تبليغاتX
باز تعریف

باز تعریف

نوشته هایی بی امید پول!

نظر سنجی یادتان نرود!!!!!!! مطلب جدید را تا فرداشب میذارم.. شما فعلا تو نظر سنجی شرکت کنید...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 10:2  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

 

۱)) در نگاهی کلی، میتوان قائل به سه الگوی مشخص برای زنانگی بود: زن اغواگر، زن بارور و زن مادر، این سه الگو، در حوزه‌‌ی آنچه زنانگی خوانده می‌شود، بیشترین فضا را به خود اختصاص میدهند. البته، این الگوهای سه گانه، طرحی بسیار کلی را از آنچه یک زن در فضای جنسیتی وجودش تجربه میکند به شمار می‌رود، و هرکدام از این الگوها را می‌توان به بینهایت الگوی مختلف و متفاوت تقسیم کرد.

2) شاید لازم باشد، پیش از هر چیز، مشخص کنیم، مقصودمان از حوزه‌ی زنانگی چیست. این بدیهی است که جنسیت هر کس (خصوصا اگر زن باشد) هم در تمام کنش‌هایش، و هم در تمام واکنشهایی که می‌بیند، موثر است، زن، زن است و این زن بودن، از همان لحظه‌ی تولد، یا حتی پیش از آن، در  سرنوشت او تاثیر دارد. اما حوزه‌ی زنانگی، حوزه‌ای است که هم کنشهای فرد، در آن حوزه، بیشتر بر مبنایی جنسیتی استوار است و هم آنچه دیگران در برابر فرد انجام می‌دهند، بنابراین می‌توان گفت، حوزه‌ی زنانگی، حوزه‌ای است که موجودی مونث، خود را در آن بر اساس جنسینش بازتعریف می‌کند ، و بالتبع  این الگوها نیز ، در واقع شکل دهنده ی طبقه‌بندی‌ای  هستند که هر کس؛ در مورد خودش و یا دیگری، به کار می‌بندد تا بتواند خود یا دیگری را در حوزه‌ی جنسیت طبقه‌بندی نماید.

3) زن اغواگر، یا زن جوان، در جامعه‌ای مثل جامعه‌ی ما، اکثرا به عنوان یک فرصت، یا حتی گزینه‌ای برای انتخاب ارزیابی می‌شود،این یکی از محورهای اعتراضی فمینیست‌های موج اول هم بود و  هنوز هم نمی‌توان ادعا کرد حتی در پیشرفته‌ترین جوامع   که چنین نگرشی از بین رفته است (اگر کمی اهل فیلمهای هالیوودی باشید به وجود این دیدگاه اذعان خواهید داشت) ، از سوی دیگر، جامعه، زن اغواگر را به سمت بازتعریف خود، همچون شئ‌ای سنجیدنی، قابل ارزیابی و دارای ارزشی مبادله‌ای سوق می‌دهد.

۴) دختر خانمی، از آشنایان، برای مجموعه‌ی توانایی دختران برای اغواگری جنس مخالف، اصطلاحی ابداع کرده بود، او به توانایی هر دختر "سرمایه‌ی بانکی" می‌گفت، مثلا وقتی می‌خواست بگوید دختری چندان زیبا یا خواستنی یا خوش هیکل نیست، می‌گفت :"فلانی سرمایه‌ی بانکی کمی دارد" یا مثلا :"بیچاره فلانی، هیچ سرمایه‌ای در بانک ندارد" او به قول خودش  به کسانی که سرمایه‌ی بانکیشان، خیلی کمتر از سرمایه‌ی خود او بود، چندان اعتنا نمی‌کرد. هیچگاه شوکی را که بعد از شنیدن این اصطلاح او برای اولین بار، به من دست داد، فراموش نمی‌کنم!  او دانشجو بود (و هست). به قول کرت ونه‌گات : "بله رسم روزگار چنین است!"

5) اما زن بارور، که شاید بتوان به او خواهر نیز گفت، اگرچه هنوز در خود جذابیتهای جنسی می‌بیند، اما به نوعی از فضای اغواگری دورافتاده، و به هاله‌ای از صمیمیت و در عین حال، احترام رسیده است، زن بارور، می‌تواند همکار خوبی باشد، به دنیای حرفه‌ای وارد شود، و در فضایی به دور از تنشهای جنسی، راه خود را همواتر دنبال کند، باید تاکید کرد که زن بارور از جذابیتهای جنسی تهی نیست، شاید بهترین دلیل برای تایید وجود این الگو، منحرفان جنسی‌ای باشد که میل عجیبی به رابطه با زنان متاهل دارند! اما از دیگر سو، این جذابیتها کمتر به صورت اولویت اول، و نخستین نشانه، در وجود او نمود می‌یابد، اغوای زن بارور، بالکل با اغوای زن اغواگر تفاوت دارد.

6) آنچه ما به آن عنوان زن بارور دادیم، در واقع الگویی است برای بازتعریف زن میانسال. زن میانسال، در این الگو، در اثر فشارهای اجتماعی و نیز سایق‌های دورنی، از نظام مبادله‌ای پیشین فاصله می‌گیرد و خود را همچون سوژه‌ای تولیدگر تعریف می‌کند، این به معنای آن است، که دیگر زن، همچون کالایی با ارزش مبادله‌ای تعریف نمی‌شود.

7) آنچه من موقعیت دشوار زن سی‌ساله‌ی ایرانی می‌نامم، در واقع آن گلوگاهی است که هر زنی باید طی کند، تا از مرحله‌ی نخست، یعنی از زن اغواگر، به زن بارور تبدیل شود، یعنی از یک سوژه‌ی تزئینی و خواستنی، به سوژه‌ای بارور، محترم و در عین حال برخوردار از هاله‌ای نفوذ ناپذیر ، و نیز، عهده‌دار مسئولیتهایی متفاوت و گاه سنگین . اما از همه مهمتر  اینکه  زن بارور مستقیما با موقعیت تاسفبار جنس دوم ، که فمینیست‌ها به خوبی توضیفش کرده‌اند مواجه می‌شود. نکته اینجاست که  ویژگیهای خاص جامعه‌ی ایرانی، باعث می‌شود، زن ایرانی، این مرحله را دشوارتر از آنچه که هست، پشت سر بگذارد.از این پس در این نوشته، به ذکر چند ویژگی جامعه‌ی ایرانی می‌پردازم، که گذر از این موقعیت را دشوارتر می‌کند.

8) نخستین ویژگی، شرایط خاص اغواگری در جامعه‌ی امروز ایرانی است، هر چه باشد، حجم عظیم آثار ادبی، و حتی جامعه‌شناختی، به ما آموخته‌اند، که اغواگری،فرآیندی پیچیده و بسیار دقیق و پر از نکته‌های ریز است، اما در جامعه‌ای مانند جامعه‌ی ایران، با این تفاوت و فاصله‌ی عظیم میان حوزه‌ی خصوصی و عمومی، فرهنگ حکومتی و فرهنگ حاکم، و نیز تفاوتهای عجیب نسلی، اغواگری، شرایطی بس پیچیده تر به خود گرفته، و ابعادی عظیم پیدا کرده‌است. در یک جامعه، هرچه ابزارهای در اختیار فرد برای اغواگری کمتر باشد، و یا به عبارت بهتر، هرچه متن جامعه، مسئله‌ی اغوا را پوشیده‌تر نگاه دارد، اغواگری به سمت سازکارهایی دقیقتر، ریزبینانه‌تر و ساختارمند تر می‌رود، نباید از نظر دور داشت که در جوامع سنتی-به معنای واقعیش- سیستم اغوا بالکل متفاوت است، اما در جامعه ی دوگانه ای مثل ایران ، امروز سازوکار اغوا آن‌چنان  پیچیده و غنی شده که به جد می‌تواندهمچون نمونه‌ای ارزشمند و قابل مطالعه، از منظری جامعه شناختی تلقی شود، کار بدانجا کشیده که گزارشگر مجله‌ای خارجی، از این همه نمود اغواگرانه، در جامعه‌ای تا بدین‌حد محدود از تعجب فریاد می‌زند و جامعه‌ی ایران را جامعه‌ای منحصر به فرد از این لحاظ میداند ( ر.ک گزارش سال گذشته‌ی  کریستیان ساینس مانیتور از دختران ایرانی). این باعث می‌شود که ذهن دختران ایرانی، بیش از آنچه باید، به مساله‌ی اغوا معطوف باشد، به عبارت دیگر، اغواگری چنان پیچیده می‌شود که برای موفق شدن، باید تلاشی مضاعف به عمل آورد، زنی که این‌چنین تربیت شده است، پس از ازدواج، و به تدریج ، در می‌یابد که باید تمام آنچه را که از بلوغ تا کنون مهمترین مساله‌اش بوده، فراموش کند و به نظام تازه‌ای از رفتار پایبند باشد و این برای او بسیار سخت‌تر از آن چیزی است که باید باشد.

9) شیزوفرنی موجود در جامعه‌ی ایران، که در تمام رفتارهای این جامعه کاملا مشهود است، خود باعث تشدید دشواری این موقعیت می‌شود، دوگانه‌ی تجدد سنت که از رفتار انتخاباتی گرفته تا واکنشهای هیجانیمان را تحت تاثیر خود دارد، به شیوه‌ای مخفی، بیش از همه، در رفتار زنان جامعه‌ی ما تاثیر گذاشته است، زنان ما در جایگاهی در میانه‌ی سنت و تجدد دست و پا می‌زنند، و زن سی‌ساله، در اوج این تعلیق قرار دارد، او از سه سو تحت فشار است، از یکسو، همچنان به سمت الگوی زن اغواگر کشش و تمایل دارد، از یکسو، متمایل است به زن بارور مدرن (که در زنی مستقل، حرفه‌ای و دارای شخصیتی فارغ از خانواده تجلی می‌یابد) وبالاخره به  زن سنتی نیز (که زن خانواده است، و شاید مهمترین نشانه‌اش، پایبندی به رروابط فامیلی (و نه خانوادگی) از قبیل جلسه‌های زنانه، ارتباط مستمر با دیگر اعضای مونث فامیل (جاری، مادر شوهر، خواهر، و....) و نیز کسب جایگاهی خاص در نظام خانوادگی ایران، که بسیار هم غنی و ساخته و پرداخته است، باشد) علاقه دارد و در میان این سه دست و پا می‌زند، این دشواری موقعیت زن سی ساله‌ی ایرانی را تشدید می‌کند.

10) مطلب بسیار طولانی شد، شرمنده، کمی هم از لحن وبلاگی فاصله گرفته بازهم شرمنده، تازه کلی مطلب ناگفته باقی ماند که باشد برای بعد، اما خودم همچنان در فکر، آن آشنایی هستم که اصطلاح سرمایه‌ی بانکی را ابداع کرده بود، او، دو-سه سال پیش، سرمایه‌ی بانکی خود را خرج کرد، یا به عبارت بهتر، ازدواج کرد، مدتی است او را ندیده‌ام و نمی‌دانم، آیا خود را فقیر احساس می‌کند یا هنوز در توهم سرمایه‌ی بانکیش است، هر چه باشد او هنوز با سی سالگی، 6-7 سال فاصله دارد... به هرحال، این از واقعیتهایی است که هر ایرانی کم و بیش حس می‌کند، من با بیان این نکات نخواستم این دید را تایید کنم، ضمن اینکه اعتراف می‌کنم، راه برون‌رفت از این موقعیت را نمی‌دانم (تازه! فمینیست هم نیستم) فقط دردل بود، به هر حال : " بله! رسم روزگار چنین است!"

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 6:11  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

در این چند روز، انقدر راجع به پست بعدی ایده به ذهنم رسیده که خدا میدونه

ولی کو همت؟

مینویسم...به زودی

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 6:55  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

این داستان تقدیم میشود به نوع خاصی از امید!!!!

صدای استاد، یکنواخت و بی زیر و بم بود، و این اضافه می‌شد به مجموعه‌ای از دانشجویان بی‌حال و سر به پایین که ریتم یکنواخت پاهایشان به خوبی نشان می‌داد چقدر مشتاق پایان کلاس هستند.

خلاصه اگر نبودند دانشجویان زبلی که با نیم ساعت، سه ربع تاخیر به کلاس می‌آمدند ناچار بود تا پایان کلاس به تصویر آن دو "نفر" خیره باشد که بالای تخته‌ی سیاه –که سبز بود- آویزان کرده‌بودند... و، دیوار کثیف، دیواری که انگار یک آدم بدجنس یک هفته‌ی تمام، مدام، تکه تکه چسب نواری چسبانده بهش و یک هفته‌ی دیگر هم تمام وقتش را گذاشته تا همان چسبهایی را که چسبانده همراه با رنگ روی دیوار و خرده‌ای گچ بکند.

فکر کرد :"استاد چیکار میکنه؟" به قول پرستو: "انگار کن ماشین!" "این پرستو هم یه تیکه‌هایی داره که بعضی وقتا خود خود موقعیتن" سعی کرد تصور کند او را که دارد راجع به آن بلیط فروش تئاتر صحبت می‌کند، همانی که پرستو  گیر داده بود بیاید نمایششان را ببیند و او هم قبول کرده بود برای نخستین بار  تئاتر تماشا کند، انگار چهره‌ی پرستو روبرویش بود:

"انگار کن ماشین... غیر از همون اول که من اومدم رو صحنه و احمق پاشد بهم سلام کنه، بقیه‌ی نمایش رو، انگار که وظیفه داشت صرفا نمایش رو تماشا کنه! با جهره‌ای جدی و بی‌تفاوت نشسته بود! من میخواستم یه موقعیت کمیک درست کنم ولی این لعنتی خرابش کرد....فکر نکنم به درد کار بعدی بخوره!"

پرستو داشت روی یک نمایشنامه‌ی جدید کار می‌کرد-احساس کرد لبخند می‌زند،ناخودآگاه،- و بعد یاد پرستو افتاد با آن تی‌شرت آبی و شلوار برمودای کوتاه که رانهایش را چاق و قد کوتاهش را کوتاه‌تر نشان می‌داد، موهایش را دم اسبی بسته بود، شاید اگر با همان موهای دم اسبی، مقنعه سر می‌کرد، چیزی می‌شد شبیه همین دختر جلویی که انگار یک تپه پس سرش دارد، تپه‌ای که –بازهم- انگار  خداوندگار بزرگ با یک سوهان آسمانی قله‌اش را به دقت صاف کرده‌ است

"تابلو شدم؟" نمی‌دانست، احساس کرد چشم دوختن به پس سر دختر جلویی را همه دیده‌اند، حس تابلو شدن حس چندان غریبه‌ای نبود، این را می‌دانست که هر کس در طول عمرش ، به تعداد موهای سر ضایع شده است، به همین خاطر هم مشکلی با آشنا بودن حس تابلو شدن نداشت.

یادش آمد پرستو بیش از همه از فرار آن بلیط فروش شاکی بود :"مرتیکه تمام برنامه‌م رو بهم زد، می‌خواستم بعد اجرا راجع به کار باهاش حرف بزنم، دیالوگ در بیارم واسه پیِس بعدی"

"اما آخه چشم دوختن به پشت یک دختر که نمیتونه هیچ نیت بدی داشته باشه!" نمی‌دانست چرا دائم رانهای چاق و پاهای کوتاه پرستو جلوی چشمش بود...

"بی اینکه بیاد یه تشکر خشک و خالی کنه، دور از چشم من، با اون زن چادر چاقچوریش زد به چاک!"

پرستو چرا عصبانی بود؟ سعی کرد به پس سر دختر جلویی نگاه نکند –چرا کلاس انقدر ساکت بود؟- باز یاد پرستو افتاد، سعی کرد اجزای چهره‌ی پرستو یادش بیاید وقتی که خواهش کرد مایع ظرفشویی را از طبقه‌ی بالای طبقه‌های فروشگاه زنجیره‌ای بهش بدهد- و لبخندی زده بود پرستو از روی شرم که :"هرکس نقطه ضعفی داره، منم قدم کوتاهه" ولی نگفته بود: "عوضش کلی سرم میشه و کارگردان تئاترم، روزی صدتا شماره از مردم میگیرم، بچه‌ها بهم میگن بازاری پسند، و از تو خوشم اومده همینطوری... اگه دوست داری شانست رو امتحان کن" ولی او خودش همه‌ی این حرفها را از چشمهای پرستو و بیقیدی متظاهرانه‌اش فهمیده بود، به همین خاطر هم بود که به جای آنکه لبخند بزند دست دراز کرده بود "امید هستم!" ، "پرستو!"

-چرا کلاس انقدر ساکت بود؟

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 9:5  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh