تبليغاتX
باز تعریف

باز تعریف

نوشته هایی بی امید پول!

من بسیار گریسته ام

هنگام که آسمان ابری است

مرا نیت آن است که از خانه

بدون چتر بیرون باشم

من بسیار زیسته ام

اما اکنون مراد من است

که از این پنجره

برای باری

جهان را

آغشته به شکوفه های گیلاس

بی هراس

به محابا

ببینم.

(این سکوت را بگذارید به حساب یک داستان، یا رمان، یا یک کوفت و زهرمار دیگه که دوست دارم به زودی متولد شود)

پ.ن:

این متن لعنتی را از حسین نوروزی بخوانید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:12  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

آشنایان من خوب میدانند که احمدرضا احمدی برای من یک نام معمولی، یا حتی صرفا یک شاعر خوب نیست. به گمان درک متفاوت احمدرضا احمدی از شعر، و فاصله ی قابل توجهی که از شاعران هم نسلش و حتی شاعران سرزمینش دارد، به خوبی هر خواننده ی منصفی را به تحسین او وادار میکند.

این روزها - از نیمه اسفند تا نیمه اردیبهشت شاید- برای من طعم احمد رضا احمدی را دارد. و صدایش، هر روز، همراه با بوی بهار که  حتی در این روزهای سیاه کشورم (که البته به لحاظ زندگی شخصی خودم  اصلا روزهای بدی نیست که هیچ بلکه روزهای خوبی هم هست شکر خدا) هم ولم نمیکند، به یادم می آید....

نوشتن شعری که در این پست مینویسم دو دلیل دارد: نخست نزدیک است به همه آنچه نمیتوانم بگویم، و دوم اینکه این شعر را، که در یک مجموعه نه چندان قوی احمدی (یک منظومه دیریاب در برف و باران یافت شد) منتشر شده، هم به لحاظ زبان، هم از منظر روایت، هم به لحاظ غنای حسی و خلاصه از همه نظر شعری قوی میدانم (نظر شخصی است البته) چون میدانم هرازگاهی یکی دو نفری که شعر را جدی دنبال میکنند به این بلاگ سر میزنند، گفتم احتمالا این مجموعه را شاید ندیده باشند، و حیف است این شعر را نخوانند. همین، باقی باشد برای بعد...

شمع های من روشن مانده اند در باد-دوستان، یاران من در کنار شمع های روشن سراغ مرا دارند- چه زود اطلسی ها گل دادند-چه زود شاعر دفن شد- شاعر را تا ساعت ۱۲ دفن کردند- چه زود من به سراغ بنفشه های بهار می رفتم- نه دست کمک داشت- نه در راه عطر درختان کاج در باران را داشت- پس به خانه برویم-ساعت طلوع نزدیک است- یاد دارم- لیوان را که از آب پر بود و ما سراغ چشمه را می گرفتیم- یادش بخیر آن گلی که عطر داشت و نام نداشت.

 

همین سطر پایانی کافی است برای اینکه این روزهایمان طعم احمدرضا داشته باشد: "یادش به خیر آن گلی که عطر داشت و نام نداشت."

همین!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 1:41  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

یکی از بهترین کارهایی که تا کنون شنیده ام، به همراه متن ترانه اش، تقدیم به رهگذران...

 

 Don't Let Me Be Misunderstood

Baby, do you understand me now
Sometimes I feel a little mad
But don't you know that no one alive
Can always be an angel
When things go wrong I seem to be bad
But I'm just a soul whose intentions are good
Oh Lord, please don't let me be misunderstood
Baby, sometimes I'm so carefree
With a joy that's hard to hide
And sometimes it seems that all I have do is worry
Then you're bound to see my other side
But I'm just a soul whose intentions are good
Oh Lord, please don't let me be misunderstood
If I seem edgy I want you to know
That I never mean to take it out on you
Life has it's problems and I get my share
And that's one thing I never meant to do
Because I love you
Oh, Oh baby don't you know I'm human
Have thoughts like any other one
Sometimes I find myself long regretting
Some foolish thing some little simple thing I've done
But I'm just a soul whose intentions are good
Oh Lord, please don't let me be misunderstood
Yes, I'm just a soul whose intentions are good
Oh Lord, please don't let me be misunderstood
Yes, I'm just a soul whose intentions are good
Oh Lord, please don't let me be misunderstood

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 1:47  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

در این ایوان

که اکنون ایستاده ام، سال تحویل می‌شود

در آن غروب ماه اسفند

از همه یاران شاعرم

در این ایوان

یاد کردم

مادرم در این ایوان

در روزی بارانی

سفره را پهن کرده بود

برای فهرست عمر من/ نا تمام

گریه کرده بود.

همه‌ی عمر در پی فرصتی بود

که برای من در این ایوان

از یک صبح

تا یک شب

گریه کند.

(احمد رضا احمدی، یادگاری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 18:49  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

در این ساعتهای آخر مانده به پایان مهلت تبلیغات انتخابات مجلس، حقیر سراپا تقصیر صاحب این بلاگ، بالاخره تصمیم خود را گرفتم. بیشتر جهت درددل با کسانی که شاید گذری هم از این صفحه داشته باشند، چند نکته ای را مینویسم:

۱) هیچگاه تا این حد از انتخابات دلسرد نبوده ام، همه ما میدانیم که این انتخابات نه سرنوشت ساز است، نه مقطع خاصی را میسازد... یک انتخابات است: همین! شاید بزرگترین دلیل تردیدم در شرکت در انتخابات هم همین بود، نمیدانم به چه عللی، اصلا شور و شوق شرکت در انتخابات را نداشتم، به همین دلیل هم احساس میکنم تصمیم مبنی بر شرکت در انتخابات کاملا عقلانی است (یعنی از روی عقل گرفته شده است!) نتیجه این انتخابات هرچه باشد، اتفاق خاصی در این دیار نمی افتد. این را لازم نیست کسی به ما بگوید، اگر نگاهی به دوروبرمان، و روابط سست اجتماعی مردم با هم، ساختار از هم گسیخته جامعه و .... ام الفساد یعنی پدیده عفن و تهوع آور دروغُ که بر سراسر روابط اجتماعی!!! سلطه دارد، بیندازیمُ خواهیم دید زباله های اخلاقی آنچنان مشام ها را آزار میدهد که از یک انتخابات کاری برنمی آید، اما این دلیل نمیشود که ما یک حق را، به دلیل لجبازی با آنچه نمیدانیم چیست از دست بدهیم. من در این انتخابات شرکت خواهم کرد، به علت آنکه به من اجازه داده شده (دست کم ظاهرا) که میان دو الگو، یکی را انتخاب کنم، و این دو الگو آنقدر برای من متفاوت هستند که دست به انتخاب بزنم. در یکسو حداد عادل ، قالیباف و احمدی نژاد ایستاده اند و در سوی دیگر سید محمد خاتمی، محمدرضا خاتمی و کرباسچی و امثالهم.

۲) اما از آن مهمتر اینکه، من سه انتخاب دارم: عدم مشارکت، انتخاب فهرستی مشابه فهرست نمایندگان مجلس ششم، و انتخاب فهرستی مشابه فهرست مجلس هفتم. هر کدام از این انتخابها را انجام دهم، اتفاق خاصی رخ نخواهد داد، اما سکوت و تحریم انتخابات مرا در میان کسانی قرار خواهد داد که یا کلا ناامیدند یا در انتظار کمک آن سوی آبها هستند، بنابراین این گزینه صرفا به همین دلیل حذف میشود، برای انتخاب میان دو گزینه دیگر باید آنها را با هم مقایسه کرد.

۳) مجلس ششم، مجلسی ناموفق بود، به دلیل به سرانجام نرسیدن خواستهایش، آنها نخستین تلاششان را که اصلاح قانون مطبوعات بود ناباورانه، به دست خود از دستور هفتگیشان خارج کردند. مصوبه هایشان یکی یکی از سوی شورای نگهبان یا مجمع تشخیص رد شد. از سوی برخی (که شاید عوامل نفوذی خودشان بودند!!!!) کتک خوردند، فحش خوردند، آخر هم از رقابت بعدی محروم شدند و تحصن آرامشان هم خیانت محسوب شد، برای امضای یک نامه اعتراض آمیز، محکوم شدند و .... اما شخصا نمیتوانم تایید کنم که دست کم در مجلس، از آرمانهایشان دست کشیدند. آنها با شعارهای سیاسی رای آوردند و در راه تحقق همین شعارها هم اینهمه هزینه دادند و از همه جالبتر اینکه همین الان هم به خاطر پایبندی به آن آرمانها از سوی اصلاح طلبان کند رو، محکوم میشوند که چرا کندروی نکردند، چرا پای حرفهایی که به مردم زده بودند ماندند و کم نیاوردند. مجلس ششم مجلس صادقی بود، اگرچه کسی کمترین شکی در مورد ناموفق بودنش ندارد. اما این عدم موفقیت بیش از هرچیز به علت ساخت سیاسی خاص این دیار است ورنه آنان کمتر پا پس کشیدند.

۴) اما مجلس هفتم، موفق بود، اما مجلس نبود!!!! به عنوان یک موکل، بی اینکه به هیچیک از افراد مجلس فعلی بخواهم  توهین کنم، ناچارم اینجا بگویم که جز دروغهای تهوع آور، بوی چندش آور باندبازی، و سردرگمی و بی تصمیمی، برون دادی از این مجلس به من نرسید. مهمترین فعالیت این مجلس موفقیت آنان در الزام دولت به کشیدن ساعت به جلو در آغاز سال ۱۳۸۷ بود!!! مگر غیر از اینست که همین آقایان با جار و جنجال طرح تثبیت قیمتها را رو کردند و حالا هم با همان جرات و جسارت از ناموفق بودن آن سخن میگویند؟ مگر نطق فلان نماینده که خاتمی را مینواخت یادم رفته که میگفت هر سال اول عید بنزین بیست درصد گران میشود و .... و همان فلان نماینده الان به مردم لطف کرده و بنزین را آزاد!!! و غیر کوپنی!!! به چهارصد درصد قیمت میخواهد بفروشد و تازه پشت چشم هم نازک میکند که ما به فکر مردمیم که بنزین را آزاد میدهیم! به عنوان یک موکل،احساس میکنم وکیلانمان در این چهار سال، خودشان را، و نه چندان ما را، سرکار گذاشته بودند، هی احمدی نژاد طرح میفرستاد، این دوستان اول میگفتند عمرا!!! تصویب نخواهیم کرد. بعد کم کم نرم میشدند و آخر هم رییس جمهور محبوب، با منت طرح را تصویب تحویل میگرفت و پشت سرشان هم صفحه میگذاشت که اینها طرحهای ما را عوض کرده اند و عدم کارآییش تقصیر مجلس است. مگر نطق آقای نماینده یادم رفته که نذر کرده بود پشت تریبون روضه بخواند؟  مگر یادم رفته که رای گیری ها چطوری بود؟ تهش هم که دیگر آخر بامزه شده! با خودشان هم دعواشان شده! خوش چهره ای دو سال پیش از فلانی دفاع میکرد، حالا انشعاب زده، اوضاع شیرتوشیر شده! خودشان هم نمیدانند چه کار میخواهند بکنند. تا یادم نرفته این یکی را هم بگویم که دو ساعت بهش خندیدم، در یکی از مذاکرات مجلس، یکی از نمایندگان می گفت (نقل به مضمون): آقا این نیم درصد بودجه مگه چقدر میشه؟ این رو بدیم به خانواده های کم درآمد فقر تموم میشه!!!!! خلاصه اینکه از وکیلان مجلس هفتم اصلا راضی نیستم! البته رای من فقط یک رای است و من هم حرفهای خود را فقط همچون نظرات یک آدم معمولی بیان میکنم و متکی به پژوهش خاصی نیست!

۴) حالا باید بین این سه انتخاب میکردم: مجلسی که شاید موفق نباشد، ولی مصمم است (فهرست یاران خاتمی)، مجلسی که موفق است اما مجلس نیست (لیست اصولگراها) و و مجلسی که دست کسانی است که تهیه کننده فهرستشان دوست دارد و  میخواهد رییس جمهور شود (لیست شیخنا کروبی!) شما بودید کدام را انتخاب میکردید؟

۵) من جمعه رای میدهم، به لیست یاران خاتمی هم رای میدهم، اما امید اتفاق خاصی را هم ندارم! از فردا هم نق نمیزنم که اینها کار کردند یا نکردند! سهم من یک رای است، تقدیم آنان! اگر کمکی هم بعد از انتخاب شدنشان (اگر پیروز شدند) توانستم بکنم، در خدمتشان هستم! اما انتظاری جز صداقت و طرفداری از عقلانیت مدرن از آنها ندارم!

۶) حالا که این دوستان این پیشنهاد ما را جدی نگرفتند، ما هم به آنها رای میدهیم، یا وارد مجلس میشوند که فبها، به ما هم کمک میکنند که تلاش کنیم آکادمی ها و مجامع فرهنگی را به عقلانیت نزدیک کنیم، اگر هم رای نیاوردند، به قول دوستان فبهاها، خودشان از بیکاری می آیند سراغ مجامع فرهنگی و اصلاح طلبی فرهنگی (به جای اصلاح طلبی سیاسی) ، که بازهم مفید فایده است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 0:53  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

سلام

اول این نوشته و کلا نوشته های این صفحه  را، اگر دوست دارید، بخوانید.

بعد اگر دوست دارید، از این به بعد وقتی اسم امید مهرگان به گوشتان میخورد یا نوشته ای از او میخوانیدُ به این نکاتی که مینویسم کمی فکر کنید، یا اگر او را دیدید از طرف من راجع به نکات زیر از او بپرسید:

۱) چرا این آقای مهرگان انقدر عصبانی است؟ چرا دوست دارد بلند و صریح و فریادگونه بنویسد؟ آیا به نظر شما احساس میکند اینطوری تاثیرگذارتر خواهد بود؟ آیا احساس میکند رمز موفقیت امثال ژیژک (اگر موفق بدانیم این بنده خدا را که خودش هم حکایتی است!!) را دریافته است؟ آیا پس چه؟

۲) چرا این  استاد، که انصافا من یکی دو تا از ترجمه هاش را خواندم و لذت بردم، وقتی از یک اثر یا اتفاق یا هر موجود دیگری خوشش نمی آید، سریع سعی میکند این بدآمدن را تئوریزه کند؟

۳) چرا این برادر ما، انقدر از ابتذال میترسد؟ چرا به همه چیز چوب ابتذال میزند؟ مگر این دوست ما نمیداند، ابتذال هم خودش یکجور اهرم است در دست ایدئولوژی مسلط برای سرکوب صداهای مخالف؟ من که میدانم این نویسنده گرامی دست کم دو سه برابر ما کتاب خوانده و چند زبان هم بلد است، آیا به نظر شما هنوز معتقد است که ابتذال چیز بدی است؟ اصلا معتقد است چیز بدی وجود دارد؟ آنهم در عرصه هنر مثلا؟

۴) آیا این امید مهرگان عزیز، که دو تا از یادداشتهایش در شرق واقعا به دردم خورد، نمیترسد از به هم خوردن همین نظم نصف و نیمه ای که وجود دارد؟ آیا آنارشیست بازی در جامعه ای مثل ما، که خودش به اندازه کافی بدون نظم قابل فهمی است، امتیاز محسوب میشود؟ آیا در جامعه ما، هرکس برای خودش یک پا ژیژک نیست؟ آیا ژیژک بودن در جامعه ای که دیسیپلین و اردر در آن افسانه است، زیره به کرمان بردن نیست؟ آیا اندیشمند بودن با احمدی نژاد بودن فرق ندارد؟ آیا احمدی نژاد گونه ای ژیژک نیست برای خودش ؟ آیا امید مهرگان از احمدی نژاد (یا امثالش) حمایت میکند؟ آیا ممکن است؟ آیا نظر مراد فرهادپور در این باره چیست؟

۵) آیا به نظر آقای مهرگان، آکادمی چیست؟ آیا سامان تولید حقیقت (آنگونه که فوکو میگوید) کجای کار است؟ آیا روشنفکر؟

۶) آیا امید مهرگان در این کشور زندگی میکند؟

۷) دوست دارم نظر این دوست نادیده ام (البته یکبار پای سخنرانی ایشان بوده ام) را درباره فرد، حقوق بشر، احترام به همنوع و پلورالیسم بدانم.

این سوالات واقعا جدی بود، برای امید مهرگان، و تمام اهل قلم، احترام قائلم.  سعی کردم بپرسم برای اینکه جوابهای ایشان، و البته خیل کسانی که از همین ادبیات را به کار میبرند،را بشنوم، برایم درگیری ذهنی شده، البته نه خیلی جدی، ولی امروز که اتفاقی این نوشته مهرگان درباره فیلم مهرجویی را خواندم، فیلم (به فتح لام) یاد هندوستان کرد، گفتم سوالاتم را بپرسم شاید کسی جوابی برای آنها داشت...

----------------------------------

پی نوشتی کاملا بی ربط: علي اكبر جوانفكر تأكيد كرد: ايران به لحاظ فرهنگي، علمي، تمدني، برخورداري از انسجام ملي، رهبري حكيمانه و تأثيرگذاري عميق و ماندگار بر سياست‌هاي جهاني، بدون ترديد قدرت برتر جهان است.(لید یک خبر فارس)!!!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 4:49  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

چند نکته کوتاه و مختصر و انشا الله مفید برای آنانی که احوال مرا جویا هستند و باقی دوستان...

۱) فیلم جدید مهرجویی "علی سنتوری" را به لطف قاچاقچیان محترم دیدم. در دو مورد شک ندارم:

الف) این فیلم فیلم چندان خوبی نبود یا لااقل در مقایسه با دیگر فیلمهای مهرجویی شاهکار محسوب نمیشد

ب) این فیلم میتوانست پرفروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران باشد!

 واقعا متاسفم که امکان اکران "علی سنتوری" وجود ندارد. راستی هنوز وقت نکرده ام پول بلیط را به حساب آقایان مهرجویی و فرازمند واریز کنم! ولی قطعا این کار را خواهم کرد، هیچ منتی هم ندارم، اعتقاد هم ندارم که کاری فرهنگی میکنم، آن دو هزارتومان حق این بزرگواران است، و من اگر نخواهم دزد باشم، باید این حرکت را انجام دهم. هر فیلم مهرجویی، حتی بدترین هایش مثل "بمانی"، برای ما یک اتفاق است، و سنتوری هم با همه ضعفهایش همینطور بود، اما نمیتوانم مهرجویی را به خاطر یک جنایت ببخشم! او در سکانسی که رادان و گلشیفته فراهانی در حال سرودن ترانه مشترکی هستند، به نحو ترحم آوری از خودش در "درخت گلابی" تقلید میکند، با دیدن این سکانس (که بسیار هم به گمان من ضعیف و بی ربط از آب درآمده)، خاطره سکانس جادویی شعر گفتن گلشیفته فراهانی در درخت گلابی، نگاه عجیبش به دوربین، و لحن محشرش وقت خواندن "دیر اومدی، مرد پری" مخدوش شد... از بازی خوب رادان (باز هم به گمان من غیر حرفه و نا-متخصص) نباید بگذریم و ... خلاصه فیلم بدی نبود، ولی شاهکار هم نبود....

۲) همانگونه که حدس هم میزدم، تقریبا همه کسانی که پست من درباره انتخابات مجلس را خواندند، گمان کردند که من هم به صف تحریمیان و منتظران حمله آمریکا پیوسته ام، به این دوستان اولا پیشنهاد میکنم که آن پست را دوباره بخوانند و ثانیا حواسشان باشد که من در آن پست فقط به سردمداران جریان اصلاح طلبی یک پیشنهاد دادم، و اصلا هم نمیخواهم به صورت تک نفره پیشنهاد خود را عملی کنم! بنابراین از همین جا اعلام میکنم که من هم منتظرم ببینم دوستان سران اصلاحات چه تصمیمی میگیرند و پس از آن در مورد رای دادن یا ندادن تصمیم خواهم گرفت! ضمن اینکه در مورد تک تک نظرات دوستان هم جوابهایی دارم که باشد برای بعد....

۳) به دو کتاب از نویسنده و تئوریسی فرانسوی "ژرار ژنت" با نامهای "فیگورز" و "دیکشن اند فیکشن" احتیاج مبرم دارم. البته طبیعتا ترجمه انگلیسی آنها، اگر کسی این کتابها را در اختیار دارد،  هرجور که میتواند مرا با خبر کند، تا قله قاف می آیم دنبالش تا کتابها را بگیرم.

۴) فکر کنم همه دوستان با هم همزبان باشند که در حال از سرگذراندن دوران عجیب و جالب و هیجان انگیزی هستند، روزهایی سخت که همه به نوعی از منحصر به فرد بودنشان مطلعند، چه خوب میشد اگر هر کدام از ما، روایتمان را از این روزهای عجیب (که از دو سال و نیم پیش آغاز شدند) بنویسیم....

۵) بهار آمده! خوشحالم! میتوانم نفس بکشم....بوی بهار میپیچد و صدای احمدرضا احمدی را، و شعرهای براهنی را،  صدای مارتیک و آصف و اندی را، امسال ترانه های محسن نامجو را، و تمام نداشته ها و فراموش شده های این سال را،  با خود به اتاقم می آورد، دود سیگار را در اتاق میپیچاند، دخترانی را که دوست داشته ام ردیف میکند جلوی چشمانم...این بیست و ششمین بهاری است که تجربه میکنم! و خودم باورم نمیشود....کاش درخت ها زودتر شکوفه دهند... روزهای خوبی است برای شروع دوباره یک رمان جدید...

۶) به مرگ دقت کرده اید؟ که این روزها چطور دور و اطرافمان پرسه میزند؟ دقت کرده اید که دیگر چندان ترسناک نیست؟ انگار هیبتش را از دست داده است.... خبر مرگ بزرگان چند ثانیه ای در ذهنمان میماند و بعد، تمام! طرف میشود تازه از دست رفته و شادروان!

۷) این روزها زندگی میکنم.... و خوش میگذرد...

همین دیگه، هقت عدد مقدسی است... نوشتم برای آنکه نوشته باشم.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 4:18  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

بازی قشنگی است این بازی ای که علی مصلح همکار و رفیق عزیز همیشه شاکی ما، به آن دعوتم کرده است. بیشتر یاد دوران دانشجویی در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران افتادم. آنجا ما با گروهی رفیق بودیم که عملا صحت حرف افراد را با تعداد کتابهایی که خوانده بودند و فیلمهایی که دیده بودند میسنجیدند. قشنگش هم اینبود که کتابها هرچقدر کمیابتر بودند، ارزشمندتر هم حساب میشدند. نتیجه این شد که بعضی از دوستان فقط رفتند دنبال کتابهای عجیب و غریب خواندن و آمار فیلمهای دیده شدشان را بالاتر بردن. دوران جالبی بود خلاصه...

بگذریم. این کتابهایی که در ادامه فهرست میکنم، کتابهایی است که از گفتن اینکه آنها را یا نخوانده ام یا نیمه تمام رها کردم افسرده میشوم. ولی چه کار کنم دیگر؟ بازی است و صداقت لازم دارد:

۱) جاده فلاندر اثر کلود سیمون: این کتاب یکی از کتابهایی بود که خواندنش همیشه افتخار محسوب میشد. نشر چشمه کتاب را درآورده است. همانطور که میدانید نوبل هم برده است. اتفاقا کتاب بسیار قوی ای هم بود. ولی من همیشه حداکثر تا صفحه ۲۰-۳۰ کتاب را میخواندم و آنقدر از فضای کتاب بدم می آمد و خسته میشدم که دیگر نمیتوانستم کتاب را ادامه دهم... کتاب، تا آنجا که من خوانده ام حکایت مطول یک لشگر شکست خورده است که  بوی کثافت و خستگی از سرورویشان میبارد...

۲) هزارویکشب: روم به دیوار، میدانم که خیلی بد است، زشت است، من یک غربزده تمام عیارم که دن کیشوت ، کمدی الهی و ژاک قضاقدری رو خوندم ولی هزار و یکشب را نتوانستم تمام کنم. ولی چکار کنم که هیج علاقه ای به این کتاب ندارم. اتفاقا یکی از دوستان خیلی عزیز هم نسخه قدیمی این کتاب را به من هدیه داد. و انقدر از این هدیه ذوق کردم که خدا میداند. ولی هیچوقت نتوانستم از شب یازدهم جلوتر بروم، حوصله ام سر میرود، هیچ جذابیتی برایم ندارد خب... چیکار کنم؟؟

۳) کتابهای نیچه: آخه به من هم میگن دانشجوی فلسفه؟ آخه مرتیک تو چطور جرئت میکنی هیدگر و فوکو و بودریار بخونی وقتی حتی یکدور یکی از کتابهای نیچه رو کامل نخوندی؟ راست میگویید، خیلی ضایعه! انصافا! ولی چیکار کنم؟ نمیتونم بخونم! من دجال، فراسوی نیک و بد و چنین گفت زرتشت را شروع کردم، ولی نتوانستم تموم کنم! همیشه ترجیح دادم اینتروداکشن های زیادی بخوانم، که خیلی تابلو نشه!

۴) تاریخ بیهقی: گفتم که غربزده ام! حدیث حسنک وزیر را خوانده ام البته! ولی هیچوقت احساس نکردم باید برای داستان نوشتن بیهقی خواند! حاضرم سر این نکته با همه بحث کنم! ولی خب دیگر! بیهقی نخواندن برای یک دانشجوی ادبیات خیلی ضایع است! میدانم! اعتراف است دیگر ... و من با جسارت اعلام میکنم حتی یکدور هم تاریخ بیهقی نخوانده ام...

۵) تراکتاتوس: من عاشق و واقعا مرعوب ویتگنشتاینم، ولی اعتراف میکنم که سه چهار بار سعی کردم تراکتاتوس را بخوانم. حتی چندبار با بدبختی به صفحه بیست و سی هم رسیدم ولی کم آوردم....

این بود اعترافات دردناک من! لطفا سوء استفاده نکنید از این اعترافات صادقانه، ضمن اینکه از نقد سوم کانت، و جلد دوم زمان و حکایت و انبوهی از کتابهای نخوانده دیگر  فاکتور گرفتم. شرمنده دیگه! البته مدتهاست از جو دانشکه ادبیات بیرون آمدم و فهم و سواد را با آمار کتابهای خوانده شده مقایسه نمیکنم، ولی میدانم هنوز خیلی ها هستند که هنوز در آن جواند...

در ادامه حسین فهیمی راد، نازنین برادران، فاطمه شمس، علی اصغر سیدآبادی و محمد شیخ را به این بازی دعوت میکنم. ضایعم نکنید لطفا و بازی را ادامه دهید. راستی چند تا موضوع دیگه هست (خصوصا در مورد پست قبلیم و سکوت سیاسی اصلاح طلبان) که یک پست را لازم دارد....

ضمنا بازهم باید از علی به خاطر دعوتش به این بازی تشکر کنم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 12:56  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

۱) فضای سیاسی، اجتماعی امروز ایران را میتوان به حق عجیب، مه آلود و حتی هیجان انگیز نامید، اگر ناظری نه چندان علاقه مند باشید، جز بی نظمی و اغتشاش چیزی نخواهید دید، گویی هر کس، هر کاری را انجام میدهد، غیر از کاری که باید انجام دهد، مد و لباس تبدیل به علاقه اصلی نیروی انتظامی شده و حفظ ارزشها، وظیفه ای است که بر عهده طراحان لباس گذاشته شده است، رییس جمهور نقش سخنگوی دولت را بر عهده گرفته و مشاور ارشد او به جای وزیر امور خارجه به اینسو و آنسو میرود، اپوزویسیون خارج از کشور برای نخستین بار کندتر از اپوزوسیون داخلی حرکت میکند، مداح تحلیل سیاسی ارائه میدهد و نظامی ای را که چند سالی است به کار عمرانی،مدنی (شهرداری تهران) مشغول است، از منظری سیاسی تهدید به انتقام میکند، استاد اخلاق نامزد نمایندگی مجلس میشود و ....

۲) در این میان، عده ای از اصلاح طلبان هم که چند سالی است از قدرت رانده شده اند، و در آخرین انتخابات برگزار شده (شوراها) به پیروزی قابل توجهی نیز رسیده اند، باز با هزار ترفند دور هم جمع شده اند بلکه در صورت رد شدن از فیلترهای متعدد، در انتخابات آینده پیروز شوند.

۳) حقیر نگارنده این مطلب نیز، مدتهاست که به اصلاح طلبی از نوع عقل مدار آن، معتقدم بوده و هستم، وقتی سخن از عقل میگویم، مرادم بیش از هر چیز به آنچه فیلسوفی مثل کانت عقل مینامید نظر دارم. خرد مدرنی که هم قابلیت اصلاح خود را دارد و هم سعی میکند، خود را در محدوده امکاناتش ببیند. من نیز به هیچ عنوان با براندازی این سیستم موافق نیستم و معتقدم تنها راه نهادینه شدن عقلانیت مدرن، اصلاحات تدریجی است. با قطعی شدن ائتلاف سراسری اصلاح طلبان، من نیز خود را برای کمک به این طیف قانونی و در سیستم، برای به قدرت رسیدن آماده کردم، هدفم هم بیش از هرچیز منافع شخصی خودم بوده است، نه به پیشرفت ایران فکر کردم و نه دلم برای تاریخ مملکتم سوخته است. برای کمک به اصلاح طلبان من بیش از هرچیز به روزنامه هایی فکر میکنم که سالها از مطالبشان استفاده میکردم و اکنون دیگر تعطیل شده اند، به کتابهایی فکر میکنم که میتوانستند به عنوان منبع مورد استفاده من باشند و اکنون دیگر از مجوز چاپ برخوردار نیستند، و از همه مهمتر اینکه نوشتن و اندیشیدن، به عنوان حرفه ای که برای خود برگزیده ام برای نهادینه شدن در جامعه به حامیانی نیازمند است که میتوان آنها را در این طیف یافت .... خلاصه اینکه منافع اقتصادی، فرهنگی من، خوب یا بد با به قدرت رسیدن این افراد بیشتر از حاکمان فعلی تامین میشود و به همین جهت هم قصد اصلی من، حمایت از کسانی است که از اندیشه اصلاح طلبی عقلانی حمایت میکنند.

۴) اما روند رد صلاحیتها،بار دیگر مرا به سمت وسوسه ای سوق داد که چندی است ذهنم را مشغول کرده است، هم اکنون میتوان گفت کم کم چهره هایی که به "سکوت" به مثابه یک تاکتیک می اندیشند و از این روش استقبال میکنند رو به افزایش است. عبدالله نوری، عباس عبدی، دکتر مصطفی معین و افرادی از این دست، کسانی نیستند که بتوان به سادگی از کنارشان عبور کرد. واقعیت آنست که اتفاقی که برای نامزدان نمایندگی طیف اصلاح طلبان افتاد، مرا به صورت جدی به فکر انداخت که آیا "سکوت" راه بهتری نیست؟

۵) سناریویی که برای اصلاح طلبان طراحی شده، از روز روشن تر است، و همان بلایی است که به صورت ناقص بر سر دکتر مصطفی معین آمد، به ظن قوی، نیمی از کاندیداهای اصلاح طلب، با حکم نظارت استصوابی شورای نگهبان به بازی انتخابات وارد خواهند شد، ریزش رای حاصل از این اتفاق، آنها را از برد محض در انتخابات دور خواهد کرد، و اقلیتی ضعیف، یا به عبارت بهتر دشمنی نیمه جان باقی خواهد ماند که نه رنگی دارد و نه بویی...

۶) اما بیایید به سکوت نیز فکر کنیم: سکوتی فراگیر و هماهنگ (و صد البته بدون حساب کردن روی کمک شیخ بزرگ اصلاحاتُ استاد کل علی الکل فی الکل، شیخ مهدی کروبی)، همراه با همدلی، و بدون بلند شدن صدایی در باب تحریم انتخابات(که به هیچوجه آن را توصیه نمیکنم). اگر فرض کنیم این اتفاق بیفتد، میتوان تصور کرد که  سناریوی فعلی همچنان ادامه می یابد، و در اغتشاش ظاهری فعلی، آنچه باید، انجام میشود: رابطه با آمریکا شکل می گیرد، دانشگاه ها آرام میشود، روزنامه ها دیگر به علت آنکه با دولت کنار آمده اند، به زندگی بی اثر خود ادامه خواهند داد و خلاصه به وضع جدید عادت خواهیم کرد.

۷) پیش از آنکه ادامه دهیم، به نظر میرسد بد نباشد نگاهی هم به کارنامه اصلاحات بیندازیم، به گمان من اگر امروز ناظری اصلاحات دوم خرداد در ایران را ناموفق بداند، یا دقت کافی را به کار نبرده و یا اینکه کمی مغرض است. بیگمان امکان برقراری رابطه با آمریکا را باید به دولت اصلاحات نسبت داد، از سوی دیگر، توجهی که امروزه دولتمردان ما به نگاه مجامع خارجی دارند (دانشگاه کلمبیا، مجمع سازمان ملل و...) نیز، محصول مستقیم سخن (دیسکور) دوم خردادی است، حتی گشت ارشاد هم با تمام خنده دار بودنش، یکی از شاخصهایی است که به خوبی موفقیت دولت اصلاحات را نشان میدهد (توضیح اینکه، نیروی انتظامی که زمانی خود را مسئول تعیین روابط جنسی مردم میدانست، اکنون به وظیفه تعیین مد اکتفا کرده است) و...

۸) پیشنهاد حقیر واضح و مشخص است، در واقع سوال ساده ای دارم: اگر اکثریت فعالان اصلاح طلب، در نامه ای به مقام معظم رهبری، و ملت ایران، با اعلام پایبندی صادقانه به قانون اساسی جمهوری اسلامی و نیز پیروی از مقام معظم رهبری، به علت آنکه به این نتیجه رسیده اند که سوء تفاهم ها، باعث شده است که فعالیت سیاسی اصلاح طلبان، از سوی بزرگان کشور خطرناک تلقی شود، و نیز وحدت و یکپارچگی در این برهه از زمان نیاز واقعی کشور ماست، در حمایت از دولت نهم و اصولگرایان از فعالیت سیاسی کناره گیری میکنند، و در واقع با این نامه به صورت رسمی انحلال کامل جبهه دوم خرداد را اعلام کنند، چه اتفاق بدی ممکن است بیفتد؟

۹) خود بهتر میدانم که پیشنهادم عملی نیست، اما نه به آن جهت که واقعیتها اجازه نمیدهند که این اتفاق بیفتد، بلکه بیشتر به آن جهت که اطلاح طلبان ما، توانایی بر هم زدن قواعد بازی را در خود نمیبیند، این انتخابات و کلا روند اتفاقات سیاسی موجود، مرا یاد "شطرنج برره ای" می اندازد، و چهره مرتب و منظم سیامک انصاری، که سعی داشت "شطرنج برره ای" را مثل شطنج معمولی بازی کند.

۱۰) از همه مهمتر اینکه، دوست دارم کسی به من توضیح دهد، چه فعالیتی بهتر از سکوت میتوان انجام داد؟ آیا دوستان ما در این شک دارند که حد اکثر تا سه دوره دیگر، همان چهره ای را پیدا میکنند که اعضای "نهضت آزادی"، اکنون سالهاست از آن برخوردارند؟ عمیقا علاقه دارم بدانم دوستان اصلاح طلب ما چه راهی برای "نهضت آزادی" نشدن خود اندیشیده اند؟

۱۱) از سکوت خوشم نمی آید، دوست دارم کسی مرا قانع کند که کار بهتری میتوان انجام داد، اما با این شیوه رفتار حاکمیت، چندان امیدوار نیستم، و هر چه فکر میکنم میبینم سکوت در این شرایط بهتر از فریاد زدن، یا هرنوع رفتار هنجار شکنانه رادیکال است. و نیز بهتر از راضی شدن به برخورداری از ۱۰ تا ۱۵ صندلی مجلس، آنهم  با نیروهای دست چندم...

۱۲) و بالاخره یادمان باشد که سکوت واقعی اصلاح طلبان، و اعلام انحلال جبهه دوم خرداد، هر فایده ای نداشته باشد، لا افل سه فایده بر آن مترتب است: ۱) از بین رفتن دشمن، برای تندورانی که سالهاست خود را با دشمنانشان تعریف کرده اند.و اعلام رسمی پایبندی به قانون اساسی و نظریه ولایت فقیه ۲) بازگشت بسیاری ازچهره های فرهنگی، آکادمیک و مطبوعاتی به موطن اصلی خود و پربار شدن فعالیتهای فرهنگی که در نهایت به نهادینه شدن خرد مدرن در بطن و لایه های زیرین اجتماع خواهد انجامید. و ۳) ورود نسل جدیدی از سیاست ورزان، از جبهه عقلانیت مدرن، که شاید بهتر از نسل کنونی تکنیک های سیاست ورزی را از بر باشند و در عمل موفق تر ظاهر شوند.

۱۳) کاش در این آشفته بازار، کسی این پست را بخواند و جوابی قانع کننده به من بدهد، چرا که خودم هم اصلا سکوت را دوست ندارم... حتی برای حضور فعال در تبلیغات این انتخابات به نفع اصاح طلبان برنامه ریزی نیز کرده بودم و وقت خودم را خالی گذاشته بودم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 1:19  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

حاشا و ابدا که مرا دلگیری از آسمان نیست

این سرشت ابر است که ببارد

اگر نبارد

به راستی ادامه عمر چگونه است

ابر نمیبارد

عمر ادامه دارد

و مرا غزلی به یاد مانده است

که برای تو

بخوانم

(احمدرضا احمدی)

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 1:49  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh