تبليغاتX
باز تعریف

باز تعریف

نوشته هایی بی امید پول!

۱) تشکر از دو دوست عزیز، عمو حسن و حسین گل بابا که مطلب رو خوندن و نظر گذاشتن.

۲) به نظر میرسه لازمه کمی بیشتر توضیح بدم، قبل از اینکه برم سراغ مطلب بعدی.

۳) ببینی، برعکس اونچیزی که ظاهرا به نظر رسیده، من میخوام بگم اتفاقاتی که در یک داستان روایت میشوند، به هیچوجه در واقعیت نمیتوانند رخ دهند. مثال بزنیم:

"تلویزیون ۱۴ اینچ را بغل زد و به طرف سکو برگشت.سایه اش همراهش میلغزید و میامد."ببینید، این کاملا ممکن است که یک نفر تلویزیونش را بغل بزند و سایه اش هم همراهش بیاید. اما این اتفاقی نیست که در داستان رخ میدهد، هر اتفاقی به محض آنکه روایت میشود، مسخ میشود، ما این اتفاق را اولا از همان زاویه ای که نویسنده خواسته میبینیم. ثانیا اصلا وقتی این خط را میخوانیم نمیتوانیم این صحنه را که راوی توصیف کرده تصور کنیم، ما با لغات سر و کار داریم و نه با تصاویر، ما بلافاصله به این فکر خواهیم کرد که او چرا اینکار کرده، چرا تلویزیون را بغل زده و اینکه نویسنده چرا چنین توصیفی به کار برده و این همه در حالی است که اگر خود ما شاهد این صحنه بودیم، نه تنها چنین لغاتی به ذهنمان نمیامد، بلکه اساسا اینگونه نگاهش نمیکردیم. و بالاخره ثالثا این جمله، بلافاصله وارد شبکه ی کلی دلالتهایی معنایی گفتمان داستان میشود، بنابراین ما سه بار اتفاق داستانی را مسخ میکنیم و تازه همین اتفاق، سه بار دیگر هم توسط نویسنده مسخ میشود.

۴) پس اساسا اتفاق داستانی را قرار نیست ما باور کنیم. سوال و ژرسش اصلی من اینست، وقتی اتفاقات ۶ مرحله مسخ کامل میشوند تا درون یک اثر روایت شوند، چه میشود که ما یک داستان را واقع نما میدانیم و داستان دیگر را ابکی و نپذیرفتنی؟ شاید بهتر باشد سوالم را تحدید کنم، در واقع مشکل اصلی من دیالوگ در یک داستان است، جایی که هم آن مسخ و هم این پذیرفتنی بودن یا نبودن متن، صد در صد عمل میکنند، و قواعدی برای تنظیم دیالوگ به وجود میاورند که نتیجه اش نه دیالوگهای شبیه به گفت و گوهای واقعی، بلکه دیالوگهایی صد در صد داستانی و ساختگی است.

۵) کمی دقت کنید، چند در صد از گفت و گوهایی که روزانه انجام میدهید، این قابلیت را دارند که در یک داستان روایت شوند؟ بدون اینکه دستکار و آراسته شده باشند؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1383ساعت 18:10  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

۱) هنگام خواندن یک داستان چگونه در ذهن ما داستان به پیش میرود؟ میخوانیم اقای الف-مردی با قد بلند و سبیلهای تاب داده- به آقای ب -مردی کوتاه قد و تپل- گفت: بیا برو بینیم با. وقتی این داستان را میخوانیم بیش از انکه اصل ماجرا در ذهنمان تصور کنیم نوعی تقابل به ذهنمان می آید. تقابل میان زورمند و ضعیف. ما به این تقابل از راه نمادهایی رسیده ایم که نویسنده روی این دو شخصیت گذاشته است: الف قد بلند و سبیلو و ب کوتاه قد و تپل. باید تصدیق کنیم که بسیار ممکن است اصل رابطه این نباشد ولی معنای داستانی این گزاره دقیقا همین است.

۲) پس معنای یک داستان ربط مستقیمی به آنچه در داستان رخ میدهد و آنچه در داستان مسکوت میماند ندارد. معنای داستان معلول مستقیم روابط موجود در گفتمان داستانی جامعه است: مجموعه ای از نمادهای عینی که معناهایی فرضی پشت آنها خوابیده است :شب بارانی ، لبخند، فریاد، گریه و... همه اینها معناهایی جز معنای واقعی و سرراستشان دارند.

۳) پس باید اذعان کنیم که داستان نویس نیز بیش از آنکه با شخصیتها و وقایع و حوادث کارکند با نمادهای موجود در گفتمان داستانی سرو کار دارد.

۴) سوال اینجاست که جای واقع نمایی و پذیرفتنی بودن یک داستان در کجاست؟ وقتی وقایع و اتفاقات همه معنایی نمادین دارد، چه میشود که یک داستان پذیرفتنی از آب در میاید و داستانی دیگر غیر واقعی؟ این سوال هم توضیح بیشتری میطلبد و هم پاسخش تفکر بیشتری.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1383ساعت 13:1  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

انسان همیشه خود را روایت می‌کند، نه فقط هنگامی که آنچه قبلا به سرمان آمده را برای دیگران بازگو می‌کنیم، بلکه وقتی درباره‌ی چیز مهمی تصمیم می‌گیریم، وقتی خود را در موقعیت خاصی می‌بینیم و حتی وقتی مخاطب قرار می‌گیریم. کسی (فکر می‌کنم پل ریکور) شاهد بسیار مناسبی برای این قضیه آورده‌است: "ما وقتی خاطراتمان را به صورت تصویری به یاد می‌آوریم خودمان را می‌بینیم!" من خودم را اینگونه می‌بینم:" حسینی بود که." ما وجودی غیر از وجود در داستان نمی‌شناسیم و دقیقا محیط زندگی ما محیطی داستانی است.

این شاهد دیگری است بر این قضیه که غیر از ویژگی خود-ابژه سازی انسان، هیچ ویژگی دیگری وجود ندارد که وی را از حیوان متمایز سازد، وجود داشتن، یعنی به یادآوردن یک لحظه‌ی پیش، و لحظه عنوان غیر متعینی است برای حالی که به گذشته نَ-پیوسته است.

زندگی چیز عجیبی است رمزآلود و مبهم است- و تلاش برای شناسایی آن ه هیچ وجه توجیه سودآورانه ندارد، کسی که کشف کرد ذهن انسان ساز و کاری دارد که بازشناختنی است-ارسطو- وسوسه‌ای را به جان انسان انداخت که هنوز هم به صورت اجمقانه‌ای سعی می‌شود ارضا شود. به هیچ وجه انسان نباید خود را ابژه سازد، از آنجا که ابژه‌سازی شرط وجود انسان است، پس برای انسان بهتر است وجود نداشته باشد.

به نظر می‌رسد خرد به مثابه‌ی توانایی خود ابژه-سازی- چیزی اضافی است که در ارگانیسم ذاتی انسان جایگاه ندارد، مگر در یکصورت و آن اینکه اثبات کنیم در صورت عدم وجود این توانایی، دانش یا بهتر بگویم فن‌آوری- پیشرفت نمی‌کرد. سوال پایه در اینجا نهفته است، آیا تجربه اندوزی منوط به خود-آگاهی است یا خیر؟ و سوگمندانه، به نظر‌می‌رسد تنها علم بتواند به این پرسش پاسخ گوید.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1383ساعت 2:48  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

به نظر من گزاره‌ی من می‌اندیشم پس هستم باید به طور جدی مورد بازبینی قرار گیرد، دو معنا را می‌توان از این گفته استنباط کرد،یکی اینکه چون من می‌اندیشم، پس این اندیشه باید فاعلی داشته باشد، و فاعل آن چیزی است که تحت عنوان من شناخته می‌شود، اما این گزاره معنای دومی هم دارد و آن اینکه از آنجا که این اندیشه مفعولی دارد و مفعولش چیزی جز من نیست پس من وجود دارم.این دو طریقه‌ی تاویل معناهای بسیار متفاوتی را بر گزاره تحمیل می‌کنند.

معنای اول گزاره را همه مورد بحث قرار داده‌اند و به طرق مختلف رد شده است، من نمی‌خواهم آنها را حتی یادآوری کنم، تنها یک نکته‌ی کوچک اضافه می‌کنم، این اندیشیدنی که دکارت با تاکید از آن یاد می‌کند خود تاویلی است از عملی که راهی برای وصول به آن جز همین واژه وجود ندارد(مشکل  انسان همین است) بنابراین همین گزاره هم، مبتنی بر همان راهی است که خود صادرکننده به شک‌اوری در باب آن پرداخته است، اگر گزاره را اینگونه معنا کنیم جز مصداقی برای گزاره‌ای کاذب نخواهد بود.

اما معنای گزاره‌ی دوم، پیامدهایی عجیب و غریب دارد، اگرچه خود من در باب این ادعا هنوز به قطعیت نرسیده‌ام، اما به نظرم می‌رسد باید به تعریف نخستین از انسان بازگردیم: انسان حیوان ناطق است. این درست اما باید معنای نطق را به گونه‌ای دیگر بفهمیم. نطق نه به معنای اندیشیدن است و نه به معنای توانایی سخن گفتن. نطق را باید به معنای توانایی خود-ابژه سازی دانست.و این توانایی از منظر من، در انسان تفاوتی بنیادین نسبت به دیگر جانداران-و حتی اشیا-  ایجاد نمی‌کند، شاید ‌بتوان  تواناییهای انسان را به دو قسمت تقسیم کرد، قسمتی از تواناییها (تجربه اندوزی،توانایی کارهای پیچیده، و...) مربوط به فیزیولوژی است و در راستای تواناییهای حیوانات است(دلفین، مورچه، زنبور عسل) و توانایی دیگر ماهیتی دیگرگون دارد(خودابژه‌سازی) اگر این دو را از هم جدا سازیم، آنگاه اتفاقات مهمی می‌افتد: من مانند هر جانور دیگری به جنس مخالفم کشش دارم (و حقا در این مورد مختار نیستم) اما تنها وقتی خود را عاشق می‌دانم که این کشش را برای خودم تاویل کنم(حقیقت دارد، دوستت دارم) این دو فرآیند کاملا از هم جدا و غیر تاثیرگذار بر هم هستند. این نکته‌ی  مهمی است، تاویل از خود در انسان صرفا به صورتبندی دوباره‌ی حالاتی می‌انجامد که وجود دارند، من می‌توانم این حالتم را از طریق تاویلها  تعدیل کنم (این مشکلی است که همین الان به ذهنم رسید!) اما به هرحال در حین عمل به کار خودم اگاه نیستم.(من دست   دوستم  را می‌فشارم و سعی می‌کنم با تمام توان  همدلی خود را به وی ابراز کنم، ولی نمی‌توانم آن را بیان کنم؛ وقتی دارم دستش را می‌فشارم ، مطلقا من هستم که اینکار را  میکنم و نه زبان، گرچه وقتی به کارم فکر می‌کنم، زبان و بلافاصله خود-آگاهی طلوع می‌کند.
 مشکل، اراده است، من فکر می‌کنم مثلا بوسیدن وی در محل عمومی خلاف شانم است (خود را در حال این عمل تصور می‌کنم و بنابر تاویلی که از خود دارم اینکار را نادرست می‌پندارم) و من وی را نمی‌بوسم، عمل نبوسیدن، مانند عمل بوسیدن در همان حفره‌ی سیاه قرار دارد، یعنی من به اینکار، هنگام انجام دادنش مطلقا آگاه نیستم، اما بلاتردید، آنچه علت انجام آن است، تاویلی است که از خودم و از این عمل دارم و کاملا خودآگاهانه به آن دست یافته‌ام، این نکته، آن قضیه‌ی بلاتاثیر بودن را کاملا خدشه دار می‌کند، باید به این قضیه بیش از این فکر کرد.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1383ساعت 1:42  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh