خبر ندارم از هیچکدام، هیچکدام از دوستانی که بودند و نیستند..شعر میخواندیم، خوش میگذراندیم... هی....به قول احمدی "حرف اگر بزنیم، حرف آوازهایی است که زیر باران هم میتوان خواند"
رضا ولی زاده، حسین آگنج عزیز ( که هنوز هم برایم یکی از نمادهای مرام و معرفت است) قاضی پارسا نوروزی، خلیل درمنکی عاشق، فرشید فرهمند فیلسوف، و بالاخره علی نفیسی ، شاعر بزرگ ، واقعا بزرگ که هنوز شعرهایش را از برم. ووو...همه ی آنانی که میخواستند دنیای شعر را بترکانند... یاد آن روزها کردم ...
دو شعر میگذارم،یکی از همان مرحوم علی نفیسی شاعر و دیگری از خودم، حاصل روزگاری که فکر کرده بودم شعر گفتن کار ساده ای است...
۱) از علی نفیسی:
کسی گم شده بغض میبوسد
اسمم را
آورده ام پیش از زوزه ی گرگ و میش مصیبت دراز کنم که تشویقم کنی
بگو که تو هیچ ارتباطی با ساحت مقدس مرد کلاه دار نداری
هانیه! من تمام کوچه را دویدم هانیه! پیچاپیچ و سیصد و هفتاد و هشت متر حس کردم که نیستی
هانیه!
ها، نیستی
رها نیستی
آنجا نیستی
تا لبم می آیی و تمامم نمیکنی
تو که لو نرفته بودی
مست گفت میخواهم
همان گرگ و میشی آسمان دریا که به حواشی چشمانت و به اینجا ارتباطی پیدا ندارد مثل بوسیدن
شاید پایین باید بیایی
و بدهی خودت را به من
که هر که را که میتوانستم تا میتوانستم بوسیدم
مرد بود که صاحت مقدسش لکه دار
چیزی میخواست که بگوید دارم
نام یکباره ات را
به یاد نمی آورد
او را
"می خواهم" گفت
بده لو خودت را
گفت میخواهم
او را، او را، او را
۲) از خودم، شبی که دور است و موشی زیر ماشین له شد و کسی برایم همان شب از تجربیاتش گفته بود:
ابی که قطره قطره میچکد از دوش
خون است و آن چگر سوخته بر سطح سرد کوچه
دور از هوار دختر ترسو
این کوچه از موش زنده تهی خواهد شد
چرا کسی حوله ام را نمی آورد؟
اشک است یکسره میبارد
از چشم ماده بر نر
از چشم موش
نخاع شعر اینجاست
قبل از گریستن حالا زن
قبلت را خواندم
فرقی نمیکند
دیگر ولم نمیکند
سرد است این جگر سوخته حالا
آب است و یکسره می بارد
سمبوسه را خودم ساخته ام
مخصوص این شعر است!
لطفا قبول کنید
--------------------
یادش به خیر باد .... و همه ی اهالی آن جلسات زنده و پاینده باشند... و کاش آنها که نام بردم یادی هم از ما کنند....