تبليغاتX
باز تعریف

باز تعریف

نوشته هایی بی امید پول!

۱) مدتی طولانی بود که قصد داشتم این نوشته -یا چیزی شبیه به این را- بنویسم، اما نمیشد! علتش را هم که در پست قبلی گفتم! اما دیگر صبرم تمام شده و می بینم اگر سکوت کنم، به خود خیانت کرده ام و فردای قیامت نمیتوانم جواب دهم!

۲) در مجموع میتوان گفت، حجم انتقاداتی که در این چند ماه به رییس جمهور وارد شده، از حیث حجم اگر بیشتر از حجم انتقاداتی که به رییس جمهور پیشین در دوره ی مشابه وارد شد نباشد، قطعا چندان کمتر هم نیست، اگرچه نوع انتقادات و موضع صدور آنها تفاوتهای بسیاری دارد، منتقدان دولت پیشین از موضعی مقتدرانه به رییس جمهور انتقاد میکردند و رییس جمهور و کابینه اش نیز میدانستند این انتقادات از سوی کسانی وارد میشود که در دستگاه قدرت نقش و جایگاه ویژه ای دارند، اما منتقدان امروزی سایتهای اینترنتی و پیام های کوتاه اینترنتی را محمل خود قرار داده اند و این یعنی استفاده از خرد ترین جایگاه قدرت... و اگرچه این ویژگی یعنی استفاده از اینگونه رسانه ها قطعا فایده هایی هم دارد، اما طبیعی است که آثار این انتقادها در طولانی مدت و به شیوه ای غیر مستقیم ظاهر میشود و نه به صورت مستقیم و سریع... بنابراین این انتقادها چندان به کار اصلاح دولت نمی آید، و تنها به سود خود منتقدان و احیانا تعدادی خواننده و مخاطب است که دل ملتهب و نگرانشان را آرام کند و در میان صفحات بیشمار اینترنتی همدردی نشانشان بدهد که دغدغه هایی آشنا دارد...

۳) اما در این چند روز دیگر حجم انتقاد از کابینه ی سه ماهه، آزار دهنده شده است و تکراری... گویی فقط میتوان از عوام زدگی یاد کرد و خطر تحجر را گوشزد نمود... انگار دوستان ما احساس میکنند با تکرار یک خبر و گزاره ی مشخص، میتوان مخاطب را مجبور به پذیرش آن کرد، باید اکنون دیگر دانسته باشیم که رییس جمهور جدید، همه چیزش جدید است ... نوع حرف زدنش، اولویتهایش و تلقیش از جهان و ... ولی بازهم شگفت زده میشویم از اظاهار نظرهای جدیدش و حرفهای هنجار شکنانه اش، بازهم هنجارها را به یادش می آوریم و به آرامش فرا میخوانیمش، بی آکه حرف جدیدی بزنیم، فقط از روی نگرانی و با رنگ و لعابی دلسوزانه نصیحتش میکنیم به تاریخ خواندن و یاد گرفتن اصول دیپلماسی، غافل از اینکه اگر قرار بود به این نصایح عمل شود، تا به حال شده بود و تکرار این نصایح تنها آن را لوث میکند و از اعتبار می اندازد. در این نوشته میخواهم به چند نکته اشاره کنم که کمتر به آنها توجه میشود... نکاتی به نظر خودم کمی تازه.

(ادامه ی مطلب را بخوانید، لطفا نظر یادتان نرود، و نظر سنجی هم که در کنار صفحه است به همین ترتیب!)

 ۴) میگویند حرفهای آقای احمدی نژاد تازه و بیسابقه است... آیا واقعا همینطور است؟ آیا هرکدام از ما، بارها این سخنان را از زبان مردم کوچه و بازار نشنیده ایم؟ آیا در همین هشت سال نشنیده ایم که چقدر مردم از نامشخص بودن سرنوشت دلارهای نفتی گله دارند؟ آیا نشنیده ایم که میگویند اگر از هر بشکه نفت دو دلارش به این جوانان برسد مملکت بهشت میشود؟ آیا در صف نان و گوشت و در تاکسی از این عبارات کم شنیده ایم؟و آیا رییس جمهور خود نمیگوید که از متن مردم برخاسته است؟ پس چرا تعجب میکنیم از رییس جمهوری که از متن چنین مردمی برخاسته است شنیدن چنین سخنانی را؟

۵) همه میدانیم که تمام مردم ایران خود را در سه چیز کارشناس میدانند: پزشکی، اقتصاد و سیاست! محال است یک ایرانی نظراتی مشخص در این سه حوزه نداشته باشد...و چه نظراتی.. یکی از یکی بدیع تر و فیلسوفانه تر، یکی پیشنهاد میدهد جلوی فروش خودرو را بگیریم... دیگری میگوید همه ی کارتن خوابها را جمع کنیم  و به نیروی آنها کارحانه بسازیمُ آن یکی میگوید هر کسی که بیش از یک میلیار تومان پول دارد را مجبور کنیم ۱۰ نفر را از نظر مالی اداره کند... یکی دیگر همه چیز را (از انتخابات امسال گرفته تا انقلاب اسلامی ) نتیجه ی برنامه ریزی های انگلیسی ها میداند... و ....

۶) قبول کنیم که رییس جمهور احمدی نژاد بسیار بسیار از خاتمی به این مردم نزدیک تر است، قبول کنیم شیوه ی انتخاب او هرچه باشد هم اکنون حرفهایی را میزند که بسیاری از مردم به آن اعتقاد دارند... اگر نادیده بگیریم حجم کوچکی از فرهیختگان و دانشگاهیان را ... آیا واقعا مردم میدانند که چرا نباید سرمایه ی ارزی مملکت را بین جامعه خیرات کرد؟ آیا مردم میدانند چرا نظامیان -هر چه هم صالح باشند - نباید در کارهای اجرایی شرکت کنند؟ آیا مردم میدانند چرا باید بین سه قوه تفکیک حاکم باشد؟ نه! واقعا نه! مردم ماُ نیازمند چنین رییس جمهوری هستند... رییس جمهوری که مثل خودشان فکر کند...

۷) متاسفانه، بر این گمانم که عملکرد سه ماهه ی دولت، نشان میدهد که این دولت در پیشبرد اهدافش موفق نخواهد بود... گمان میگنم که همه ی آنانی که دستی در علوم سیاسی و نیز جامعه شناسی یا روابط بین الملل دارند با من همداستان باشند... پس چرا وقتمان را تلف کنیم و اینچنین بیهوده و شتابزده عملکرد این دولت را (که شکستش از منظر ما حتمی است) نقد کنیم؟ چرا وقتمان را صرف شکست دادن دولتی از پیش شکست خورده کنیم؟

۸) میخواهم بگویم دولت جدید، فرصت مغتنم و بسیار بسیار گرانبهایی را در اختیار فرهیحتگان و نخبگان قرار داده است: سالهاست که مردم ما خود را در امر سیاست و اقتصاد صاحب نظر میدانند، مدتهاست که معتقدند اولیا امور دستشان در کیسه ی بیت المال است و تنها با صداقت و کمی عرضه میتوان همه چیز را حل کرد... معتقدند با این پول نفت سه ماهه میشود مملکت را بهشت کرد.... در واقع مدتهاست که توده ی مردم احساس میکنند نیازی به نخبگان ندارند... و بعد از مدتها، اکنون دولت در اختیار کسانی است که  دقیقا از متن چنین مردمی برخاسته اند... دولت مردمی احمدی نژاد، تمام قامت در برابر نخبگانی قرار گرفته که در شانزده  سال گذشته سعی کردند به شیوه ای علمی مملکت را اداره کنند، راه حلهایی که این دولت پیش رو گذاشته شبیه به همان راه حلهایی است که ما سالها از زبان این و آن در کوچه و بازار شنیده ایم.  و اکنون این فرصت در اختیار نخبگان است که ضرورت وجود و دخالت خود را در این عرصه نشان دهند، و به جای اینکه دائم انتقاد کنند، سعی کنند با نزدیک شدن به مردم نشان دهند چرا این دولت موفق نمیشود...

۹) خلاصه بگویم: معتقدم اصلاح طلبان راه اشتباهی پیش گرفته اند، آنها با اتخاذ موضعی انتقادی، دائم سعی دارند دولت را ناکارآمد نشان دهند، در حالی که بهتر است آنها با اتخاذ موضعی همدلانه با دولت جدید، به این دولت ( و نیز توده ی مردم) نشان دهند که اوضاع به این سادگی هم که فکر میکنند نیست.

۱۰) معتقدم  حاکمیت دولت احمدی نژاد، فرصتی طلایی را پیش روی نخبگان  قرار داده است، دولت احمدی نژاد نخستین دولت پس از جنگ است که به تئوری ها و فرضیه های علمی عمل نمیکند، این دولت میخواهد همه چیز را خود تجربه کند و خود راه صحیح را پیدا کند، این امر بسیار مبارک است، در واقع یک اتفاق تاریخی است و با توجه به هزینه های بسیار بسیار بالایی که بر ملت تحمیل میکند، این وظیفه ی نخبگان است که از این فرصت نهایت استفاده را ببرند...

۱۱) دولت احمدی نژاد، نخستین دولت طبیعی است (البته به گمان من انقلاب اسلامی ایران نیز، پدیده ای طبیعی بود) ، طبیعی به این معنا که در مردم ریشه دارد، رویکردهایی که این دولت اتخاذ میکند، متکی به ذهنیت جامعه ی ایرانی است، ذهنیتی که معتقد است کار کار انگلیسی هاست، ذهنیتی که به هر قدرتی بدبین است، ذهنیتی که معتقد است باهوشترین مردم دنیا ( یکی به من بگه این یعنی چه؟!) را دارد، ذهنیتی که معتقد است همه ی مشکلات را میتوان در اندک زمانی حل کرد، ذهنیتی که معتقد است مهمترین مساله ی قدرتهای دنیا جامعه ی ایرانی است .... ذهنیتی که از فرط غرور رو به نژاد پرسی میرود... ذهنیتی که از توهم توطئه رنجی تاریخی را تحمل میکند... ذهنیتی که سردرگم و چهل تکه است و ....

۱۲) مشخص نیست کی دوباره این فرصت به نخبگان رو میکند که این ذهنیت را تجسم یافته و به شکلی منسجم در قالب یک دولت پیش رو ببیند... و کی دوباره نخبگان به این راحتی میتوانند به مقابله با این ذهنیت بروند...

۱۳) معتقدم دولت نهم، میتواند به بزنگاهی تاریخی در تاریخ ایران تبدیل شود، بزنگاهی که در آن عوام به عدم کفایت خود و نیاز خود به نخبگان گردن مینهنند، بزنگاهی که میتواند به روشنفکر ایرانی معنا دهد، و او را صاحب جایگاه اجتماعی کند... و این فرصت به راحتی در حال از دست رفتن است...

۱۴) فقط فرض کنید که مثلا لاریجانی به جای آقای احمدی نژاد رییس جمهور بود، میدانیم شعار لاریجانی دولت مدرن بود، و میدانیم که منظور آقای لاریجانی از دولت مدرن چه فاصله ای از تصور رایج از این اصطلاح دارد... آنوقت روشنفکران ما ناچار بودند به مقابله با دولتی بروند که در ظاهر نامی مدرن داشت... اتفاقاتی که دوره ی فرضی حاکمیت آقای لاریجانی رخ میداد واقعا چقدر با اتفاقات رخ داده در این دوره ی سه ماهه فرق داشت؟

۱۵) آیا واقعا اصلاح طلبان اینگونه عمل میکنند؟اگرچه شاید راهی که آنها میروند به پیروزی سیاسی آنها در آینده ی نزدیک منجر شوند، اما آیا پیروزی فرضی آنها،، جبران این همه خسارت را میکند؟ 

۱۶) دولت آقای احمدی نژاد فرصتی طلایی است... آن را از دست ندهیم... همین!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 1:32  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

بیش از نیم ساعت از پایان مطالعه ی مقاله ی جناب نیکفر نمیگذرد... مقاله، مقاله ی عجیب و امیدوارکننده ای بود... و صد البته چالش برانگیز. از آن دست نوشته هایی که کمتر از نویسندگان وطنی انتظار میرود... پنهان نمیکنم که جو اثر مرا گرفته است... شاید این حالت انفعالی داشتن در برابر متن برای من فقط در یکی دو مورد دیگر رخ داده بود. مثلا وقتی برای نخستین بار نظم اشیا اثر فوکو را ورق زدم....

میخواهم خیلی تر و تازه نکاتی که به نظرم رسیده را راجع به این گفتار بنویسم. قبول دارم که شتابزده نوشتن درباره ی اثری اینچنین نشان خامی است. اما وبلاگ هم، لااقل به نظر من جایی است برای پختن خامها!۱) پیش از هر چیز ویژگی های صوری اثر: کار از منظری ادبی- (متن شناختی) مصداق کامل اثری تالیفی است. داعیه ی پیش رو گذاشتن اندیشه و دیدگاه جدید دارد، و زبان و ساختار کار نیز تا حد قابل قبولی منطبق با همین ویژگی تنظیم شده است. اگر چه نگارنده ایمان و تکنیک هیچگاه هیجان زده سخن نمیگوید اما به وضوح پرهیز دارد از اتخاذ موضع بالاتر و بی طرف. او با خواننده ی خود دیالوگ کرده است نه اینکه مثل برخی دیگر تنها سعی کند به او دیتا و اطلاعات بخوراند و او را تغذیه ی اطلاعاتی کند. نیکفر به مخاطب خود اجازه میدهد در موضعی همتراز او را به نقد بکشد... خلاصه اینکه او با خواننده ی خود چالش میکند. نکته ی دیگر، تسلطی است که نگارنده بر متن دارد. او نه از راه سرازیر کردن سیلاب داده ها، و یا تحریک احساسات خواننده، بلکه از طریق تسلطی که به متن دارد، برای خواننده راهی نمیگذارد جز همراهی با مولف! و این بازهم مرا به یاد فوکو و گفته ی هابرماس راجع به او انداخت وقتی که هابرماس در بزرگداشت او چیزی شبیه این نوشت: "با وجودی که من شناخته شده ترین مخالف فوکو هستم، اما نمیتوانم انکار کنم حین خواندن آثارش احساس میکنم او حق دارد!"

۲) و اینچنین است که پیش بینی حقیر اینست که این اثر، به اثری دوران ساز تبدیل خواهد شد (شاید از روی جو زدگی باشد!) خصوصا که نگارنده ی مقاله ی مذکورُ بنیان کار خود را بر  زدودن سه اسطوره ی مسلط بر گفتمان امروز بنا مینهد: الف) تحلیل انقلاب اسلامی به مثابه ی واکنشی در برابر مدرنیته ی تحمیلی ب) تحلیل شرایط موجود به مثابه ی جدال میان سنت و مدرنیته ج) و زدودن اسطوره ی نقش تمدن اسلامی در بالیدن تمدن اروپایی.و اگر حتی یکی از این سه که مبنای اندیشه بسیاری از اندیشمندان -البته کم کار- امروز ماست، کمی متزلزل شود، بسیاری چیزها عوض خواهد شد.

۳) اما تمام اینها باعث نمیشود که من به برخی از ایده های مطرح در این اثر نقد نداشته باشم.

۴) پیش از نقد اما، باید یاد کنم از برخی نقاط قوت اثر. تبیینی که نیکفر از تهی بودن سوبژکتیو امروز ایرانی ها ارائه میدهد نه فقط نخستین تبیین قابل قبولی است که تا کنون ارائه شده، بلکه لااقل نویسنده ی این وبلاگ را با افق جدیدی آشنا کرد که مناظری بس بدیع و امکاناتی شگرف در اختیارش قرار داده است.  از سوی دیگر و از همه مهم تر تشخیص نیکفر و پاسخ او به نیاز فوری و  حیاتی جامعه ی امروز نخبگان ایرانی است. نیکفر به خوبی تشخیص داده است که نیاز امروز ما، چیزی جز خودشناسی و بازتعریف آنجه در این صد ساله بر ایران رفته است نیست. او به سهم خود و با تلاش و موفقیتی چشم گیر قدم اول را برداشته است. نه تنها این لازم است که ما این قدم را ببینیم و بشناسیم، بلکه این ضروری است که با نقد و سنجش این قدم نخست، گامهای بعدی را خود برداریم.

و اما پرسشها و نقدها:

۵) یکی از تلاشهای نیکفر در مقاله، اثبات این نکته است که نسل جدید دینداران، نه تنها سنتی نیستند ، بلکه کاملا از در آشتی با مدرنیته در آمده اند. او  با یادآوری سازشی که میان تکنیک مدرن و آرمان های سنتی برقرار شده است،  جریان جدید (القاعده و امثالهم) را با فاشیسم مقایسه میکند و با اشاره به حق و تیزهوشانه ی این نکته که حقانیت مدرنیته نه منبعث از محصولاتش بلکه منبعث از روشهاست، سعی میکند به خواننده ی خود بقبولاند که در این مورد ما با پدیده ای مدرن روبروییم و نه ابژه ای سنتی. در این نکته که مهندسان جوان مسلمان، از تکنیک های مدرن استفاده میکنند شکی نیست و این نکته نیز نکته ای نیست که نیکفر برای نخستین بار مطرح کرده باشد. اما وجه ممیز نیکفر اینست که در پس این نکته ای که بیان می کند، در واقع میان مدرنیته به مثابه ی پدیده ای فرهنگی و مدرنیته به مثابه ی ابزار – سالاری و عقل ابزاری تفکیک قائل می شود، و این نکته، کمی عجیب به نظر می رسد. نمی خواهم در اینجا به مباخث دامنه دار فرهنگ ابزار سالاری و پیوند تکنیک و اندیشه بپردازم. فقط میخواهم یادآوری کنم، تا پیش از این ترکیب ایمان و تکنیک ، بدون گردن نهادن ایمان به الزامات متافیزیکی تکنیک غیرممکن شمرده شده است. و خود نیکفر نیز در این باب توضیح بیشتری نمیدهد.شاید اگر بخواهیم وجه مشترک تمام اندیشمندان متفاوتی که در باب مدرنیته اندیشیده اند را به دست بدهیم، شاید چیزی غیر از همین اعتقاد به الزامات متافیزیکی تکنیک نباشد. حال وقتی حناب نیکفر با این اطمینان از پیوند ایمان و تکنیک سخن میگوید شاید باید بیشتر راحع به این پدیده سخن بگوید، تکنیک مدرن و ابزار ویرانگری مدرن، چه تاثیری بر ایمان میگذارد؟ اصلا چطور میتوان ایمان حمع گرای سنت اسلامی را با تکنیک فردگرایانه ی مدرن جمع کرد. نکته این نیست که این دو با هم ترکیب شده اند، بلکه سوال اینجاست: چگونه ایندو با هم ترکیب شده اند؟
هیدگر، و حتی تا حدودی کانت در ابتدا و سپس خیل عظیمی از اندیشمندان از قبیل دریدا و لیوتار و ... و نیز تقریبا تمام حامعه شناسان و بالاخره فوکو، همه و همه بر تاثیر گزاری تکنیک ("تخنه" ی هایدگری ) بر بینش فردی و سرشت سوگناک و تراژیک سرسپردگی به تکنیک صحه گذاشته اند و به مخاطبان خود اثبات کرده اند که مدرن شدن ابزاری بدون مدرنیته ی فرهنگی غیر ممکن است (خصوصا فوکو در "روشنگری چیست؟") حال که نیکفر ادعا میکند فرهنگ حدیدی یافته که توانایی تحمل ابزار مدرن را یافته، و به نوعی ثبات یافته است، در باب چگونگی این ترکیب هیچ نمی‌گوید! وقتی نیکفر به چارچوب تحلیلی "جدال سنت و مدرن" می تازد، در واقع بدیل خویش را مطرح نمیکند. و فرضیه ای ارائه میدهد بی آنکه جزئیات این فرضیه مشخص باشد. در چارچوب "چدال سنت و مدرن" ، آنچه نیکفر "مالداری مدرن اسلامی" می‌نامد، در واقع چونان شکلی زودگر از نیل جامعه ی ایرانی به مدرنیته ی بومی شده در نظر گرفته میشود. حال سوال اینجاست، اگر این چهارچوب تحلیلی را رها کنیم و شکل امروز مهندسان جوان ایرانی را شکلی ثابت و محصولی ایستا (و نه در حال گذار) بدانیم، پیش از آنکه مانند نیکفر فورا به سراغ پیامد های این پدیده برویم نخست باید از نظریه ی خود دفاع کنیم. نیکفر با مسلم گرفتن این نکته، هیج تلاشی نمی کند که نکته ی محوری مقاله ی خود را توجیه کند، بلکه در عوض با برشمردن پیامدهای آن خواننده را تحت تاثیر قرار می‌دهد.

به عبارت دیگر میخواهم به جناب نیکفر یادآوری کنم کسی ادعا نمیکند جناح محافظه کار امروز، به این خاطر سنتی است که از تکنیک مدرن دور است. بلکه این جناح به این علت سنتی نامیده میشود که سودای پیوند میان ایمان سنتی و تکنیک مدرن را دارد و این باعث میشود که از منظری جامعه شناختی وجود چنین جناح فکری ای، نشانه ای  از نشانه های جامعه ی در حال گذار به سمت مدرنیته ی بومی شده ارزیابی شود. جناب نیکفر به عنوان مطرح کننده ی تحلیل و تبیینی جدید بیش از این باید تلاش میکرد.

6) تبیینی که نیکفر از "کویت" و "دوبی" ارائه میدهد نیز سوال برانگیز است، اگرجه از منظر ادبی، بازی واژگانی نیکفر با واژه ی "کویت" به شدت هوشمندانه و قابل تحسین است، اما ، شخصا نمیدانم آیا از منظر جامعه شناختی میتوان قائل به جامعه ی بی معنا بود؟ تحلیل نیکفر از "کویت" به مثابه ی جامعه ای که با تزریق پول و رفاه و تکنیک مدرن، توانسته است خود را از مدرنیته ی فرهنگی دور نگاه دارد، سوال برانگیز است! آیا نباید کویت را نیز جامعه ای در حال گذار دانست؟ آیا "کویت" و " دوبی" برعکس "ایران" که در دوره ی رضاخانی ناچار به تحمل مدرنیته ی تحمیلی بود، در حال نزدیک شدن بطئی و تدریجی به سمت و سوی مدرنیته ی درونی نیست؟ متاسفانه هیچ شناخت دقیقی از جامعه ی عرب "کویت" و "دوبی" ندارم، اما عمیقا با تحلیل آقای نیکفر که معتقد است این گونه جوامع میتوانند بدون تاثیر گیری از فرهنگ مدرن از "پول" و "امکانات" مدرن استفاده کنند مشکل دارم. و مشکلم هم به دلیل آنست که بلافاصله به یاد استدلالهای جامعه شناسان و متفکران مدرن، در باب پیوستگی تکنیک و متافیریک مدرن می افتم و جناب نیکفر نیز، هیچ استدلالی در مخالفت با این پیوند اثبات شده ارائه نمیدهد.

7) اصولا تبیینی که نیکفر ارائه میدهد، هیچ تناسبی با مفهوم گذار ندارد... و این مهمترین مشکل من با این تبیین است.

8) وقتی نیکفر ازمهندسان جوان سخن می‌گوید، بیشتر توجهش معطوف به کسانی است که امروزه در جامعه ی ایران، اصولگرایان جوان شناخته می‌شوند، اما طیف دیگری نیز از این مهندسان جوان وجود دارد که مقاله در باب آنها سکوت می‌کند. این مهندسان جوان، نام خود را "کارگزاران سازندگی ایران اسلامی" گذاشته اند. پرسش این است: مکان جغرافیایی این طیف، در تبیینی که نیکفر ارائه میدهد کجاست؟

9) و بالاخره سکوت نیکفر در برابر رسانه ی پسا صنعتی، و تئوری روابط بین الملل، روابط بین فرهنگی و روابط بین تمدنی، مرا آزار داد.

10) به خدا سه برابر این که نوشتم حرف داشتم. باشد برای بعد. حتما مقاله را بخوانید. اگر خواستید ایمیل بزنید ارسال میکنم.

11) ممنونم از جناب نیکفر، و نیز علی اصغر سیدآبادی که مقاله را به من رساند و شدیدا منتظرم گفتگویی جدی میان اندیشمندان ایران، در باب پیشنهاد نظری آقای نیکفر را دنبال کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 19:37  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

۱) من اصولا چندان سواد بصری ندارم! و چندان چیزی هم از گرافیک یا نقاشی سرم نمیشود، اما به مرتضی ممیز علاقه ی خاصی داشتم و دارم! خصوصا بعد از آن نمایشگاه حیرت انگیزی که دو سه سال پیش در موزه ی هنرهای معاصر از مجموعه ی کارهای او برپا شده بود و من فرصت کردم ببینم. بعد از دیدن آن نمایشگاه به دوستی که همراهم بود گفتم "ممیز در ذهن همه ی ما ماندگار شده است... و چه خوب که ما در عصری نفس میکشیم که او نیز حضور دارد" مطمئنم در آینده ای نه چندان دور، بسیاری از من خواهند پرسید: "یعنی شما مرتضی ممیز یادتان می آید؟ " درست همانطور که من بارها در نوجوانی از دیگران پرسیده ام: "وقتی خبر مرگ فروغ را شنیدید یادتان می اید؟چه حالی داشتید آن موقع؟" و... ممیز پیش از رفتنش برای همه ی ما اسطوره و نماد بود و حضورش آنقدر در طراحی های گرافیکی و نشان هایش روزمره و ملموس است که نامش در تاریخ فرهنگ ایران از یاد نرفتنی است...

۲) من این خبر تلخ را در جلسه ای شنیدم که دوست و همکار عزیزم علی اصغر سیدابادی جایزه ی بهترین نقد سال در حوزه ی ادبیات کودک و نوجوان را به دست آورد. به او تبریک میگویم... انصافا هم حقش بود... و حتی با توجه به زحمتی که در این حوزه کشیده بیشتر از این ها هم حقش است...

۳) اصولا تنبلی چیز بدی است...خصوصا اگر گریبانگیر وبلاگ نویس ها هم بشود... لااقل سه موضوع مفصل دارم برای نوشتن... و حوصله ندارم اصلا....

۴) یکی از این سه موضوع، شهر بازی گرایی ما ایرانی هاست... یادم می آید، سوم خرداد ۷۶، یکی از نزدیکان که اتفاقا طرفدار پرو پا قرص ناطق نوری هم بود، حرف جالبی به من زد، او گفت: " حتی همه ی ما هم ته دلمان دوست داشتیم خاتمی برنده شود... تا ببینیم چه میشود" روز پنجم یا ششم تیر همین امسال هم ، من  مشغول نوحه سرایی برای ایران در آینده و پروسه ی مدرنیته ی ایرانی بودک گه یکدفعه یکی از رفقای اصلاح طلب جوان رو به من  گفت: " خوبه دیگه! دوباره شعبه ی وزرا احیا میشه! بگیر ببند میشه... حال میده بابا دیگه حوصله مون سر رفت" وقتی یادداشتهای الپر را راجع به سکوت همه در مورد پرونده ی هسته ای میخواندم به این فکر کردم که شاید این سکوت هم سکوتی از جنس همان اظهار تمایل ها باشد... احساس میکنم جامعه ی ایرانی (در کل و نه فرد فرد!)به امور کلان مملکت خیلی شهر بازی وار می نگرد... فکر میکند شورای امنیت چیزی شبیه تونل وحشت است و ... میدانید؟ سیاست و امور کلان برای ما موضوع جالبی است... نه اینکه موضوعی جدی باشد... موضوع جالبی است که میشود درباره اش در مهمانی ها حرف زد یا برایش جک ساخت... بحث مفصل است میگذارم برای یک پست کامل

۵) سیدآبادی مکالمه ای را با پیام یزدانجو  شروع کرده است راجع به سانسور ، هنوز نگفته اند دیگران هم میتوانند وارد بحث شوند یا نه! اگر اعلام آمادگی کنند من هم بدم نمیاید به سبک وزیر پیشنهادی نفت فرمایشاتی بفرمایم!!!

۶) نمیدانم راجع به رییس جمهور چه بنویسم... حدود دو هفته پیش قصد داشتم مطلبی بنویسم با عنوان " او را خراب نکنیمُ ! بر دوشش سوار شویم" بعد دو سه روزی که گذشت در اثر اخبار فراوانی که به گوشم رسید تصمیم گرفتم مطلبم را عوض کنم، و اسمش را بگذارم "بگذارید  راننده تاکسی ها راحع به او حرف بزنند شما کارهای مهم تری دارید" و بالاخره تصمیم گرفتم چیزی ننویسم!!

۷) همین! بازهم نوشتم که بگویم هستم ....

و چند لینک:

آن صدروز و این صد روز

و

وبلاگ حدیث غلامی...

و

وبلاگ یکی از اقوام دووور!! (به رسم فامیل بازی)

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 0:2  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh