تبليغاتX
باز تعریف

باز تعریف

نوشته هایی بی امید پول!

خواندن داستانی را شروع می‌کنیم، در ابتدای کار ذهنمان خالی است، البته نه کاملا، بسته به اینکه نویسنده ، ناشر یا به هرحال پدیدآورندگان را بشناسیم یا نه، شکل و شمایل فیزیکی داستان چگونه باشد(آن را می‌شنویم؟ دستخطش در برابرمان، یا کتابی است با ناشری درجه‌ی دو؟) چیزهایی در ذهن داریم که پیشفرضمان را می‌سازند. اما بحث من بر سر این نکته نیست، به هر حال از شروع هر متن تا مدتی بعد ما مشغول یک جدالیم، یعنی شعی می‌کنیم با توجه به آنچه در متن می‌بینیم و آنچه پیش از ان در باب متن می‌دانسته‌ایم جواب یک سوال اساسی را آشکار سازیم: "آیا این متن متنی جدی و قابل بحث است؟"

اینجا نخستین تفاوت تبعیض آمیز متون شکل می‌گیرد، عنوان مبتذل، سلاحی که از منطر من وجودش  دلیلی است بر اینکه  قطعا به سود کسی عمل می‌کند، کارکرد اصلیش اینجاست، عنوان مبتذل برای یک متن یعنی " این متن غیر قابل بحث است" نکته‌ی جالب اینکه مبتذل بودن را به هیچ عنوان  و با هیچ ملاکی نمی‌توان اثبات کرد.

اکثر اوقات در ابتدای فرآیند خوانش نبردی دائمی درون ما شکل می‌گیرد، می‌دانیم که مثلا داستانهای ر.اعتمادی مبتذل و پیش پا افتاده اند، از سوی دیگر از سر اتفاق یا بیکاری کتابی از وی را در دست می‌گیریم، و چه بسا با کتاب درگیر شویم (اتفاقی که احتمالش برای هیچ کس کم نیست!) نبردی در ما به شکل می‌گیرد، فشار اجتماعی بر روی این کتاب به حدی است که تاثیرگذاشتنش بر ما نه تنها عجیب که به معنای واقعی کلمه شرم‌آور و موهن است( اگر شما از این کتاب تاثیر بگیرید بدین معناست که از منظر جنسی، عاطفی ، تجربی و حتی عقلی نابالغید!) اینست که اگر کتاب به خوبی با شما درگیر شود و در این نبرد کم نیاورد، تا انتها هم شما سردرگمید که کتاب را جدی بگیرید یا نه! و نتیجه این نیرد، البته به جسارت و شجاعت شما وابسته است.روی دیگر سکه، جسارت بیشتری می‌طلبد: دوست مونثتان که روی شما حساب می‌کند،دوستتان دارد و شما را روشنفکر و باسواد می‌داند، به شما کتابی مثلا از تولستوی می‌دهد. این که شما دفعه‌ی بعدی که او را می‌بینید به چشمهای مشتاق (و احتمالا زیبای!) او خیره شوید  و بگویید علیرغم اینکه که تمام روشنفکران مطرح کتاب را تحسین کرده‌اند شما آن را مبتذل و غیرقابل بحث می‌دانید، جسارتی می‌طلبد که در 90 درصد منتقدان و روشنفکران ما یافت نمی‌شود ( و من خوشبختانه واجد آنم!)

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1383ساعت 3:32  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

کارکرد زبان، تاویل جهان است، نه بیشتر و نه کمتر، من الان که می‌نویسم، عمل خود را همچون عملی زبانی درک نمی‌کنم، من با خودم سخن نمی‌گویم، من هیچ عقیده‌ای ندارم، هیچ باوری ندارم و هیچ چیز نیستم (ادراکی از خودم ندارم!) زبان من را کشف می‌کند، یک نکته‌ی مهم، هیدگر می‌گوید بودن دیزاین منوط به زبان است، این گفته اگرچه درست است اما میتواند بسیار مورد سوئ تعبیر قرار گیرد، بودن دازاین نه به سبب ذاتش، که به سبب لزوم ابرازش منوط به زبان است(اگر هیچ کس، به معنای مطلقش نداند که میدان رسالت وجود دارد، میدان رسالت وجود ندارد!)  اگر زبان نبود هیچ کس از وجود خودش خبر نداشت (هیچ کس وجود نداشت) به همین دلیل است که سه‌گانه‌ی جهان، زبان و دازاین برای وجود همگام هستند اما این پیشینی بودن زبان را اثبات نمی‌کند(از لحظه‌ای که مغز انسان قادر به نطق شد انسان وجود پیدا کرد) ضمن اینکه نظر هیدگر عمیقا الحادی است(کسی پیش از این شهود خدا را ملاکی برای وجود درختان در زمانی که هیچکس نمی‌بیندشان دانسته بود.

نکته‌ی مهم اینکه تاویل زبان به معنای واقعی سوء تاویل است، هزاران صفحه راجع به میل دو جنس نگاشته شده،؛  اماحس درونی  ضعف و اشتیاقی که هر کس به یکی از افراد جنس دیگر دارد، حتی با همین کلمات ضعف و اشتیاق- بسیار تفاوت دارند، چه برسد به تاویلهای عالمانه یا شاعرانه.زبان مطلقا الکن است و ابزاری عمیقا نامناسب برای تاویل.آنچه من در نظر دارم در این صفحه و نوشته بیان نمی‌شود و دایره‌ی زبان راه را بر من می‌بندد.تاویل برای انسان ابزاری ضروری ولی آزاردهنده است.

زبان با تاویل خویشتن آغاز می‌شود، پس به ناچار نه تنها مدرنیته نتیجه‌ی کارکرد زبان است، بلکه مدرنیته خود زبان است، مدرنیته از زبان آغاز می‌کند و هیچگاه از آن فراتر نمی‌رود؛ و از منظر من راهی برای فرار وجود ندارد انسان محکوم به رنج همیشگی زبان است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1383ساعت 23:37  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

من و دوستم یک ساعتی هست که در کافه نشسته‌ایم و مشغول صحبتیم، گارسن مونثی که پیشاپیش با ما آشناست می‌آید و با لحنی پوزش‌خواهانه می‌گوید:بچه‌ها، اگر می‌خواهید بیشتر بنشینید، باید 1500 تومان حق میز بدهید و می‌رود. ما-من و دوست باهوشم- سه دسته معنا را از این گزاره می‌فهمیم:

1) اینکه اگر می‌خواهیم بنشینیم باید 1500 تومان اضافه بدهیم.

2) در واقع وی از ما خواسته‌است که کافه را ترک کنیم، این از لحن پوزشخواهانه اش درک می‌شود

3) گارسن خیلی طبیعی گفته است: بچه‌ها، این بدان معناست که وی مارا کوچکتر از خود می‌بیند و در واقع ما در موضع پایینتری از وی قرار داریم.

این سه دسته معنا، تفاوتهای مهم و فراوانی با هم دارند، اما از همه مهمتر چند نکته است:

1) دسته‌ی اول و دوم به گارسن مستند می‌شود،وی از ما خواسته‌است که کافه را ترک کنیم و یا اینکه به ما خبر داده برای بیشتر نشستن باید پول بپردازیم، در واقع عواملی که باعث انتقال این معنا شده‌اند، از صادر کننده معنایی را انتقال می‌دهند،و معنایی را که ما می‌گیریم به وی استناد می‌دهیم، این اصلا مهم نیست که این معنا همان معنای منظور صادر کننده است یا خیر، این مهم است که ما معنا را به وی مستند کرده‌ایم؛ اما دسته‌ی سوم اصلا اینگونه نیست، ما از این گزاره استخراج می‌کنیم که او از موضع بالاتر به ما نگاه می‌کند، او نمی‌خواسته این را به رخ ما بکشد و یا به ما منتقل کند،ما صرفا از فحوای کلامش اینگونه فهمیده‌ایم.این تفاوت ظریف، از منظر من تفاوت میان دو رویکرد به متن را مشخص می‌کند و یا اساسا فصل ممیز متن از غیر آن است.وقتی که دانشمند موضوعی را بررسی می‌کند، آن را نمی‌خواند بلکه ویژگیهایش را کشف می‌کند، اما وقتی همان فرد متنی را می‌خواند، صرفا احساس می‌کند که معانی‌ای را از شخص دیگری دریافت کرده است. اگرچه شاید نتیجه‌ی این دو رویکرد یکی باشد، اما در استناد آن تفاوت است. این چیزی است که تاویل را محدود می‌کند، هیچ متنی دست خواننده را به صورت نامحدود برای تاویل بازنمی‌گذارد، نه صرفا به خاطر ویژگیهای متن بلکه نیز به خاطر تعهد ذهنی خواننده (و نه منتقد) هنگام خوانش به خودش و تعریفی که از فرآیند دار. (من این متن را می‌خوانم که بفهمم نویسنده‌اش چه می‌خواسته به من بگوید!)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1383ساعت 15:55  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

به نام خدا

وجود شعر به خاطر نیاز ما به وهم این نکته است که ما فراتر از وجود خودمان، می‌توانیم وجود داشته باشیم. شعر (یا بهتر بگویم هنر) برآمده از نیاز ما به داشتن مشترکاتی غیر زبانی با دیگران است، و شگفت آنکه برای همین قضیه هم از زبان استفاده می‌کنیم.اکثر افراد، اگر اصولا فکر کنند، یعنی اگر آنقدر بیکار و فارغ باشند که دست به تاویل خویشتن بزنند، قطعا احساس خواهند کرد، چیزهایی(می‌گویم چیزهایی و نه احساساتی چرا که چیز مبهم ترین واژه‌ی زبان است و احساس در صد بیشتری از آنچه می‌خواهم بگویم را به تصرف خویش درمی‌آورد و تحریف می‌کند) دارند که در خفیفترین حالت ارزش آن را دارد که، و در اوجش ضروری است که، با دیگران در میان گذاشته شود، و افراد کمی که جسارت دارند، با هر ابزاری که بتوانند سعی می‌کنند، این چیزها را با دیگران در میان بگذارند. این چیزها از قبیل اندیشه، فکر یا ایدئولوژی نیست، چیزی است که نام ندارد اما به چیزهایی از قبیل نوستالژی، شهوت و کلمه‌ی محوری تمام هنر: زن! نزدیک است.

اتفاق غریبی افتاده است، زبان پس از هزاران سال سلطه همان چیزها را هم به خود اختصاص داده. کتاب شعر شاملو را باز می‌کنم: چه بی‌تابانه می‌خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری! لزومی ندارد (و حتی قطعا اینگونه نیست) که از معشوقه‌ام دور باشم تا با شعر ارتباط برقرار کنم، حتی لازم نیست دوری او را تجربه کرده باشم و شاید حتی لازم نباشد که عاشق شده باشم، زن! در ذهن من طلوع می‌کند و تکه تکه هم ظهور می‌کند(زن هم تا حدودی زبانی شده) برای شخص من، بلافاصله سینه‌هایش، مخمل نرم پهلوهایش و تسلیم غرور انگیزش تداعی می‌شود(آنچه تداعی می‌شود صورت ناب این کلماتیست که تحریفش کرده‌اند!)سالهاست که می‌دانیم شعر هر شعری- چه می‌خواهد بگوید، فقط آنچه باز حیات ادبیات شده همان تحریف بی‌رحمانه‌ی زبان است و امید کور ما هنگام خوانش یا نگارش ادبیات به این که این تحریف رخ ندهد. چه بسیار تلاش کرده‌ام تا عشقم به محبوبه‌ام را، آنگونه که هست، لااقل برای خودم بازگو کنم و ناکام مانده‌ام (عشق واقعی وجود ندارد چون تاویل‌ناپذیر است) و چه بسیار پای صحبت (شفاهی یا کتبی) این و آن نشسته‌ام تا از زبان آنان بشنوم و بازهم ناکام مانده‌ام، ابهام راه حلی است که شعر برمی‌گزیند و دقیقا به همین سبب است که اگرچه هیچگاه از ارتباط با هنر کامیاب برنمی‌گردیم، هیچگاه هم کاملا ناکام نیستیم. عظمشان نصفه نیمه برآورده می‌شود و به همین خاطر دوباره بازمی‌گردیم.ادبیات اعتیادآور است (اگرچه شرایط امروز به گونه‌ای است که به او احتیاجی نیست!) .سخن کوتاه، و باقی بماند برای بعد تنها یک نکته، ادبیات با سه‌چیز ارتباط کامل و وابستگی تام دارد: ابهام زبان، نوستالژی و موجودی آسمانی به نام معشوقه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1383ساعت 14:2  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

هنر عرصه‌ی آزادی است، این گفته‌ای ایدئولوژیک و شعاری نیست، بلکه از منظر من، مشخص‌کننده‌ی فصل ممیز هنر از انواع دیگر ارتباط است. در هر ارتباطی، یا به عبارت بهتر در هر متنی، غیر از هنر،   خواننده و نویسنده‌ای که  تصور می‌شوند آزاد نیستند، توضیح و تاویل زبان بر متن حکم می‌راند، مثلا من این متن را می‌نویسم به امید آنکه کسی که دوستش دارم بهتر مرا بشناسد، او وقتی این متن را می‌خواند، می‌داند که من به این قصد این متن را نگاشته‌ام، می‌داند که من انتظار دارم نظراتم برایش جالب ، قابل تامل و روشنگرانه باشد و بالاخره می‌داند این متن توضیح من است درباره‌ی خودم به او.پس خواننده تصوری پیشینی از من نویسنده دارد، از سوی دیگر خود متن هم، حتی اگر او تا پیش از این این نکته را نفهمیده باشد، قطعا به او یادآوری میکند. پس خواننده‌ی متن من پیشاپیش مهر تاویل ناکام را بر این متن زده است، نه انچه من می‌نویسم با آنچه می‌خواهم بگویم منطبق است و نه او این حق را دارد که آنچه را که می‌خواند مطابق میل خود تاویل کند، ما در بند زبان گرفتار آمده‌ایم. و هر دو می‌دانیم زبان از بیان آنچه من( منی که وجود ندارد چون هنوز گفته نشده است و به همین دلیل هم کامل و بی‌نقص است) می‌اندیشه‌ام (اندیشه‌ای که به طریق اولی وجود ندارد) قاصر است.

معنای اثر ادبی وجود ندارد، چون به زبان در نمی‌آید، هرکسی حق دارد با متن ادبی درگیر شود و اتفاقاتی را تجربه کند که چه بسا غیر تجربی باشد : من از زبان نانسی سیناترا می‌شنوم که همبازی دوران کودکی و معشوق کنونیش حتی بدون آنکه برای دروغ گفتن به او وقت تلف کند تنهایش گذاشته است (بنگ! بنگ!) من به خود اجازه می‌دهم که این شعر متاثرم! کند، اما این "متاثرم کند" اصلا آن اتفاقی نیست که می‌افتد، اتفاقی که می‌افتد وجود ندارد، اما صورت ناقصش در زبان بیان شدنی اشت. یک اشکال مهم: هزاران چیز وجود ندارند و ما می‌توانیم درباره‌شان صحبت کنیم، آیا معنایی که وجود ندارد، وجود دارد؟اثبات وجود معنایی که وجود ندارد (خارج از زنجیره‌ی زبان است) تنها به یک صورت در زبان قابل اثبات است؛ متنی آفریده شود که تاثیرش بر مخاطب حتی به صورت الکن هم قابل تجسم در زبان نباشد:

یک روزمی که شانه‌ی تو خواب می‌بردم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1383ساعت 3:43  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

1) در این شکی نیست، که ما دو نوع ترکیب حروف یا به عبارت بهتر دو نوع واژه را تا کنون شناخته‌ایم: واژه‌های مهمل یا بی‌معنا و واژه‌های با معنا، این طبقه‌بندی همانطور که می‌تواند از لحاظ معنا شناختی بررسی شود، یعنی از این جهت که هر واژه چه معنایی می‌دهد و چرا این معنا را می‌دهد، می‌تواند از منظر خوانش نیز بررسی شود، یعنی از این منظر که خواننده‌ی یک واژه‌ی بامعنا چه رویکردی به آن واژه خواهد داشت و در برابر، خواننده‌ی یک واژه‌ی بی‌معنا رفتارش با واژه چگونه خواهد بود.

2) آنچه راجع به واژه‌ها گفتیم، می‌تواند در مورد تمام بافتها‌ی نشانه‌ای مکتوب صادق باشد، یک متن، چه نوشته‌ای اداری باشد، چه متنی ادبی و چه دستنوشته‌ای تصادفی و تولید شده به وسیله‌ی یک ماشین، و چه حتی بریده‌های تصادفی دادائیستها، به هر حال در یکی از این دو طبقه قرار می‌گیرد، یعنی خواننده، فارغ از موقعیت معنا‌شناختی متن،  یا آن را با معنا می‌پندارد و یا بی‌معنا، و در هریک از این دو مورد واکنش مناسب را از خود بروز می‌دهد.

3) در زبان فارسی، میان دو واژه‌ی علامت و نشانه، تفاوت ظریفی وجود دارد، علامت عبارت است از دالی که مخاطب را بدون توجه به علامت‌گذار به سمت مدلول پیش‌ می‌راند، تب علامت مریضی است، یعنی پزشک، بی‌آنکه معتقد باشد، بدن قصد دارد به او بفهماند که مریض است، به واسطه‌ی تب به کشف بیماری در بدن نائل می‌شود، به همین ترتیب، استفاده زیاد رنگهای تیره در نقاشیهای کودکان، علامتی است از افسردگی آنان؛ جای قطره‌ای آب در یک نامه‌ی عاشقانه، علامتی است دال بر گریه کردن نگارنده، بی‌آنکه نگارنده قصد قبلی داشته باشد، خواننده با دیدن نامه به وضعیت او پی‌میبرد، او این وضعیت (گریه کردن نگارنده) را کشف می‌کند. از سوی دیگر، نشانه، در خوانش یک متن، مستقیما به نیت مولف مربوط می‌شود، خوانش یک نشانه، بر خلاف خوانش علامت، کشف معنا نیست، درک یا دریافت معناست، وقتی متنی، هر چه باشد را می‌خوانیم، ما معنای آن را کشف نمی‌کنیم، معنایش را دریافت می‌کنیم. به همین علت است که یک فیزیکدان یا روانشناس، یا جامعه‌شناس، قواعدی را که کشف کرده است، به خود منتسب می‌دارد، این فیزیکدان است که خواص مواد را کشف می‌کند، این کشف متعلق به اوست، و حتی در مثالی نزدیکتر به زمینه‌ی بحث، محققی ادبی است که تاریخ یک نوشته را از روی ساختها و واژه‌های به کار رفته در آن، به تقریب حدس می‌زند و کشف می‌کند، این کشف متعلق به اوست، اما یک مفسر، یا به عبارتی یک خواننده، صاحب آنچه از متن دریافت می‌کند نیست، او آنچه از متن می‌فهمد را عرضه می‌کند، و معنای متن، مستقیما متنسب به مولف می‌شود.

4) بدینترتیب می‌توان ادعا کرد، خوانش عبارت است از توجه به بافتی نشانه‌ای با  پیشفرض اینکه مولف قصد انتقال معنایی را داشته و آن معنا را  در آن بافت گنجانده است ، و تلاش در جهت   دریافت آن نیت.

5) سه گانه‌ی معروف و قدیمیِ مولف، متن، خواننده، علی‌رغم تمام تلاشی که برای حذف و کمرنگ کردن بخش اول این سه گانه، یعنی مولف، شده است، مشخص کننده و عامل تمییز خوانش و کشف است. خوانندهف پایه‌ی عمل  است و رویکرد او به متن است که اساسا کنشی را می‌سازد که می‌تواند کشف یا خوانش تلقی شود.اما به این نکته نیز باید توجه داشت که هیچ خواننده‌ای بدون پیشفرض و پیش‌تعریف از بافت نشانه‌ای به سراغ آن نمی‌رود، و این نشاندهنده‌ی نقش متن در فرآیندی است که می‌تواند خوانش یا کشف باشد. متن و خواص عینی و در اکثر موارد غیرقابل تغییرش، تنظیم‌کننده‌ی رویکرد خواننده به خود و تعدیل کننده‌ی پیشفرضی است که وی از متن دارد. در عین حال متن، منبع معناست و البته شاید بتوان گفت منبع بی‌پایان معنا.

6) اما نقش مولف در شکل‌دهندگی به فرآیند برخورد خواننده با متن نیز نقشی درخور و تعیین کننده است.البته‌ آنچه ما در اینجا مولف می‌نامیم، وجود عینی، فیزیکی و بیرونی مولف نیست، بلکه مولفی است که در ذهن و پیشفرض خواننده نسبت به متن وجود دارد، به عبارت بهتر آنچه در فرآیند برخورد متن و خواننده مهم و اساسی به نظر می‌رسد، وجود و یا عدم وجود مولفی فرضی در ذهن خواننده است. در واقع آنچه در بدو امر و پیش از آغاز فرآیند خواندن، می‌تواند ما را در شناسایی نوع رویکردی که خواننده نسبت به متن خواهد داشت کمک می‌کند، اینست که بدانیم، آیا خواننده برای متن مولفی که قصد انتقال معنایی خاص را در متن داشته فرض می‌کند یا نه، و در مرحله‌ی دوم بدانیم که آیا این خواننده هدفش از خواندن متن، دریافت آن معناست یا بررسیهای دیگر متن.

برای روشن‌تر شدن مبحث به همان مثال محقق ادبی و یک فیزیکدان باز می‌گردیم، یک فیزیکدان هنگامی که می‌خواهد پدیده‌ یا ابژه‌ای را بررسی کند، مطلقا مولفی برای نشانه‌هایی که در آن ابژه وجود دارد فرض نمی‌کند،مبنای رویکرد او ، برخورد با امور واقع است، بنابراین آنچه را کشف می‌کند به خود منتسب می‌دارد و ما نیز با توجه به تعریفی که از خواندن دادیم، نمی‌توانیم او را خواننده بدانیم. محققی ادبی نیز که می‌خواهد تاریخ نگارش متنی قدیمی را دریابد، اگرچه می‌داند و فرض می‌کند که متن، مولفی داشته، اما قصد او از بررسی متن، فهم نیت و معنای گنجانده شده از متن نیست، بنابراین او نیز آنچه کشف می‌کند، منتسب به خود می‌دارد و در زمره‌ی خوانندگان قرار نمی‌گیرد.پس به این نتیجه می‌رسیم، که تنها در صورتی ما می‌توانیم از فرآیند خواندن نام ببریم، که هم خواننده وجود مولفی را در پس متن حتمی بداند و هم قصدش از مطالعه‌ی متن، دریافت آن معنایی باشد که مولف برای خواننده در متن گنجانده است.

7) ما نمی‌خواهیم، اعتبار یا صحت آنچه فرآیند کشف خوانده‌ایم را زیر سوال بریم؛ تنها هدف ما نشان دادن این نکته بود که فرآیند خواندن، و فرآیند کشف، ماهوا با هم متفاوتند و به همین دلیل خوانشهای عجیب و غریبی که برخی منتقدان و فیلسوفان تفکر پست مدرن، ارائه داده‌اند و همچنین انگاره‌ی آزادی مطلق خواننده از متن که دریدا و پیروانش بیدریغ و مکرر بر آن تاکید داشته‌اند، فرق می‌کند با خوانشی که خود دریدا، مثلا از نیچه یا هیدگر دارد، و هنگام صحبت از آن خوانش، معناهای دریافت شده را به آن دو مستند می‌نماید. متن، منبعی بی‌پایان برای معناست، به شرط آنکه قصدمان خواندن آن نباشد و مقید به فهم معنای گنجانده شده در متن نباشیم (به شرط آنکه متن را نخوانیم)

8) بدین‌تریب و بر اساس دو انگاره‌ معناداری، و وجود مولف، می‌توان چهار دسته از متون را از هم جدا کرد

الف) متونی که مولف ندارند، معنا نیز ندارند: وجود این دسته از متون محال است، چرا که هر پدیده‌ای دارای خواص و ویژگیهایی است، که با اتخاذ گستره‌ وسیع معنا، می‌توان آن را با معنا خواند،  متونی که مولفی برایشان متصور نیست، منبع بی‌پایان معنا هستند.

ب) متونی که مولف ندارند معنا دارند:

تمام ابژه‌های علوم مختلف، متونی که مورد نقد روانشاختی، تاریخی و.. قرار می‌گیرند و ... جزو این دسته هستند، خواننده در این متون، به دنبال واقعیت می‌گردد و نه معنا، در خوانش قراردادی دو طرفه وجود ندارد و خود خواننده قواعد خوانش خویش را وضع می‌کند، در عین حال، معناهایی را نیز که استنتاج می‌کند متعلق به خود می‌داند.

ج) متونی که مولف دارند، معنا نیز دارند:

تمام متون ادبی و متون کاربردی از این دسته‌اند، در خوانش این دسته متون، قصد خواننده نه استنتاج معنا از متن، بلکه استخراج آن است،  معنای استخراج شده به مولف مستند می‌شو و قواعد خوانش نیز با قراردادی فرضی بین نویسنده و خواننده تعیین می‌گردد. هدف در خوانش این متون فهم است و نه کشف، کنش خواننده نیز خوانش است و نه بررسی.

د) متونی که مولف دارند، معنا ندارند:

در نگاه اول، به نظر می‌رسد باید حکم به ممتنع بودن وجود این دسته از متون بدهیم، اما کل این نوشته، به این هدف تولید شده که نشان دهد، از لحاظ نظری امکان وجود متنی هست که علی‌رغم وجود مولف، از معنا تهی باشد و به گونه‌ای عمل کند که خواننده نه بتواند آن را مهمل حساب کند (یعنی مولف متن چنان خود را و نیت انتقال معنای خود را به رخ خواننده بکشد که خواننده نتواند فرض کند متن بدون مولف یا متنی مهمل و بی‌هدف است) و نه بتواند آن را معنا کند (یعنی متن آنچنان نشانه‌های متناقض و نا خوانا با قواعد خوانشی داشته باشد که قابل تفسیر به رمزگان مشترک اجتماعی میان خواننده و نویسنده نباشد). من اسم این دسته از متون را متون نا-بود می‌گذارم، زیرا از یکسو این متون در وادی‌ پاگذاشته‌اند که جز خطی باریک فاصله‌ای با انهدام و فروپاشی ندارد، و از سوی دیگر اگر از اجرایی خوب بهره‌مند باشند،بودنشان‌ قابل انکار نیست، نا-بود، اگرچه‌ نشاندهنده‌ی بی معنا بودن یا به عبارت بهتر، نبودن متن است، اما از سوی دیگر خبر از حضور معنا، در گذشته بسیار نزدیک متن می‌دهد. متن یا اثر نا-بود، اثری است که انگار معنایش آنقدر نزدیک است که با برگشتی ناممکن به لحظاتی پیش، می‌توان آن را راچنگ آورد، در ادبیات نا-بود، متن نه بی معناست و نه معنادار، تنها هاله‌ای از معنایی غایب و دور از دسترس وجود دارد که از ویرانی متن جلوگیری می‌کند، متن نا-بود مثل آسمانی است که در آن رد به جامانده از هواپیما، حضور چند لحظه قبل هواپیما را به رخ ما می‌کشد، در آن آسمان هواپیما نه معدوم است و نه موجود، این هواپیما نا-بود است.

امکان وجود چنین متنی، تا کنون در محافل نظری مورد غفلت قرار گرفته است. اگرچه در عمل ما شاهد مصادیقی از ادبیات نا-بود هستیم.گسترش و شرایط ویژه‌ی این گونه‌ی ادبی در داستان و شعر را در مقاله‌ای دیگر پی‌میگیریم
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1383ساعت 12:50  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

سلام به همه

اینجا هم یک وبلاگ باز کردم به امید اینکه بتونم مطالبم رو بذارم.

امیدوارم این اخرین باری نباشه که به اینجا سر میزنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1383ساعت 12:47  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh