تبليغاتX
باز تعریف

باز تعریف

نوشته هایی بی امید پول!

۱) امشب شب قدر است، جدای تمام مباحث معنوی، شب قدر امسال یک ویژگی خاص هم دارد، آن هم اینکه بالاخره بعد از ۸-۹ سال از منابر در شب قدر برای دولت اسلامی و رییس جمهور محبوب نیز دعا میشود و دشمنان دولت لعن و نفرین میشوند...

۲) احمد رضا احمدی نام بزرگی است، اگر قرار باشد جایی اعلام کنم هوادار کسی هستم، قطعا هوادار او بودن را انتخاب خواهم کرد، در خبرها خواندیم که ظاهرا او برای عمل قلب در بخش مراقبتهای ویژه ی بیمارستان است، همه در این شب برای سلامتش دعا کنیم.

۳) اتفاقات نسبتا زیاد و عمدتا خوبی در این مدت افتاده است، تفصیلش باشد برای بعد...

۴) نوشتم که بگویم هستم...

و دو لینک:

شبکه ی ان.جی او ها

و

از استادان فلسفه هر چه میخواهید بپرسید

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 21:19  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

خبر ندارم از هیچکدام، هیچکدام از دوستانی که بودند و نیستند..شعر میخواندیم، خوش میگذراندیم...  هی....به قول احمدی "حرف اگر بزنیم، حرف آوازهایی است که زیر باران هم میتوان خواند"

رضا ولی زاده، حسین آگنج عزیز ( که هنوز هم برایم یکی از نمادهای مرام و معرفت است) قاضی پارسا نوروزی، خلیل درمنکی عاشق، فرشید فرهمند فیلسوف، و بالاخره علی نفیسی ، شاعر بزرگ ، واقعا بزرگ که هنوز شعرهایش را از برم. ووو...همه ی آنانی که میخواستند دنیای شعر را بترکانند... یاد آن روزها کردم ...

دو شعر میگذارم،یکی از همان مرحوم علی نفیسی شاعر و دیگری از خودم، حاصل روزگاری که فکر کرده بودم شعر گفتن کار ساده ای است...

۱) از علی نفیسی:

کسی گم شده بغض میبوسد

 اسمم را

آورده ام پیش از زوزه ی گرگ و میش مصیبت دراز کنم که تشویقم کنی

بگو که تو هیچ ارتباطی با ساحت مقدس مرد کلاه دار نداری

هانیه! من تمام کوچه را دویدم هانیه! پیچاپیچ و سیصد و هفتاد و هشت متر حس کردم که نیستی

هانیه!

ها، نیستی

رها نیستی

آنجا نیستی

تا لبم می آیی و تمامم نمیکنی

تو که لو نرفته بودی

مست گفت میخواهم

همان گرگ و میشی آسمان دریا که به حواشی چشمانت و به اینجا ارتباطی پیدا ندارد مثل بوسیدن

شاید پایین باید بیایی

و بدهی خودت را به من

که هر که را که میتوانستم تا میتوانستم بوسیدم

مرد بود که صاحت مقدسش لکه دار

چیزی میخواست که بگوید دارم

نام یکباره ات را

به یاد نمی آورد

او را

"می خواهم" گفت

بده لو خودت را

گفت میخواهم

او را، او را، او را

۲) از خودم، شبی که دور است و موشی زیر ماشین له شد و کسی برایم همان شب از تجربیاتش گفته بود:

ابی که قطره قطره میچکد از دوش

                                     خون است و آن چگر سوخته بر سطح سرد کوچه

                                                                                  دور از هوار دختر ترسو

این کوچه از موش زنده تهی خواهد شد

                        چرا کسی حوله ام را نمی آورد؟

اشک است یکسره میبارد

                       از چشم ماده بر نر

                                    از چشم موش

نخاع شعر اینجاست

               قبل از گریستن حالا زن

                                    قبلت را خواندم

               فرقی نمیکند

                          دیگر ولم نمیکند

سرد است این جگر سوخته حالا

                        آب است و یکسره می بارد

سمبوسه را خودم ساخته ام

                          مخصوص این شعر است!

لطفا قبول کنید

--------------------

یادش به خیر باد .... و همه ی اهالی آن جلسات زنده و پاینده باشند... و کاش آنها که نام بردم یادی هم از ما کنند....

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 23:22  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

۱) ماه رمضان امشب رسما شروع شد! از همه ی روزه داران التماس دعا داریم.

۲) چیزهای زیادی در این چند روزِ به روز نشدن ذهنم را درگیر کرده بود، از این نوشته ی نیک آهنگ کوثرگرفته تا سخنرانی  امیدوار کننده ی محمد رضا خاتمی و مسئولیت جدید مجمع تشخیص. همه ی این ها یه جورهایی مربوط میشد به درگیریهای ذهنی اخیر من (و احتمالا بقیه ی ملت.)

۳) سکوتی که اصلاح طلبان در این سه، چهار روزه راجع به نقش جدید مجمع تشخیص نشان  داده اند(البته به جز شیرین عبادی در شماره ی امروز روزنت)، اگرچه در نوع خود قابل فهم است ولی...

۴) اگر چشممان را ببندیم به این پرونده ی لعنتی هسته ای (که بود و نبودش چندان برایم مهم نیست)، و اگر خوشدلانه فکر کنیم این موضوع دیپلماتیک در اتفاقات داخلی ایران نقشی ندارد، آنوقت شاید بازهم بتوانیم اوضاع را خوب ارزیابی کنیم، اتفاقات همانجور که همه (حتی خواجه حافظ شیرازی!!) حدس میزد، پیش میرود، فقط دو نگرانی وجود دارد که در این یک هفته ی اخیر شدیدا اعصابم را مورد نوازش  قرار داده، دو سکوت که هرچه فکر میکنم دلیلی برایش نمی یابم!

۵) سکوت اول سکوت مصطفی معین است، کسی که با شعار نه چندان دلفریب و جذاب و در عین حال تکراری شده و دستمالی شده ی دموکراسی لااقل چهار ملیون رای کسب کرد! نمیدانم ایشان چه تحلیلی از اوضاع دارد که به همین راحتی از نقشی که میتواند به عنوان هماهنگ کننده و متولی جبهه ی دموکراسی خواهی به عهده بگیرد شانه خالی میکند... جبهه ی مشارکت به تدریج خود را از معین جدا کرده و آقای معین هم انگار به همین زودی از فعالیت اجتماعی خسته شده و به همان طبابت بازگشته است...

۶) سکوت دوم، سکوت روشنفکران عزیز و شدیدا محترم است... انگار نه انگار که این طیف اصولا در علوم اجتماعی تحت عنوان طیف معناسازان وجهت دهندگان و خلاصه مرجع محسوب میشوند، چنان سکوت کرده اند که انگار اصلا از اول هم وجود نداشته اند....

۷)  از مواضع خاتمی (محمدرضاشون!)  خوشم می آید، اگرچه نصفش از روی جو زدگی است (خوش آمدن من، نه خدای ناکرده مواضع ایشان!!)ُ از پافشاری ای که روی مبحث دموکراسی داشتند عمیقا خوشوقت شدم... اما هنوز حرکتی از سوی جبهه ی مشارکت در جهت نزدیک شدن به مردم رصد نکرده ام! برادران گرامی، در یک جامعه ی شبه دموکراتیک (مثل ایران!) اولین اولویت برای نیروهای دموکراسی خواه، تبیین ضرورت دموکراسی برای کسانی است که هنوز ضرورت آن را درک نکرده اند و این یعنی جریان هایی مثل مشارکت، باید اکثر تلاش خود را مصروف آموزش کنند... میترسم ما نیز (به قول رورتی، آنجور که سیدآبادی تعریف می کرد،) ناچار شویم برای درک و وصول دموکراسی، تمام تجارب دیگران را دوباره تجربه کنیم.

۸) در جناح برنده ها، اوضاع پیچیده شده، این شکست خورده ها باز از این جهت راحت ترند که مطمئند که در انتخابات شکست خورده اند و به همین خاطر تمام نیرویشان صرف این میشود که در انتخابات بعدی پیروز باشند... اما برخی از نیروها و جریان های ظاهرا پیروز، هنوز خودشان هم نمیدانند واقعا پیروز شده اند یا اینکه فقط به نظر میرسند که پیروز شده اند!!

۹) پراکندگی ذهنی، انبوه اتفاقات با طعمی از ترس و انتظار، طعم این روزهای من چیزی شبیه اینست... کسی نمیداند ما منتظر چی هستیم؟؟

۱۰) ببخشید که هم دیر به روز میشم و هم انقدر پراکنده مینویسم... آیینه ی تمام نمای ذهن پراکنده ام است این وبلاگ... میخواستم چیزی هم راجع به شعر بنویسم نشد... این شعر که فکر کنم رده ی دوم در موضوعات وبلاگ ها باشد.... ایشالا برای پست بعد (راستی اگر آن آهنگ را گوش دادین کامنت بگذارین نظر بدین... نظرسنجی هم یادتون نره لطفا! شرکت کنید حتما)

و چند لینک:

سایت خواننده ی دوست داشتنی و محبوب من خوزه فیلیسیانو

,

بیچاره فمینیسم! بیچاره اغواگری... چه شگفت است زن بودن در این زمان ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 2:43  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

فکر کنم لینک آهنگ تصحیح شد، شرمنده به هرحال!!!

یک لینک هم بابت خالی نبودن عریضه:

سایتی پر از لیست!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 0:38  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

سکوت بره ها!!

(یک قطعه موسیقی کوتاه (۱۸۷ کیلوبایت)، ویروس هم ندارد! پاک پاک است!)

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 4:41  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

 

1) همانطور که وقتی می‌توانیم خودمان را عاشق کسی بدانیم، که لااقل یکبار به قول احمد رضا احمدی به  خود گفته باشیم : "حقیقت دارد، دوستش دارم! " حتما روزی فراخواهد رسید که به خود بگوییم: "حقیقت دارد، من پیر شده‌ام!"

2)نوستالژی از احساس‌های محبوب من است، نوستالژی یکی از کلیدواژه‌های شخصیت من است. اما من هنوز جوانم...

3)نوستالژی برای یک جوان، هم نوعی تفریح است و هم نوعی تفاخر ، میانسالی ، کمابیش فراموش کردن آنچه بوده‌ایم (نوستالژی) و آنچه دوست داشتیم در آینده باشیم(بلندپروازی) است، اما پیری؟پیران روزگار، آیا چه رویکردی به این حس دارند؟

4)می‌گویند کسی از ترکی پرسید: " چرا انقدر برای شما جک میسازند؟" طرف به جای جواب گفت: "برای شما جکه، برای ما خاطره است"

5)نوستالژی برای ما تفریح است، برای آنها چیست؟

 

و دو لینک:

وبلاگ شعر حدیث غلامی

و

عکسهای عجایب نامه!

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1384ساعت 0:12  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh