را نیز انتخاب کرده اند و مهندس چمران را... و سوگمندانه این دو نفر، رایشان به طرز خطرناکی بالاتر از آن گروه است.

۱۳) میخواهم بگویم، مردم از شهربازی، دست شسته اند، و همه میدانستیم که دیر یا زود این اتفاق می افتد، بنابراین، مردم امروز به دنبال مرجع میگردند، میخواهند ببیند اشتباهشان کجا بوده؟  واقعا برای مردم امروز ما (دست کم تا آنجا که من دیده ام) این سوال است که چرا دولت احمدی نژاد، علی رغم صداقت و تلاشش پیروز نمیشود، به گمان من کسی که موجه ترین پاسخ را به این سوال ارائه کند، برنده ی سیاسی و اجتماعی آینده ی ایران خواهد بود.. مردم ما در این انتخابات نشان دادند که دیگر رادیکال نیستند.اما این به آن معنا نیست که به عقلانیت رجوع کرده اند. تمام ترس من آنست که به خاطر سهل انگاری معناسازان مدرن، مردم باز رجوع کنند به ایده ی رشد تک بعدی، و سنت گرایی معتدل و این باز به معنای تکرار دوباره ی تاریخ است.

۱۴) فرصتی بهتر از فرصتی که رییس جمهور در اختیار مدرن ها قرار داده، نه در تاریخ ایران خوانده ام و نه از دوستان شنیده ام. دولت کنونی، بهترین نماد و معرف کاستیهای وحشتناک تفکر عوام گرایانه است. حالا دیگر گوی و میدان در اختیار عقل گرایان است، آیا آنها به سمت نهادینه کردن مفاهیم مدرن پیش میروند یا اینکه خوشدلانه تا سال آینده بر طبل پیروزی میکوبند و باز در انتخابات مجلس هشتم، شکست میخورند، اما این بار از سنت گرایانی که لباس نظم مدرن بر تن کرده اند و با تابلوهایی که فاصله ما با ظواهر مدرن را نشان میدهد (۷۰ روز مانده به افتتاح فلان اتوبان چند طبقه، ۲۴۰ روز مانده به برج دار شدن تهران و ...) خود را به مردم معرفی میکنند؟

۱۵) پیشنهاد مشخص من به دوستان اصلاح طلب، تلاش در جهت مصادره ی مفاهیم مدرن (دموکراسی در عین نظم و دیسیپلین در عین آزادی) به نفع خودشان است. وگرنه بی شک در آینده نزدیک، قافیه را به امثال قالیباف ، لاریجانی و ولایتی خواهند باخت. اگر کسی بخواهد در جامعه حضور تاثیر گذار باشد، باید تقشی را به عهده بگیرد، تا همیشه نمیتوان از گذشته برای باز کردن راه آینده استفاده کرد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 2:26  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh