1) در این شکی نیست، که ما دو نوع ترکیب حروف یا به عبارت بهتر دو نوع واژه را تا کنون شناختهایم: واژههای مهمل یا بیمعنا و واژههای با معنا، این طبقهبندی همانطور که میتواند از لحاظ معنا شناختی بررسی شود، یعنی از این جهت که هر واژه چه معنایی میدهد و چرا این معنا را میدهد، میتواند از منظر خوانش نیز بررسی شود، یعنی از این منظر که خوانندهی یک واژهی بامعنا چه رویکردی به آن واژه خواهد داشت و در برابر، خوانندهی یک واژهی بیمعنا رفتارش با واژه چگونه خواهد بود.
2) آنچه راجع به واژهها گفتیم، میتواند در مورد تمام بافتهای نشانهای مکتوب صادق باشد، یک متن، چه نوشتهای اداری باشد، چه متنی ادبی و چه دستنوشتهای تصادفی و تولید شده به وسیلهی یک ماشین، و چه حتی بریدههای تصادفی دادائیستها، به هر حال در یکی از این دو طبقه قرار میگیرد، یعنی خواننده، فارغ از موقعیت معناشناختی متن، یا آن را با معنا میپندارد و یا بیمعنا، و در هریک از این دو مورد واکنش مناسب را از خود بروز میدهد.
3) در زبان فارسی، میان دو واژهی علامت و نشانه، تفاوت ظریفی وجود دارد، علامت عبارت است از دالی که مخاطب را بدون توجه به علامتگذار به سمت مدلول پیش میراند، تب علامت مریضی است، یعنی پزشک، بیآنکه معتقد باشد، بدن قصد دارد به او بفهماند که مریض است، به واسطهی تب به کشف بیماری در بدن نائل میشود، به همین ترتیب، استفاده زیاد رنگهای تیره در نقاشیهای کودکان، علامتی است از افسردگی آنان؛ جای قطرهای آب در یک نامهی عاشقانه، علامتی است دال بر گریه کردن نگارنده، بیآنکه نگارنده قصد قبلی داشته باشد، خواننده با دیدن نامه به وضعیت او پیمیبرد، او این وضعیت (گریه کردن نگارنده) را کشف میکند. از سوی دیگر، نشانه، در خوانش یک متن، مستقیما به نیت مولف مربوط میشود، خوانش یک نشانه، بر خلاف خوانش علامت، کشف معنا نیست، درک یا دریافت معناست، وقتی متنی، هر چه باشد را میخوانیم، ما معنای آن را کشف نمیکنیم، معنایش را دریافت میکنیم. به همین علت است که یک فیزیکدان یا روانشناس، یا جامعهشناس، قواعدی را که کشف کرده است، به خود منتسب میدارد، این فیزیکدان است که خواص مواد را کشف میکند، این کشف متعلق به اوست، و حتی در مثالی نزدیکتر به زمینهی بحث، محققی ادبی است که تاریخ یک نوشته را از روی ساختها و واژههای به کار رفته در آن، به تقریب حدس میزند و کشف میکند، این کشف متعلق به اوست، اما یک مفسر، یا به عبارتی یک خواننده، صاحب آنچه از متن دریافت میکند نیست، او آنچه از متن میفهمد را عرضه میکند، و معنای متن، مستقیما متنسب به مولف میشود.
4) بدینترتیب میتوان ادعا کرد، خوانش عبارت است از توجه به بافتی نشانهای با پیشفرض اینکه مولف قصد انتقال معنایی را داشته و آن معنا را در آن بافت گنجانده است ، و تلاش در جهت دریافت آن نیت.
5) سه گانهی معروف و قدیمیِ مولف، متن، خواننده، علیرغم تمام تلاشی که برای حذف و کمرنگ کردن بخش اول این سه گانه، یعنی مولف، شده است، مشخص کننده و عامل تمییز خوانش و کشف است. خوانندهف پایهی عمل است و رویکرد او به متن است که اساسا کنشی را میسازد که میتواند کشف یا خوانش تلقی شود.اما به این نکته نیز باید توجه داشت که هیچ خوانندهای بدون پیشفرض و پیشتعریف از بافت نشانهای به سراغ آن نمیرود، و این نشاندهندهی نقش متن در فرآیندی است که میتواند خوانش یا کشف باشد. متن و خواص عینی و در اکثر موارد غیرقابل تغییرش، تنظیمکنندهی رویکرد خواننده به خود و تعدیل کنندهی پیشفرضی است که وی از متن دارد. در عین حال متن، منبع معناست و البته شاید بتوان گفت منبع بیپایان معنا.
6) اما نقش مولف در شکلدهندگی به فرآیند برخورد خواننده با متن نیز نقشی درخور و تعیین کننده است.البته آنچه ما در اینجا مولف مینامیم، وجود عینی، فیزیکی و بیرونی مولف نیست، بلکه مولفی است که در ذهن و پیشفرض خواننده نسبت به متن وجود دارد، به عبارت بهتر آنچه در فرآیند برخورد متن و خواننده مهم و اساسی به نظر میرسد، وجود و یا عدم وجود مولفی فرضی در ذهن خواننده است. در واقع آنچه در بدو امر و پیش از آغاز فرآیند خواندن، میتواند ما را در شناسایی نوع رویکردی که خواننده نسبت به متن خواهد داشت کمک میکند، اینست که بدانیم، آیا خواننده برای متن مولفی که قصد انتقال معنایی خاص را در متن داشته فرض میکند یا نه، و در مرحلهی دوم بدانیم که آیا این خواننده هدفش از خواندن متن، دریافت آن معناست یا بررسیهای دیگر متن.
برای روشنتر شدن مبحث به همان مثال محقق ادبی و یک فیزیکدان باز میگردیم، یک فیزیکدان هنگامی که میخواهد پدیده یا ابژهای را بررسی کند، مطلقا مولفی برای نشانههایی که در آن ابژه وجود دارد فرض نمیکند،مبنای رویکرد او ، برخورد با امور واقع است، بنابراین آنچه را کشف میکند به خود منتسب میدارد و ما نیز با توجه به تعریفی که از خواندن دادیم، نمیتوانیم او را خواننده بدانیم. محققی ادبی نیز که میخواهد تاریخ نگارش متنی قدیمی را دریابد، اگرچه میداند و فرض میکند که متن، مولفی داشته، اما قصد او از بررسی متن، فهم نیت و معنای گنجانده شده از متن نیست، بنابراین او نیز آنچه کشف میکند، منتسب به خود میدارد و در زمرهی خوانندگان قرار نمیگیرد.پس به این نتیجه میرسیم، که تنها در صورتی ما میتوانیم از فرآیند خواندن نام ببریم، که هم خواننده وجود مولفی را در پس متن حتمی بداند و هم قصدش از مطالعهی متن، دریافت آن معنایی باشد که مولف برای خواننده در متن گنجانده است.
7) ما نمیخواهیم، اعتبار یا صحت آنچه فرآیند کشف خواندهایم را زیر سوال بریم؛ تنها هدف ما نشان دادن این نکته بود که فرآیند خواندن، و فرآیند کشف، ماهوا با هم متفاوتند و به همین دلیل خوانشهای عجیب و غریبی که برخی منتقدان و فیلسوفان تفکر پست مدرن، ارائه دادهاند و همچنین انگارهی آزادی مطلق خواننده از متن که دریدا و پیروانش بیدریغ و مکرر بر آن تاکید داشتهاند، فرق میکند با خوانشی که خود دریدا، مثلا از نیچه یا هیدگر دارد، و هنگام صحبت از آن خوانش، معناهای دریافت شده را به آن دو مستند مینماید. متن، منبعی بیپایان برای معناست، به شرط آنکه قصدمان خواندن آن نباشد و مقید به فهم معنای گنجانده شده در متن نباشیم (به شرط آنکه متن را نخوانیم)
8) بدینتریب و بر اساس دو انگاره معناداری، و وجود مولف، میتوان چهار دسته از متون را از هم جدا کرد
الف) متونی که مولف ندارند، معنا نیز ندارند: وجود این دسته از متون محال است، چرا که هر پدیدهای دارای خواص و ویژگیهایی است، که با اتخاذ گستره وسیع معنا، میتوان آن را با معنا خواند، متونی که مولفی برایشان متصور نیست، منبع بیپایان معنا هستند.
ب) متونی که مولف ندارند معنا دارند:
تمام ابژههای علوم مختلف، متونی که مورد نقد روانشاختی، تاریخی و.. قرار میگیرند و ... جزو این دسته هستند، خواننده در این متون، به دنبال واقعیت میگردد و نه معنا، در خوانش قراردادی دو طرفه وجود ندارد و خود خواننده قواعد خوانش خویش را وضع میکند، در عین حال، معناهایی را نیز که استنتاج میکند متعلق به خود میداند.
ج) متونی که مولف دارند، معنا نیز دارند:
تمام متون ادبی و متون کاربردی از این دستهاند، در خوانش این دسته متون، قصد خواننده نه استنتاج معنا از متن، بلکه استخراج آن است، معنای استخراج شده به مولف مستند میشو و قواعد خوانش نیز با قراردادی فرضی بین نویسنده و خواننده تعیین میگردد. هدف در خوانش این متون فهم است و نه کشف، کنش خواننده نیز خوانش است و نه بررسی.
د) متونی که مولف دارند، معنا ندارند:
در نگاه اول، به نظر میرسد باید حکم به ممتنع بودن وجود این دسته از متون بدهیم، اما کل این نوشته، به این هدف تولید شده که نشان دهد، از لحاظ نظری امکان وجود متنی هست که علیرغم وجود مولف، از معنا تهی باشد و به گونهای عمل کند که خواننده نه بتواند آن را مهمل حساب کند (یعنی مولف متن چنان خود را و نیت انتقال معنای خود را به رخ خواننده بکشد که خواننده نتواند فرض کند متن بدون مولف یا متنی مهمل و بیهدف است) و نه بتواند آن را معنا کند (یعنی متن آنچنان نشانههای متناقض و نا خوانا با قواعد خوانشی داشته باشد که قابل تفسیر به رمزگان مشترک اجتماعی میان خواننده و نویسنده نباشد). من اسم این دسته از متون را متون نا-بود میگذارم، زیرا از یکسو این متون در وادی پاگذاشتهاند که جز خطی باریک فاصلهای با انهدام و فروپاشی ندارد، و از سوی دیگر اگر از اجرایی خوب بهرهمند باشند،بودنشان قابل انکار نیست، نا-بود، اگرچه نشاندهندهی بی معنا بودن یا به عبارت بهتر، نبودن متن است، اما از سوی دیگر خبر از حضور معنا، در گذشته بسیار نزدیک متن میدهد. متن یا اثر نا-بود، اثری است که انگار معنایش آنقدر نزدیک است که با برگشتی ناممکن به لحظاتی پیش، میتوان آن را راچنگ آورد، در ادبیات نا-بود، متن نه بی معناست و نه معنادار، تنها هالهای از معنایی غایب و دور از دسترس وجود دارد که از ویرانی متن جلوگیری میکند، متن نا-بود مثل آسمانی است که در آن رد به جامانده از هواپیما، حضور چند لحظه قبل هواپیما را به رخ ما میکشد، در آن آسمان هواپیما نه معدوم است و نه موجود، این هواپیما نا-بود است.
امکان وجود چنین متنی، تا کنون در محافل نظری مورد غفلت قرار گرفته است. اگرچه در عمل ما شاهد مصادیقی از ادبیات نا-بود هستیم.گسترش و شرایط ویژهی این گونهی ادبی در داستان و شعر را در مقالهای دیگر پیمیگیریم